«

»

چه رازی در «بازی تاج و تخت» پنهان است؟

Game-of-Thrones-Season-7-Episode-7-43-15be

کم پیش می آید که مطلبی غیر از نوشته های خودمان را در سایت قرار دهیم اما «صفی یزدانیان» مطلب زیبایی را در مورد قسمت آخر فصل هفتم سریال «بازی تاج و تخت» در نشریه اینترنتی «چهار» منتشر کرده است که تصمیم به بازنشر آن برای شما دوستان علاقه مند گرفتیم. در ادامه این مطلب جالب را مطالعه کنید.

اسیری را به نگهبانی، سلحشوری را به لات تنومندی، شاهزاده‌ای را به بانویی و هر کسی را که به هر کسی بسپرند تا به مکانی دیگر ببردش در این گیم آو ترونز (اسمش همین است دیگر، به هم نمی‌گوییم «بازی سریران» را دیده‌ای یا نه) در پایان، یا از نیمه‌ی راه آغاز می‌کنند به درک دیگری. درک کلمه‌اش نیست، دل‌بستن به دیگری، همان دیگری که با اجبار و با اکراه همراه ناگزیر این سفرهاست.

photo_2017-09-04_00-34-56این جدا کردن جفت‌های همسفری که به اردوگاه‌های پراکنده‌ی داستان متعلق‌اند، در فصل‌های اول برایم تمهیدی کارا و جذاب‌کننده‌ی داستان و اپیزودهایش بود. اما در نشست سریران اپیزود آخر فصل هفتم ناگهان متوجه شدم که امکان به هم برآمدن این جمع ناجور که هر یک از اردوگاه فصل‌هایی (فصل به هر دو مفهوم) مجزا آمده‌اند را همان همسفر شدن‌های ناگزیر در گذر سالیان پیشین به دست داده است. به تعداد نگاه هایی که میان همسفران پیشین، در همین مجلس، چشم به چشم می‌شود نظری بیندازید. از آن‌هایی هم که نیستند، مثل آریا، سراغ گرفته می‌شود، و ابراز نگرانی، و ابراز دلتنگی. با هر که سفر کنی اندکی خویشاوندش می شوی، حتی اگر اسیرش باشی یا قرار است که به اشاره‌ای جلادت باشد. بهترین نمونه از سفرهای دوتایی، طبعا، ییگریت «آزاد» است که جان اسنو به بندش می‌کشد و خود به بندش می‌رود و بعد هر دو گرفتار هم می‌شوند. حالا که وقت مذاکره با «سرآمدِ زنان جنایتکار» رسیده، ناگهان به یاد می‌آوریم که او از معدود کسان این جمع است که در سفری دوتایی دیده نشده. تم اصلی قطعه‌ی موسیقی که با ورود سرسی لنیستر و همراهانش شنیده می‌شود همان است که روی صحنه‌های انهدام معبد/دادگاهِ «ایمانِ هفت» آمده بود. پس سرسی همچنان دسیسه خواهد کرد، حتی پیش از آن که پیش برادرش اعتراف کند که قول دروغ داده، دسیسه خواهد چید.

پشت نمایش همه‌ی این جهان‌های غریب، پشت فانتزی‌هایی مثل خود وستروس و اژدها و آدم‌های نامیرا و مردگانی که سراسر فیلم، از همان نخستین صحنه، شرح تهدیدشان برای تمام نیکان و بدان داستان و هر چیز زنده، یا تلاش برای انکار وجودشان است، و خلاصه پشت این جهان ناواقع یک چیز واقعی وجود دارد و مدام اطراف فیلم پرسه می‌زند، گاهی آشکارا به درون می‌آید و گاهی یک‌سر فراموش می‌شود و باز یک‌باره تبدیل می‌شود به چیره‌ترین جزء در این سرزمین عجایب. و آن چیز واقعی به گمانم روابط و احساس‌هایی مطلقا انسانی است. مرور که می‌کنم، بی آن که همه‌ی حوادث و حتی همه‌ی نام‌ها را به خاطر بیاورم، می‌بینم که در آغازِ فیلم (یا مجموعه یا سریال یا هر اسمی که دارد) با جهانی مطلقا ناامن روبه‌رو بودیم که هر لحظه هر چیز زنده می‌شد که به تنی بی‌جان، یا جنازه‌ای بی‌سر تبدیل شود. هیچ معلوم نبود که بوسندگان در ذهن‌شان طناب دار چه کسی را می‌بافند، یا در هر لحظه‌ی آرامش، کدام رگ به دسیسه‌ی کدام تیر غیب بریده خواهد شد. این‌جا منظورم تمهیدات قصه‌نویسی یا اجرای فضاهای تعلیق نیست. در واقع وقتی در همان اوایل لرد بیلیش خنجر به گلوی ند استارک می‌گذارد و می‌گوید: «اخطار کرده بودم که به من اعتماد نکنید» قراردادی از سوی سازندگان خطاب به تماشاگران را نیز به صدای بلند، و در نمای نزدیک، اعلام می‌کند: «به ما اعتماد نکنید.» این هم نیست که خواسته باشند مهارت‌های خود را در ساختن لحظاتی غافلگیرکننده و زیر و رو کننده‌ی هر گونه قرارداد یا کدگذاری‌های معمول و نامعمول میان سینما و تماشاگرش را پررنگ کنند. این بی‌اعتمادی اگر ساخته و برجسته نمی‌شد، یعنی اگر شیوه‌ی اجرا با مضمون قصه را چنین در هم نمی‌بافتند و یکی نمی‌کردند، و اگر روی این بافته‌ی گسترده اشکال متفاوتی از عمق احساس انسان نسبت به خودش، به انسان دیگر، و به مرگ را طراحی نمی‌کردند، این هم یکی دیگر از فیلم‌های خیالی و پر از دستاوردهای فنی بود، که دست‌کم برای من یکی هرگز جذابیتی نداشته و رغبتی برای تماشای‌شان نداشته‌ام. اما این نکته‌ای قابل تامل است که همچنان که داستان رو به پایان می‌رود، آن قرارداد نخستین هم کم‌رنگ می‌شود. انگار اپیزود به اپیزود و صحنه به صحنه همه در یک «اردوگاه» قرار می‌گیریم. اگر شگردهای تاکید بر پیش‌بینی‌ناپذیری بود که به جذابیت گیم آو ترونز می‌افزود، حالا همه، یا بیش و کم همه، کنار هم‌اند: سازندگان و شخصیت‌های داستان و تماشاگران فیلم. نمی‌دانم، شاید این خصلت آپوکالیپتیک جهان واقع است، که چنین برداشتی را امکان می‌دهد.

photo_2017-09-04_00-34-53

اما لحظه‌ای از آخرین اپیزود فصل هفت بود، که مرا به نوشتن این چند سطر برانگیخت. لحظه‌ای که به گمان من بسیاری از نکته‌هایی که از این مجموعه گفتن درونش هست. جیمی لنیستر، از اولین «بد»های داستان (پیش از آن که روند فصل‌ها به یادمان آورد که این‌جا دسته‌بندی‌های قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌ها، و نیکان و بدان، پیوسته در حال جابه‌جایی و حتی خالی شدن از معناست) سرانجام خواهرش را ترک می‌کند. اگر چه در آخرین لحظه باز همان تم «دسیسه‌های سرسی لنیستر» کمی هشدار داده بود که شاید هم از آن مشاجره جان به در نبرد. اما می‌برد، و می‌بینیمش که سوار بر اسب از خانه دور می‌شود. لحظه‌ای می‌ایستد تا دستکشی را روی دست مصنوعی طلایی‌اش بکشد. در تصویر درشت دستش، قطره‌ای روی دستکش می‌چکد. به آسمان نگاه می‌کند و ما از آسمان نگاهش می‌کنیم. فضا برای نخستین بار در کینگزلندینگ زمستانی است. این هم تهدیدی است برای تمام وستروس، هم مقصد او، وینترفل، را برای‌مان قطعی می‌کند، و هم جدا از این‌ها حسی از آرامش را، برای خودش و ما می‌سازد. حالا چندان مهم نیست که به مقصد می‌رسد یا نه، زنده می‌ماند یا نه، چیز قطعی این است که او برای نخستین بار تنهاست. مردی که زمانی نفرت‌انگیز بود، به اشاره‌ی دستش به جسم پسربچه‌ای برای ابد آسیب زد، و همین اندکی پیش داشت با نیزه به سوی ملکه‌ای می‌تاخت که مثلا در گروه خوب‌هاست، حالا، با آسیبی در جسم خودش آرام به راهی دیگر می‌رود. هیچ‌کس هیچ‌کجا در انتظارش نیست. اگرچه حتما به دیگرانی خواهد پیوست، اما این لحظه، این لکه‌ی برف، انگار انتهای راهی است که با نخستین سفر دوتایی‌اش آغاز شده بود. گواه پیوستنش به خصلت انسان بودن.

و در این جهان تخیلی محض، همه تبدیل می‌شوند به همین موجود مطلقا ملموس و زمینی. می‌شوند انسان در همه‌ی ابعادش. خوب و بد و فاسد و حسود و فریبکار و وفادار و متکبر و پلید و بی‌ترحم و مهربان

19 دیدگاه

Skip to comment form

  1. FaN

    خیلی زیبا بود. تشکر

  2. محمد امین

    چه نثر سختی
    اما نکات زیبایی داشت

  3. مهران

    عالی بود مرسی <3

  4. Amir ali

    خدا لعنت کنه معلم ادبیاتمو..هیچی نفهمیدم:/

    1. saeinzo

      hahahahahahaha😂😂😂😂

  5. Seyed

    جالب بود تقریبا.. ولی کاش انقدر متن رو مصنوع و به اصطلاح متکلفانه نمینوشتین تا راحت تر باهاش ارتباط بگیریم

  6. م. ش.

    خدمت دوستانی که با این نوع نگارش مشکل دارند باید عرض کنم که این نثر نه تنها دشوار نیست، بلکه بسیار راحت و حتی بعضا عامیانه نوشته شده! اگر به سختی متوجه منظور نگارنده میشوید، به شما پیشنهاد میکنم حتما کمی بیشتر مطالعه کنید و مقداری از فضای مجازی دور باشید.

    از نگارنده محترم هم بسیار ممنونم که باعث شد «اپیزود» آخر را مجدد تماشا کنم.

    1. علیرضا

      خدمت شما دوست گرانقدر بگم که بنظر شخصی خودم اینچنین تحلیل و متن زیبای واقع درخور گات است اما قطعا در خور کاردستی من در آوردی دن و دیوایس نیست! هر غلطی خواستن کردند تا بلکه ببینده جذب کنن و امی بگیرن سریال به یک سریالی در حد ومپایر و واکینگ …تبدیل شده به قول خودشون سوپرنوال قرون وسطا بگذریم این تغییرات از فصل پنجم شروع شد اول کار خوب بودن چون کتابارو و مارتینو در هر صورت داشتن اما با به پایان رسیدن مطلبشون و حذف چندین کاراکتر و نیومدن کتاب جدید گیر افتادن پس به خلاقیت خودشون رو اوردن اما میدونی مشکل این کار چیه اونا کارگرای اچ بی او هستن و سیاست کلی شبکه بر اونا حاکمه …. مارتین از فصل چهارم دیگه از سریال کنار کشیده و دیگه نمیاد تو کاراشون نظارت کنه ،ظاهرا دیگه کنترلی بر اوضاع نداره و ناچارن سکوت کرده و صحبتی در مورد اختلافات نکنه بگذریم از این موضوع بگذریم ،بنظرم مارتین کتابو دو سالی هست نوشته اما خودش عمدا بیرون نداده که تب و تاب و هیجانات سریال توش وارد نشه. این یه سریاله نه بیشتر ،ممکنه تا قبل مرگ مارتین صدتا دیگه ساخته بشه اما کتاب مارتین تمام زندگیش میراثشه ،منم باشم ببینم شبکه اونقدر نامرده که صبر نکرد تا کتاب بیاد و بخاطر پول تمام کتاب بعدی رو اسپویل کرد گذشت نمیکردم… فکرکنم که مارتین از انتهای فصل چهارم فهمید اگر با این پول پرستان و مشتاقان امی همراه بشه دست نهایت باید بعد دو فصل برای فصل هشتم و نهم و دهم کتاب اخرم بیرون بده و این یعنی هولی و سرسی و از همه مهمتر تر تحت فشار عده ای که اون اول ازش خواهش ازش میکردن حالا بهش توصیه میکنن… مارتین فهمید قبل از اینکه میراثشو نابود کنن باید کنار بکشه اون در طی این دو فصلی کنار کشیده به انچه که ممکن بود بسرش بیاد نظاره کرد و چگونه داستانشو به سلیقه خودشون تغییر دادن و کم کم به سریال ی در حد تین ولف تبدیل کردن. بله مارتین در ابتدا در پشت اشتیاق های دو کارگردان جوان هدف خودش یعنی جمع کردن طرفداران بیشتر و جهانی شدن کتابش را درست مثل هری پاتر را دید اما این نویسنده وسواسی و کند دست تغییرات اینده در کتابش را ندید .بله رولینگ موفق شد با همین ترفند چند کتاب اخرش قبل از انتشار با فیلمی مشهور کند اما رولینگ رولینگ است و مارتین مارتین. رولینک داستانی تقریبا سر باز با داستانی تقریبا عامیانه داشت و هزاران طرفدار ادبی سینه چاک و کارگردانانی وفادار داشت و خبری از شرکت پول پرستی هم نبود اما داستان مارتین قاعده شکن و از همه مهتر انقدر سنگین و زیاد است که خود نویسنده از پایانش دانستنش عاجر است و اچ بی او .. در کل نمیتوان این روش را روی ان تقلید کرد ، مارتین هنوز فرصت استفاده از امتیاز سریال را پیدا نکرده ریسکش فرا رسید و او انتخاب کرد که رهایش کند. برای مارتین و طرفدارانی که بیست سال از عمرشان را با نغمه گذرانده اند این فقط یک سریال است برای دن و دویس هم این یک وسیله ی پر سود همچون فیلم تروایشان برای اینکه اعتباری باشد که برای سایر کارهای سینمایشان بله انها قصد دارن زودتر سریال را تمام کننده تا سریال خودشان را بسازند سریالی با موضوعی جی جی ابرایامزی برای خرگوش های آمریکایی که همیشه این نوع سریال های ابکی را میبیندد و انها را و پر طرفدار میکنن ،اما مشکل کار این است سرنوشت این نوع کار ها به حوصله و دل و دماغ های فصلی کارگردان گره میخورد شما میتوانید این را از سریال های مثل انقلاب ، صد ، فالینگ اسکای ز و لاست… بپرسید اما جوابی نخواهید یافت .دوستان بیایید ساده لوح نباشیم ارزوی و هدف دن و دویس ساخت سریال خودشان در مورد جنگ داخلی امریکا و چه میشد اگر جنوبی ها جنگ را میبردند نیست بلکه یک سر پوش است. قطعا این سریال فقط طرفدارانی از خود امریکایی ها خواهد داشت در حد مقایسه با سریال جهانی گات نیست اما این موضوع به اتفاقات اخیر ربط دارد. مارتین قصد خودش را مبنی بر عدم انتشار کتاب در چند سال اینده را در پایان به دن و دیوس اطلاع داد پس انها هم ناچار شدند قطار تند وقایع و رو به گسترش سریال را کند کنند ، وقایع سریال را عوض کنند تا با سرعت کند شش تن عمو جورج هماهنگ شوند اما جورج دست اخر مجبور شد طراریش را رو کند و بگوید که اشتباه کردم و باید سریال را متوقف کنید و انجا که فهمید ماشینی که سوارش کرده اند ماشین تمرین گواهی نامه پایه یک است که تنها فرمان در دست اوست و گاز و و پدال کلاج زیر پای شبکه است .پس برای حفظ یه قسمت مهم از زندگیش پیاده شد. مارتین انها را ول کرد و کنار کشید تا از کتابهایش انطور که میخواهند استفاده کنند،چارع ای هم نبود. اما دست نهایت وقتی کارگردانان سریال به پایان کتاب پنجم رسیدند دوباره به کلبه ی عمو مارتین ی که خلوت کردن و گوشه عزلت را به جشن با امی بگیران ترجیح داده سر زدند اما مارتین پوزخند به لب گفت کتاب نوشته نشده و شاید وقتی دیگر. بله دن و دویس گیر افتاده بودند حالا باید خوذشان مارتین میشدند و داستان مینوشتند اما چه مینوشتند؟ پس به نظریات گل مگولی فن بازان و افکار سطحی خودشان روی اوردند ،زنده شدن جان اسنو، انفجار سپت ، نبرد حرام زادگان و وایت شدن اژدها .. همه را قبلا شنیده اییم اما برخلاف رویه غیر قابل پیش بینی کتاب و مثل تمام ان همه نظریاتی که در مورد کتابهای قبلی نقش بر اب نشدند و در کمال بهت ما در سریال دوران مارتا و روس بولتن مثل پشمک مردند چون خلاقیت کارگردانان و گات فن ها و نظر استدیو بود. سریال ده فصلی هشت فصل شد و سریال کوتاه تر شد چون کارگردانان توانای این گار بزرگ یعنی جلو رفتن در فضای جدید و بدون کتاب را ندارند. من کاملا منتقد مطلق سریال نیستم اما دوستان با نگاه کردن به قسمت آخر این فصل میتوان عمق فاجعه را در یافت.نویسنده ای که سانسایی رو که مث یه کبوتر ترسو بود باعث مرگ پدرش شد و شهادت دروغ به نفع جافری (کسی که شوهر آینده اش بود ولی آریا خواهر و همخونش)و بیلیش که قاتل اصلی خانوادش بود داد که فقط ازش محافظت ( توجه کنید سانسا جون کسی رو نجات داد که قاتل همه خانوادش بوده) کنه! الان ازش یه سیاست مدار در حد تایون لنیستر درورده اونوقت تیریون که هوشی مث تایون داشت متحمل چندین عمل نابخردانه بشه که با توجه به خشمی که نسبت به سرسی خاندانش داره و فقط میخواد از دنریس به خاطر مشاوره ای که بهش میده جیمی و سرسی رو به عنوان پاداش بگیره تا نابودشون کنه … چنین فردی که به بی رحمی و حسابگری تایون در خاندانش مقایسه شده کسی که در نبرد بلک واتر با کمترین ارتش و با نبوغ جنگی عالیش تونست تا رسیدن تایون از کینگزلندیگ محافظت کنه اونوقت تبدیلش کنن به مردی که دنریس به خاطر نقشه هاش تحقیرش کرد انوقت جیمی که کلا هیچ کاری رو تو زندگیش درست انجام نداده تبدیلش کنن به فاتح جنوب که فقط با آتش دنریس شکست خورد یا اینکه پیتر بیلیش که واریس اونو خطرناک ترین مرد هفت اقلیم قلمداد کنه تبدیلش کنن به خاله زنک
      یا اینکه خود واریس کسی که تمام خبرهای دنیا رو داره به تیریون درباره مذاکره ایرن بانک و سرسی بگه تا تیریون یه غلطی بکنه کلا تو این فصل فقط از نقش یه زاغ نامه رسون کمتر سودمند بود. بنظر من این اتفاق خوب است چون ما قطعا این حوادث پشمکین را بخاطر وحشت مارتین در پایان کتاب نخواهیم دید و این فرصتی برای دیدن خلافیت های جداگانه از کتاب گه هرچند خندار هستند اما لذت بخش هستند و کتاب هرگز اسپویل نشده است

      1. مریم

        کاملا حق با شماست. به طور محسوس سریال تبدیل به یک محصول هالیوودی کم خاصیت شده، از فصل ۵ به بعد این قضیه احساس شد. بهترین کا این بود که همپای مارتین جلو میرفتند. ما هم صبر میکردیم. امیدوارم کتاب مارتین متفاوت با سریال باشه.

  7. Boshra

    واقعا زیبا…
    چقدر جالب که یه کمی از کاراکتر های اصلی که کلی خواهان و طرفدار دارند فاصله بگیریم و شخصیت هایی رو دریابیم که چالش هاشون جذابشون کردن
    مثل جیمی لنیستر که واقعا شخصیت محبوب من در کل سریاله

    1. فن

      جیمی فوق العاده است. بیشترین تغییرات شخصیتی رو در سریال همین شخص داشته

  8. zeapod

    زنده باد پادریکیون
    Hail podrick
    We are all zeapods

  9. Pooria

    عالی بود

  10. Ali gaz anbor

    قشنگ بود.. اما کوتاه بود.. میتونست نکات بیشتری رو بازگو کنه

  11. amir

    .amoo kako yavash zire diplom lotfan =) ghashang bood

  12. magenta

    هنر این سریال همین است ، باشکوه ترین جلوه های ویزه تاریخ سریال سازی را نشانمان می دهد اما با صدای بلند می گوید که این چیزها مهم نیست، و ما بازهم گفتگوهای ساده بین شخصیت ها و درگیری های روانی شخصیت ها را بیشتر دوست داریم ،
    مهمترین موضوع کتاب رستاخیز است ، سمت و سوی جایی که ایستاده ای یا جایی که می خواهی بروی هم مهم نیست ، همه شخصیت ها مسیری را شروع کرده اند به سوی تبدیل شدن به چیزی دیگر ،

    آریای قاتل ، جان فرمانده ، سنسای سیاستمدار ، تیریون مشاور ، برن همه چیز دان ، جیمی سلحشور و حتی سرسی پلید راحت به اینجا نرسیده اند

  13. استارک فقید

    من اتفاقا آدم با مطالعه ای هستم
    اما این متن درواقع ادای یک نثر مصنوع و متکلف بود نه خودش
    برای همین انقدر سخت بود خوندنش

  14. مهدی صفا

    دوستی که نسخه داده برای خوانندگان که سختی ارتباط گیری با متن فوق از کم خواندن یا ساده بگویم بی سوادی مان است چقدر خوب میشد که اظهار نظر نمیکرد،چراکه عیار خود را با نظرش به نمایش گذاشته است ولاغیر،متن فوق پر است از ضعف تالیف و حشو که منتج شده است به متنی نامانوس و گنگ در جمله های زیادی.به نویسنده پیشنهاد میکنم برای نوشتن متون تاویلی سالم ترجمه های استادان بابک احمدی و سیاووش جمادی را سرلوحه نگارشش قرار دهد ،عزت زیاد

  15. آریا

    متن رو به سختی میشه خوند 🙂 مصنوعی ..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *