مدافع
اعضا-
تعداد ارسال ها
30 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی ارسال های مدافع
-
جان در مقابل سرسی، راجع به شاه شب و ارتشش این جمله رو بکار میگیره: ارتشی که پشت سرش جسد روی زمین نمی مونه معنی این حرف رو همه ما خوب میدونیم. بر این اساس، از زمان ایجاد شاه شب تا الان (به نقلی، 8 هزار سال) هر جنبنده ای که اونور دیوار مرده و جسدش سوزونده نشده، حتی اگه فقط اسکلتش باقی مونده باشه (همونطوری که در لحظه ورود برن و همراهانش به مقر کلاغ سه چشم دیدیم) قابلیت این رو داشتند که توسط شاه شب تسخیر و بکارگیری بشن و باقیمونده این مردگان (بجز اونهایی که توسط وحشیها و ارتش جان نابود شدند) هم الان هم توی ارتش شاه شب حاضر هستند. حالا شما بفرمایید در طول این 8 هزار سال چند نفر مردند؟ جان گفت حداقل 100 هزار تا. اما همه ما می دونیم که این یه تمثیله از یه عدد بسیار بزرگ و غیر قابل شمارش (یه چیزی تو مایه های تمثیلی که توی قرآن راجع به شب قدر گفته و عدد 1000 رو بعنوان تمثیل و نماد یک ارزش بسیار بالا آورده) ضمنا بنظرم بد نیست یه بار دیگه به اپیزود هاردهوم نگاه بندازیم. لحظه ای که مردگان از بالای صخره ای که شاه شب حضور داره خودشون رو پایین میندازند بسیاریشون لت و پار میشن و ظاهرا مجددا می میرند اما باز با همون جادو حرکت می کنند و سر پا میشن. این بنظرم معنیش اینه که تا زمانی که سرشون قطع نشه یا سوزونده نشن یا با آبسیدین هدف قرار نگیرند امکان تسخیر مجدد رو دارند و بنابراین می رسیم به همون حرف جان؛ پشت سر این ارتش، هیچ جنازه ای باقی نمی مونه چرا که مجددا بر می خیزند و برای شاه شب می جنگند
-
صرفنظر از فیلمنامه منتشر شده از قول مارتین، با این مضمون نقل کردند که پایان داستان هم شبیه پایان ارباب حلقه ها خواهد بود برخی حدس زدند که همونطوری که در انتهای ارباب حلقه ها دیدیم که کل داستان، قصه گویی فرودو بگینز برای نوه هاش بود و داشت خاطرات گذشته رو مرور می کرد؛ هیچ بعید نیست این داستان هم قصه ای باشه که مثلا تیریون داره برای لیانا تعریف میکنه اما بنظرم یه فرضیه دیگه هم میشه در نظر گرفت و اون اینکه در ارباب حلقه ها، برای نابودی سائرون، به مبدا تولید قدرتش رفتند و حلقه قدرت رو در آتشفشان کوه نابودی (اگه اسمش رو اشتباه نگفته باشم) انداختند بنابراین شاید منظور مارتین این باشه که برای نابودی شاه شب و ارتشش، باید به محل ایجادش رفت و عامل ایجادش (در اینجا آبسیدیدن) رو نابود کرد. محل ایجادش هم همونجاییه که شاه شب تونست برن رو لمس کنه. بنابراین محتمل هست که با تاثیر از ارباب حلقه ها و به همون سبک، شاهد باشیم که یک تیم کماندویی برای نابودی شاه شب انتخاب بشن تا سرچشمه قدرتش رو از بین ببرند و این اتفاق هم اگر بنا باشه بیفته درست زمانی خواهد بود که ارتش وستروس در حال شکست خوردن هستند به هر حال این فقط یک فرضیه هست و اصراری به قطعیتش ندارم. این رو گفتم که یه وقت به رگ گردن برخی دوستان 3 آتیشه بر نخوره
-
در مورد تیریون و امکان خیانتکار بودنش سوال خوبی مطرح شد نگاههای خاص و چهره در هم کشیده او هنگام معاشقه جان و دنریس هم مزید بر علت و تقویت کننده این دیدگاه هست بخاطر داشته باشیم که همزمان با لت و پار شدن ارتش لنیسترها بدست دوتراکیها، تیریون با چه جوش و نگرانی شاهد مبارزه بود و بنظرم نگرانی او برای نابودی خاندانش حتی بسیار بیشتر از نگرانیش برای نابودی دو خاندان دورن و تایرل یا آنسالیدها و ناوگان گریجوی بود در مذاکره با سرسی هم تا جایی که بخاطر دارم، مضمون صحبتهای تیریون این بود که بر پایبندیش به حفظ امنیت خاندان خودش تاکید کرد و اصرار داشت که تمام سعیش رو کرده که خانوادش نابود نشه و حتی تاکید کرد که اگر او نبود دنریس به پایتخت حمله می کرد و همه رو با آتش اژدهاهاش نابود می کرد در نقطه مقابل اما، سرزنش سرسی نسبت به تیریون و دلیلش برای رد ادعاهای تیریون این بود که من تمام سعیم رو کردم که دو تا دشمنام رو از هم جدا کنم اما تو باعث نزدیکتر شدن اونها به هم شدی بنظرم با توجه به اینکه تیریون فهمید که سرسی بارداره و خاندان لنیستر امید تازه ای برای استمرار سلطنتش پیدا کرده دور از ذهن نخواهد بود که حرفهای سرسی اثر خودش رو گذاشته باشه و تیریون نسبت به نزدیکتر شدن هر چه بیشتر جان و دنریس ناراحت و نگران باشه یادآوری این مطلب هم لازمه که تیریون سابقا در مورد بلا عقب بودن دنریس و وارث نداشتنش به او تلنگر زده بود و الان با ملاحظه معاشقه او و جان، احتمال این رو میده که نطفه وراثت دنریس هم ایجاد بشه و وارث ایندو یا حتی جانشین بعدیش (جان)، از حمایت خاندانهای بزرگ شمال و سایر مناطق وستروس برخوردار باشه در نقطه مقابل، تیریون می دونه که سرسی تحت هیچ شرایطی و حتی اگر تمام خاندان لنیستر و ساکنین هفت پادشاهی رو هم به فنا بده، دست از ادعاش بر تاج و تخت بر نمی داره و به نفع دنریس کنار نخواهد رفت در اینصورت منطقیه که تیریون باید بیش از پیش برای آینده خاندانش نگران باشه با این وجود اما گمان نمی کنم تیریون بخاطر حفظ خانواده و خواهر سنگدلش که از قضا تشنه به خون او هست و او رو مقصر همه اتفاقات ناگوار برای خانوادش میدونه، حاضر باشه دست از رویاها و تعهداتش برداره و با خیانت به دنریس و اطرافیانش، او رو فدای خانواده و خواهر ستمگرش کنه
-
قصد ورود در ماهیت فرمایشات شما ندارم نوشتن این کامنت هم بخاطر این هست که نمی خواستم با یک لایک ساده، تمام متن رو تایید کنم از نوشتار شما در قسمتی که بعنوان یک نقد سینمایی یا هنری مطرح شد و توضیحاتی که دادید - نه بعنوان تایید تمام تحلیلهایی که ارائه کردید بلکه صرفا بعنوان توصیفات یک ذهن خلاق و پوینده که از منطق تحلیل و تجزیه اتفاقات نمایش داده شده برخورداره و توانایی انتقال برداشتش رو در قالب متن نوشتاری به خوانندگان داره - تشکر ویژه میکنم و معترف به این هستم که نوشتن همراه با تحلیل، سخت ترین کار دنیاست و کمتر کسی در این عصر عجول و نهادینه شدن سطحی نگری و سطحی اندیشی در باشندگان این عصر، خودش رو درگیر مباحثه نوشتاری با دیگران میکنه تا چه برسه به تفکر و تحلیل!!!! کاری که به هر روی، شما و عده قلیلی از دوستان - صرفنظر از انگیزه مربوطه - حاضر به انجامش شدید و جای تشکر ویژه داره. در خلال چند سال دنبال کردن این فروم و خوانش نظریات سایرین، کمتر نویسنده ای در این فروم رو دیدم که مانند شما بتونه وقایع رو - صرفنظر از رفرنسهای بیرونی اون - تحلیل و نقد کنه و تحلیلها و تصورات و برداشتهای ذهنیش رو به خواننده منتقل کنه و اذعان دام که این شیوه ارائه نظر، نیازمند ممارست و مهارت بالایی هست که قطعا حاصل مطالعه و صرف وقت و انرژی بسیاری خواهد بود و بدون این لوازم، رسیدن به این توانایی ممکن نخواهد بود. به شخصه، بعنوان یک خواننده، نظرات و نوشتارهای شما رو دنبال کردم و تمامش رو می خونم و معنقدم که تلاش شما - صرفنظر از اینکه در برخی تحلیها و برداشتها ممکنه با شما موافقت نداشته و همنظر نباشم - کمک مهمی به ارتقای توان تحلیل و بینش سینمایی شخص من - اگر نگم بسیاری از حضار این فروم - نسبت به این سریال داشته ولی - بقول تیریون، قسمت مهم گفتار، بعد "ولی" میاد - معتقدم که هرچقدر هم مخاطب کلام، شان و وزانت مباحثه و مخاطبش رو رعایت نکرده باشه باز هم دلیل نمیشه که او را با هر جمله و کلامی مخاطب قرار بدیم و حداقل اصول مباحثه - در شیوه پینگ پنگ بازی نه بوکس - اینه که دو طرف یک تخاطب، شان و جایگاه و احترام طرف مقابل رو حفظ کرده و حرمت سایر حاضرین در جمع رو هم رعایت کنند و از خروج از مسیر منصفانه و مودبانه لازم برای یک بحث ادبی یا هنری بپرهیزند. پس به جهت عدم موافقت با بخشهایی از کلامتون که - روا یا ناروا - خطاب به برخی دوستان بیان شد و نوعا میتونه عده بیشتری رو تحت تاثیر قرار بده و منکوب کنه و باعث بشه که بقیه یا وارد مباحثه با شما نشند یا حتی برای پرهیز از انتقادات تند و احتمالا زیر سوال رفتن شخصیتشون از سوی سایرین، نظرشون رو مطرح نکنند؛ به خودم اجازه دادم نظری روی کامنتهاتون بنویسم و با عرض پوزش، از این طریق از شما و سایر فعالین این بخش تقاضا کنم که در بیان نظرات و دیدگاهها، صرفا در حوزه تخصصی موضوع بنویسند و چارچوب ادبی، اخلاقی و منطقی لازم و حاکم بر فضای جمعی و مباحثات رو رعایت کنند وگرنه محتمله که الی آخر، شاهد بگو مگوهای کسالت بار این و آن باشیم و بهره مورد انتظار رو از حضور در این فضا نبریم. با احترام
-
سابقا در قالب یک نوشتار تقریبا مفصل، اشتباه رایج و تفاوت وایت واکرها با آدرها رو متذکر شدم اما ظاهرا توی این دنیای نغمه، هرکسی دوست داره هرجور میخاد اسم گذاری بکنه و توجهی به مطلبی که گذاشتم نشد. به هر حال، دوباره یادآوری می کنم: هرچند عموماً رایج شده که شاه شب و تمام سپاهیانش رو وایت واکر می نامند و این نام، یک اسم عام و رایج است و نهایتا اونهایی که قائل به تمایز هستند از دو واژ] وایت واکر و وایت برای تمایز بین آنها استفاده می کنند اما صحیحتر ماجرا که در ابتدای سریال هم ازش استفاده میشد اینه که بین موجودات حاضر در ارتش شاه شب، تمایز وجود داره و مشخصا از دو نوع موجود متمایز با دو نام مخصوص به خود تشکیل شدند آدرها: اونهایی که سرکردگی سپاه رو بر عهده دارند و معمولا هم روی اسب می نشینند؛ موجوداتی که بوسیله جادو، از انسان زنده تبدیل شدند (فرایند تبدیل رو سابقا و زمانی که طفل تازه متولد شده کراستر توسط شاه شب به آدر تبدیل شد دیدیم) و مثل زندگان، دارای حیات و قوه تفکر و اختیار هستند. برخیشون هنوز کوچک هستند (همونطور که توی سکانس ابتدایی فصل یک نشون داد) و برخی دیگه که از زمان تبدیلشون زمان زیادی گذشته و عمر زیادتری دارند فقط پیر شدند اما بواسطه کهولت سن نمی میرند. اینها توان صحبت کردن دارند هرچند که صداشون شبیه جیغ و صیحه غیر قابل فهم هستش (همونطور که در سکانش انتهایی فصل دوم و زمان لشکرکشیشون به سمت اثر نخستین انسانها دیدیم) سلاحهای اینها هم شکل جادویی داره و از یخ ساخته شده منتها قدرتش به حدیه که فولاد رو براحتی میشکنه این عده که قدرتی به مراتب بیشتر از انسانهای قوی دارند و با دستشون میتونند تیغه فولاد رو خرد کنند (قبلا توی سکانس مبارزه سمول با یکیشون، شاهد این اتفاق بودیم)؛ ظاهرا فقط بوسیله آبسیدین یا شمشیر والریایی نابود (کشته) میشن و ازونجایی که ایجادشون بوسیله جادو بوده، پس از کشته شدنشون هم هیچی از جنازشون نمی مونه و مثل یخ خرد شده روی زمین می پاشند. پس نامگذاری اینها با عباراتی مثل وایت واکر یا حتی وایت صحیح نخواهد بود. وایت واکرها: مردگانی هستند که بعد از مرگ، بوسیله جادوی آدرها تبدیل به وایت واکر شدند که این موضوع رو هم توی هاردهوم دیدیم و هم بارها تاییدش رو لابلای سکانسها و صحبتهای شخصیتهای سریال شنیدیم. در بین اینها، هم انسان مرده وجود داره و هم حیوانات؛ همونطوری که توی سکانس آنسوی دیوار دیدیم حتی خرس قطبی هم تبدیل به وایت شده بود یا مثلا اسبهایی که آدرها ازشون استفاده می کنند هم اسبهای مرده هستند که بعدا تبدیل شدند. هرکدام از این موجودات هم با همان خوی و خصلتی که در زمان حیات داشتند تبدیل شدند و مثلا، خرس قطبی بشدت درنده و قوی هست در حالی که اسبها کماکان نجیب و آرام هستند. پس تبعا سازندگان حق دارند اژدهای مرده رو هم با همون وضعیت آتش پراکنی بسازند هرچند که در این وضعیت، آتشش آبی رنگ شده و ظاهرا از قدرت سوزانندگی بیشتری برخوردار هستش (البته بنظرم این مساله در تضاد با ماهیت موجودات مرده هست و از یه موجود مرده نمیشه انتظار داشت که قدرتی داشته باشه که نماد زندگان و خدای آتش هست و منطقی تر این بود که آتش این اژدها، تبدیل به تیرهای یخی می شد اما در اینصورت، سازندگان راهی برای نابودی دیوار نداشتند و مجبور شدند به این شکل نشونش بدن) اینها به همون وضعیتی که جسدشون زمان تبدیل داشته بر می خیزند. اگه فقط اسکلتشون مونده باشه شکل اسکلت هستند و اگر بخشهایی از جسد متلاشی یا توسط حیوانات درنده، دریده شده باشه الان هم همون وضعیت رو دارند. با همون سلاح و ابزاری که باهاش سر و کار داشتند و با همون تواناییهای مبارزه در حال حیاتشون مبارزه می کنند. برخیشون شمشیر، برخی تبر، برخی چاقو یا چاقو یا سایر ابزارها رو دارند اینها مردگان متحرک هستند. برخی چیزها رو متوجه میشوند و بیاد میارند اما مثل انسانها اختیار و تعقل ندارند. روش نابودیشون هم رو جناب شاه جان برای سرسی خانم توصیف کرد و تصور می کنم یک روش دیگه هم اینه که سرشون از بدن جدا بشه اما نکته اینجاست که بعد نابودی، جسدشون کماکان باقی می مونه و مثل آدرها پودر نمیشه حالا بر گردیم به صحبت شما همونطوری که توی اپیزود آنسوی دیوار دیدیم، وایت واکرها با نابودی آدری که اونها رو تبدیل کرده از بین میرند اما آدرها چون وجودشون ناشی از جادو هست، حیاتشون هم بستگی به وجود شاه شب نداره و مرگ و نابودی شاه شب تاثیری روی بقای اونها نداره. بنابراین طبیعیه که بعد مرگ احتمالی شاه شب، تمام مردگانی که توسط او تبدیل شدند هم از بین میرند و ارتش مردگان نابود میشه اما سایر آدرها زنده می مونند و می تونند اثرگذار باشند. من احتمال میدم که برخی از آدرها وارد معرکه جنگ با انسانها نشدند و در همون محل استقرار اولیشون باقی موندند یو حتی احتمال داره یه تعداد از آدرهایی که توی ارتش همراه شاهشون بودند از مهلکه جنگ، به سلامت گریختند و پس از کشته شدن شاه شب، بدیهیه که یکی دیگه باید جاش رو بگیره. بنابراین زمانی که جسد زاغ سه چشم رو میارند به اون محل، با همون جادو میتونند تبدیلش کنند اما این مساله یک ایراد اساسی داره نکتش رو ابتدای توضیحاتم گفتم: آدرها بعنوان فرماندهان ارتش مردگان، از انسان زنده تبدیل میشن نه مرده و اگر بنا باشه مرده رو تبدیل کنند قطعا تبدیل به وایت واکر میشه نه آدر!!!! پس جنازه برن رو نمیتونند تبدیل به آدر کنند و اگر این تبدیل صورت بگیره هم برن نمیتونه فرماندهی آدرها رو داشته باشه و شاهشون باشه در واقع، اینجا قضیه تابع و متبوع وجود داره و برن مرده، نمیتونه بر زندگان (آدرها) ریاست کنه و این بخش از داستان منتشره، یک گاف بسیار بزرگ و غیر قابل اغماض خواهد بود
-
اونچه در این قسمت برام عجیب بود اینکه در تمام قسمتهای سریال تا الان، همون طور که تورموند هم بهش تاکید کرد، هاوند بعنوان یک آدم گوشت تلخ و ناراحت نشون داده شده که بد دهن هم هستش اما یک دفعه موقع هم کلامی با برین از تارث، مهربون و بذله گو میشه و لبخند به لبش میاد
-
سوال اینجاست که اگر جان، تارگرین هست (که هست) پس چطور در اثر آتش می میره؟
-
دوستانی که دیدند و اسپویلها رو خواندند لطفا بفرمایند داستان همون چیزیه که توی اسپویلها آمده بود؟
-
اسپویلهای شما نمایش داده نمیشه سوالات خوبی مطرح کردید و تمایل دارم پاسخ فرضیه یا احتمالاتی که به ذهن شما رسیده رو بدونم
-
اگر منظور از پیشگویی، صحبتی هست که میری مازدور (جادوگری که کال دروگو رو مداوا کرد) به دنریس گفت؛ سخن او راجع به طلوع خورشید و خشک شدن دریاها، مربوط به زمان خوب شدن کال دروگو بود نه بچه دار شدن دنریس. در واقع داشت می گفت که کال دروگو هیچوقت خوب نخواهد شد و برای همین هم دنریس مجبور شد کال رو از این زندگی پر رنج، خلاص کنه ضمنا جالبه یکبار دیگه توصیفی که همین جادوگر از بچه مرده دنریس توی قسمت 10 فصل 1 سریال کرد رو ملاحظه بفرمایید. اونجا میگه بچت هیولا بود. شبیه به مارمولک بود و مثل خفاش، بال داشت. دقیقا توصیفی که میشه از بچه اژدها کرد
-
با توجه به ماجرای سکانس آخر قسمت 7 یک سوال و تردید مهم برام پیش اومد
-
متشکرم از ترجمه و وقتی که صرف کردید مدتها بود منتظر بودم ببینم منظور ملیساندرا از اون جمله ای که توی قسمت 6 فصل 3 به آریا گفت چی میتونه باشه: "توی چشمای تو یه تاریکی می بینم و توی اون تاریکی، چشمهایی به من زل زدند. چشمهای قهوه ای، آبی و سبز. چشمهایی که تو برای همیشه اونها رو می بندی. ما دوباره همدیگه رو می بینیم" اما ظاهرا نویسنده ها یادشون رفته از این معما رمز گشایی کنند و ملاقات مورد ادعای ملیساندرا قرار نیست اتفاق بیفته
-
من هنوز فرصت نکردم تمام فیلمنامه رو بخونم اما نکته ای که از خوندن ناقص برخی قسمتها به ذهنم رسید اینه که بنظر میرسه سرسی بطور کامل با ارتش جان متحد نشده یا لااقل مزدورانی که از ایسوس استخدام کرده بود رو همراه اینها نکرده و با توجه به اینکه بعدا می خونیم که میشه فهمید که نقشه سرسی این بوده که دنریس رو نابود کنه اگر این نتیجه درست باشه؛ متوجه میشیم که تمام تلاشهای تیم 7 نفره برای اسیر کردن وایت واکر و متقاعد کردن سرسی (که خسارات زیادی هم در این راه متحمل شدند و توروس، بنجن و یک اژدها رو به ارتش مردگان تقدیم کردند) بی حاصل بوده دوستانی که فیلمنامه رو خوندند میتونند خبر دقیقتری راجع به این موضوع بدن؟
-
دوستان با فرض اینکه این فیلمنامه واقعی باشه و با توجه به اینکه تولید فصل 8 هنوز شروع نشده و برخی خبرها از عدم اکران این فصل تا انتهای 2018 خبر میدن؛ آیا احتمالش هست که بحث فاش شدن فیلمنامه قبلا اتفاق افتاده و نویسندگان سریال برای جلوگیری از ضرر شبکه و جذابیت بخشیدن به سریال، مامور شدند که فیلمنامه رو مجددا بنویسند و داستان رو طور دیگه ای به نمایش بذارند؟
-
یک نکته و تردید: بازبینی قسمت هاردهوم و خصوصا سکانس های پایانی که شاه شب رو در حال زنده کردن مرده ها نشون میده مبین این نکته هست که آدر بزرگ میتونه تمام اونهایی که در نبرد از بین رفتند رو مجددا بعنوان سپاهیان خودش به خدمت بگیره. در این بین هم تفاوتی بین انسانها و وایتها نیست اگر این تئوری صحت داشته باشه، این نتیجه بدست میاد که شمار ارتش مردگان، هیچوقت کم نمیشه بلکه در هر مقابله با زندگان، تعدادی بهشون اضافه خواهد شد مگر اینکه مرده ها با ابزاری نابود بشن که چیزی ازشون باقی نمونه این ابزار هم همونطوری که تا الان دیدیم آتش هست (بعنوان نماد خدای نور) در کنار دراگون گلس و شمشیر والرین نکته ای که برام تعجبه اینه که با وجودیکه جان تا حدودی متوجه قدرت شمشیر والرین شده چرا تا الان این مطلب رو به بقیه منتقل نکرده تا تمام شمشیرهای والرین موجود در وستروس رو به خدمت بگیرند؟
-
یک نکته هم در مورد بیلیش و نحوه بی اثر کردن افسونهای اون بیلیش بعنوان نماینده لرد ویل و فرمانده سواره نظام ویل در وینترفل حضور داره و بدیهی هست که هرگونه برخورد با او، بمنزله اقدام علیه فرمانروای ویل تلقی شده و با پاسخ سخت و توفنده سپاهیان وی مواجه خواهد شد. بنابراین بخلاف تصور برخی نویسندگان این فروم که انتظار دارند آریا با کمک سانسا یا بی کمک او، شر بیلیش را کم کند به هیچ وجه منطقی و مطابق با واقع نیست. بنظرم نقطه ضعف بیلیش، در اختیار هر دو خواهر استارک هست و فقط با کمک هم میتونند بیلیش رو از سر راه بردارند. اگر خاطرتون باشه آریا زمانی که در خدمت تایوین لنیستر بود بیلیش رو در حال ارائه گزارش به تایوین و طراحی حمله به ارتش راب دید. بنابراین او میتونه با افشای این موضوع، بیلیش رو نزد شمالیها بعنوان یک خائن مطرح کنه اما این موضوع به تنهایی کمکی نخواهد کرد و بیلیش به راحتی میتونه ادعای آریا رو منکر بشه اما تمام کننده این نمایش، سانسا هست بعنوان شاگرد و دست پرورده خود بیلیش که شاهد دسیسه چینی های او بوده و بعنوان لرد فعلی وینترفل (با لااقل نماینده پادشاه شمال)، حرفش پیش بقیه لردها خریدار داره. سانسا از بیلیش چه نقطه ضعفی داره؟ اولیش، اقرار بیلیش نزد او در مورد توطئه قتل جافری دوم، قتل مادر لرد آرین (خاله سانسا) که البته در این موضوع، با کمک خود سانسا از اتهام رها شد. پس قابل انتظار خواهد بود که با همدستی دو خوهر، نقشه های پلید بیلیش نزد سایر لردها و خصوصا نمایندگان ویل افشا بشه تا حمایت اونها از بیلیش برداشته شده و راه برای اعدامش باز بشه. اما بنظرم برای رسیدن به این جلسه محاکمه، و با توجه به تلقینی که بیلیش به سانسا کرد تا برین رو از وینترفل دور کنه و به احتمال زیاد، آریا رو حذف کنند؛ بعنوان مقدمه دور از ذهن نخواهد بود که نقشه حذف آریا شکست بخوره و بعدا کار به جلسه محاکمه خود بیلیش بکشه
-
درود همیشه سریال better call saul را که می دیدم منتظر و چشم براه خواندن نقد زیبای جناب رضا حاج محمدی در سایت زومجی بودم تا ظرافتهای سریال را با قلم شیوا و نگاه زیبایش به رخ بکشد و فوق العاده بودن سریال را دوچندان کند. خوشبختانه رضا حاج محمدی بیکار ننشسته و نقد سریال g.o.t را هم ارائه میکند لینک نقد وی در مورد قسمت 5 این فصل را برای علاقمندان میذارم و برای دیدن نقد بقیه قسمتها کافیه توی همون سایت، سرچی انجام بدید امیدوارم خوشتون بیاد http://www.zoomg.ir/2017/8/16/185145/game-of-thrones-season-7-episode-5-review/
-
دو سه تا مطلب: 1- جان به تبع پادشاهیش بر شمال و خوی جنگندگی و لجوجی شمالیها از یکسو و اخلاقیاتی که از ند استارک آموخته هیچ تمایلی به زانو زدن در مقابل دنریس نداشت منتها گفتگوهایی که بین کارکترها در زمان پیاده روی آنطرف دیوار اتفاق افتاد و خصوصا مکالمه جان با تورموند و بریک دوندارین، تاثیر بسزایی در جان گذاشت به حدی که در پایان سریال حاضر شد در مقابل دنریس زانو بزند و او را بعنوان ملکه خود پذیرفت در اولین مکالمه، تورموند با تذکر سرسختی جان، زنهار داد که نفرات زیادی را بخاطر غرور آقا جونشون (منس ریدر) که حاضر نشد در مقابل کسی زانو بزند از دست داده اند در دومین مکالمه که عنوان این قسمت هم از آن اقتباس شده (Death Is the Enemy)، بریک دونداریون متذکر شد که ما سربازیم و باید بدونیم برای چی می جنگیم. وظیفه ما اینه که برای زندگی بجنگیم و تنها دشمن، مرگ است و در آخر هم گفت که ما باید بتونیم زنده بمونیم تا ازونهایی که نمیتونند از خودشون حفاضت کنند محافظت کنیم و بیش از این هم لازم نیست بدونیم و تا همینجا کافیه. بنابراین، با مجموع این مکالمات، تفکر جان متحول شد و پذیرفت که برای دفاع از مردم بی دفاع، هرکاری که لازم باشه رو باید انجام بده حتی کرنش کردن در مقابل دنریس. و همین امر باعث اون گفتگوی نهایی جان و دنریس و پذیرش اون بعنوان ملکه بود. 2- به صحنه بیرون آمدن جان از آب دقت کنید. توی سکانسها فقط دو تا جنازه دیده میشه که مربوط به همراهان جان هستش و هیچ جنازه ای از وایتها دیده نمیشه. با فرض درست بودن این صحنه یک نتیجه میشه گرفت: وایتها بعد اینکه کشته میشن (مسامحتاً در نبرد) فقط در صورتیکه با آبسیدین یا آتش ضربت خرده باشند کلا نابود میشن وگرنه مجددا با سحر شاه شب بر می خیزند. با این حساب، ارتش شاه شب هیچوقت کم نخواهد شد و از بین نمیره مگر اینکه با آتش یا آبسیدین به خدمتشون برسند. و این مساله، کار ارتش شمال رو بسیار سخت میکنه 3- عمو بنجن به جان میگه بگو نمیتونند رد بشن هیچ بعید نیست نیروهای شمال و جان روی سحر دیوار حساب کرده و بجای تقویت نیروی دیوار، وقتشون رو صرف راضی کردن سرسی و بقیه لردهای شمال بکنند و بی خبر از اژدهای یخی، با شبیخون ارتش شاه شب مواجه بشوند. در اینصورت، وینترفل اولین نقطه هجوم ارتش شاه شب خواهد بود و با لحاظ اژدهای شاه شب، هیچ بعید نیست که این قلعه تاب مقاومت نداشته باشه در اینصورت به احتمال زیاد، جنگ بین نیروهای جان و شاه شب، در دشت باز صورت خواهد گرفت و باید شاهد نبردی سهمگین در دو جبهه زمینی و هوایی باشیم و در فصل هشتم باید بزرگترین نبردها رو شاهد باشیم و هیجان این فصل، زاید الوصف خواهد بود. و احتمالا بسیاری از شخصیتهای سریال هم در این نبرد کشته خواهند شد.
-
چند تا نکته که در صحبت دوستان کمتر بهش پرداخته شد: 1- بیلیش به سانسا گفت برین وظیفه دفاع از هر دوی شما رو داره و اگر ببینه که یکی از شما قصد صدمه زدن به اون یکی رو داره باید مداخله کنه. ادامه این بحث و نقشه ای که بیلیش کشیده رو ندیدیم تا اینکه یکدفعه سانسا دستور اعزام برین رو میده بنظرم اینها نقشه کشیدند آریا رو بکشند و برای اینکه برین مداخله نکنه به بهونه پیام سرسی، می فرستندش به خارج از وینترفل و یقینا همین توطئه کار دست بیلیش خواهد داد. هیچ بعید نیست که آریا متوجه نقشه بیلیش شده و اون خنجر رو هم تعمداً و برای اثبات حسن نیتش به سانسا داد تا بهش بفهمونه که طرف اونه و باید حواسشون به بیلیش باشه. 2- حضور ناگهانی عمو بنجن برامون عجیب بود اما اگر خاطرتون باشه سری قبل که عمو بنجن برای کمک به برندون پیداش شد بهش گفت کلاغ سه چشم من رو احضار کرد. زمان جنگ جان و هم گروهاش، به احتمال زیاد، برندون داشته صحنه نبرد رو مشاهده می کرده و عمو بنجن رو برای دفاع از جان احضار کرده 3- با افتادن اژدها به دست شاه شب، دور از انتظار نیست که یکبار دیگه نبرد اژدهایان رخ بده. راه از بین بردن اژدهای یخی هم با توجه به اینکه شاه شب سوارش هست و آتش رو سرد میکنه، فقط آبسیدین خواهد بود که به احتمال زیاد با استفاده از نیزه های غول کش که روی خود دیوار هم وجود داره و لنیسترها هم بهترش رو ساختند میتونند نوک پیکانش رو به آبسیدین مسلح کنند و باهاش اژدهای یخی رو هدف بگیرند این احتمال وجود داره که در صورت اتحاد سرسی با دنریس و شمالیها و همراهیش در نبرد زمستان، اون ماده آتشزای سبز که جادوگرها میساختند و باهاش سپت اعظم رو نابود کردند هم برای این نبرد بکار گرفته بشه که در این صورت کمک بسیار بزرگی به ارتش شمال در نبرد خواهد کرد 4- در مورد نحوه از بین بردن شاه شب هم بنظرم امکانش خیلی سخت خواهد بود چونکه سابقا هم که آبسیدین در اختیار داشتند نتونستند بکشندش و اساساً وجود همین آبسیدیدن در بدن اون شخص، تبدیلش کرد به شاه شب هیچ بعید نیست که سمول تارلی بتونه از لابلای کتابهایی که از سیتادل برداشت، یه راهی برای شکست دادنشون پیدا کنه و البته این احتمال هم وجود داره که برن بتونه به این توانایی برسه که یه بار دیگه وارگ عمیق بکنه و برگرده به زمان ایجاد شاه شب و طلسم ایجاد و از بین بردنش رو بدست بیاره 5- صحبت از تئوری شد که بموجب اون، برندون معمار (برندون فعلی) همون شاه شبه بنظرم این تئوری صحیح نیست. دلیلش هم اینه که ما قبلا نحوه بوجود اومدن شاه شب رو در یکی از ویژنهای برندون دیدیم (همونجا که فرزندان، آبسیدین رو توی قلبش فرو می کنند). دلیل ایجادش توسط فرزندان جنگل هم دفاع در مقابل انسانهای اولیه بود اما همونطوری که توی صحنه های بعد دیدیم، شاه شب علیه فرزندان قیام کرد و شروع کرد به از بین بردن طبیعت و حتی مرکز حضور فرزندان رو هم تبدیل به منطقه ای یخی و درخت اونجا رو هم منجمد کرد و در همین مقر فعلیشون هم برای در امان موندن از آدرها و وایتها، از طلسم استفاده کرده بودند که با لمس شدن برندون توسط شاه شب، طلسم شکست و تونستند وارد غار محل حضور فرزندان جنکل بشن برندون معمار هم مدتها بعد از شکست دادن شاه شب توسط انسانها و به عقب روندنش، زندگی می کرد که دیوار رو ساخت و با طلسم محافظتش کرد. پس برندون معمار، شخصیتش جدا از اون شخصی داره که تبدیل به شاه شب شد. 6- نکته آخر هم با توجه به صحبتی که یکی از حضار کرد راجع به تمایز وایت واکرها و آدرها هست. هرچند که همه جا مردگان رو بنام وایت واکر میشناسن، اما بین اینها تفاوت هست. آدرها، اونهایی هستند که از یک انسان زنده تبدیل شدند مثل فرزندان کرستر که نحوه تبدیل شدنشون رو هم قبلا دیدیم و به همین خاطر هم موجود زنده هستند و قوه هوش دارند. وایت واکرها اونهایی هستند که مردند و بعد تبدیل شدند برای همین مهم می بینیم که هیچ تفکری ندارند و بدنشون هم اکثرا ناقص هست. راه نابود کردن وایتها اینه که یا سرشون قطع بشه و یا اینکه با آتش یا آبسیدین نابودشون کنند اما آدرها فقط با آبسیدین یا فولاد والریایی از بین میرن
-
یه سوال هم از دوستان مطلع داشتم جایی خوندم که پرینس وعده شده (همونی که ملیساندرا خودش رو مامور به خدمتش میدونه و اول فکر می کرد استنیس هستش برا همین در دراگون استون زمانی که مجسمه خدایان هفت رو می سوزوندند، شمشیرش رو از توی آتش درآورد و مشتعل بود؛ بعد مدعی شذ که اشتباه میکرده و جان، همون پرینس هستش)، شمشیری داره آتشین توی پروموی قسمت بعد، می بینیم که بریک دونداریون، زمانی که برای مبارزه آماده میشه، شمشیرش مشتعل میشه و در خلال نبرد هم با همون شمشیر آتشین داره وایتها رو از بین می بره. همینکار رو هم زمانی که قرار شد سندور کلگین رو با روش مبارزه، مجازات کنند انجام داد و انجا هم اگر خاطرتون باشه شمشیر مشتعلش باعث شد که سندور کمی بترسه بنظر شما، آیا این تصاویر معنیش این نیست که پرینس وعده شده، بریک دونداریون هستش و برای همین هم چند نوبت از مرگ برگشته؟؟ و قراره که نقش مهمی در نبرد با شاه شب ایفا کنه؟
-
بعنوان مثال، از زمانی که سمول تارلی به سیتادل رفت، یه عده فقط ایراد می گرفتند که قستمهای سمول چقدر خسته کننده هست و چرا بجای بقیه کارکترها، این رو نشون میدن؟!!!! اجازه بدید یه بار دیگه روایت سمول رو بازنگری کنیم و ببینیم واقعا این رفت و برگشت، بیهوده و برای پر کردن زمان داستان بود؟ در ابتدای سفر سمول، ما با پدرش آشنا شدیم و این پیش درآمد، بهونه ای شد برای نشون دادن پدر در قسمتهای اخیر و جنگ و نهایتا سوزونده شدن که البته قسمتهای مربوط به رندیل تارلی، بحثهای بسیار زیادی رو تو همین فروم به همراه داشت. پس میشه نتیجه گرفت که اگر اون مقدمه رو نداشتیم و از طریق سمول با رندیل آشنا نمی شدیم، ماجراهای الان رندیل نمی تونست جذابیت خاصی داشته باشه دوم: فهمیدیم که رندیل، یه شمشیر والریانی داره که البته فعلا دست سمول هستش و باید منتظر بمونیم تا ببینیم که قراره کی ازین شمشیر استفاده کنه و چه نقشه هایی براش کشیده شده سوم: با حضور سمول و مطالعه کتب کتابخوانه سیتادل، سر جوراه نجات پیدا کرد و دوباره به جمع یاران کلیسی برگشت. قطعا اگر نبود سمول و طبابتش فاتحه سر جوراه هم خونده شده بود چهارم: از طریق سمول، و با مطالعه کتب منبع، جان خبردار شد که معدن شیشه اژدها در دراگون استون وجود داره (بماند که استنیس هم قبلا این رو گفته بود ولی ظاهرا به فراموشی سپرده شده بود) و همین امر مستمسکی شد برای سفر اکتشافی برای استخراج دراگون گلس و نتیجتاً اتحاد با دنریس پنجم: اساتید سیتادل مجاب شدند که اخطار استاد وینترفل رو جدی بگیرند و براحتی از کنارش نگذرند و همه ما میدونیم که اعلام خطر از سوی سیتادل به لرد ها تا چه حد در بسیج نیروها علیه شاه شب، حیاتی و مهم خواهد بود. ششم: از طریق سم و در واقع گیلی، ما خبردار شدیم که جان، حرامزاده تارگرین نبوده و در واقع، جانشین قانونی تارگرینها محسوب میشه. بماند که درز این خبر و انتشارش، میتونه عواقب سنگینی رو برای خود جان و اتحاد شمال داشته باشه و با خاطرات ناخوشایندی که شمالیها از تارگرینها دارند چه بسا این خبر باعث ایجاد شورش علیهش بشه خب حالا منصفانه به ماجرای بقیه کارکترهایی که زمان بیشتری از سریال رو به خودشون اختصاص دادند نگاه کنید و خودتون قضاوت کنید که کدومیک ازین کارکترهای بعضا محبوب، نقش و رسالت مهمتری از سمول، در آینده وستروس داشتند؟ و نهایتا اینکه آیا درسته که باز هم با همون دید ماجراجویانه به داستان نگاه کنیم و فقط قسمتهایی که در اون، جنگ و نزاع وجود داره رو حائز نمره بالا بدونیم و از کنار بقیه روایتها به راحتی بگذریم؟
-
دوستان اجازه بدید از دید فانتزی و در همون فضا و شرایطی که داستان جریان داره بهش نگاه کنیم قطعا اگه بخایم بعنوان یه انسان متمدن قرن 21 به این داستان و رفتار کارکترها بنگریم و با همین رویکرد، رفتارهاشون رو با رفتارهای بشر قرن اخیر مقایسه کنیم و قضاوتشون کنیم، عملمون صحیح نخواهد بود و کمتر کارکتری هم نمره قبولی خواهد گرفت ایراد عدم رعایت فاصله های زمانی و بی منطقی در سلسله رخدادها رو زیاد میشنویم. البته قبول دارم که برخیش وارد هست اما عنایت داشته باشید که قراره این مجموعه یه جورایی جمع شه و سازندگان هم فقط 15 قسمت فرصت داشتند برای به مقصد رسوندن ماجرای اونهمه کارکتری که طی 6 فصل گذشته خلق شدند. پس چاره ای نیست جز کوتاه کردن داستانها و حذف زوائد اون و البته که با فقدان نمایشنامه قوی (جلدهای جدید کتاب) مشاهده برخی بی نظمیها و شلختگیها امری دور از ذهن نخواهد بود ضمنا فراموش نکنیم که این بی سر و ته بودن زمانی ماجراهای داستان، در خود کتاب هم دیده میشهو با خوندن کتاب نمیشه براحتی متوجه جریان منطقی زمان و تقدم و تاخر ماجراها شد. هر راوی در زمان خودش داره داستان رو روایت میکنه و دقیق نمیشه روایتهاشون رو با هم تطبیق داد پس تقاضا دارم بحث ایرادات زمانی رو رها کنیم و زیاد خرده نگیریم بجاش انتظار میره که دوستان نکته سنج و تیزبین، تمام هنرشون رو روی جزئیات و کلید واژه هایی که در خلال تصاویر و ماجراها به نمایش در میاد به خرج بدن و ما رو از توضیحات خوبشون بهره مند کنند این درست نیست که تا زمانی که سریال عقبتر از کتابها بود، یه عده از کتاب خونها مثل بلبل نغمه خوان، همه تحلیلها رو ارائه می کردند اما به محض پیشی گرفتن سریال، همه اونها نطقشون کور شد و ما موندیم و یه سری انتقادات غیر اساسی
-
با سلام لازم دیدم یک نکته ای رو خدمت بقیه عرض کنم با توجه به پرهزینه بودن ساخت و به تصویر کشیدن صحنه های جنگ، و برای کاستن از هزینه ها، سازندگان به نمادها و نشانه ها پناه آورده اند. بنابراین بجای اینکه مثلا نشان دهند که ارتش دورن در صحنه حمله یورون گریجوی تماما حاضر بوده و شکست خوردند؛ صرفا صحنه مبارزه سرکرده اونها و کشته شدن برخیشون و اسارت دوتای دیگه رو نشون میدن. این تصاویر معنیش اینه که کل ارتش اون شخص در حال جنگ هست و بعد هم شکست خورده یا در صحنه نبرد های گاردن و شکست تایرلها، فقط به اسارت لیدی اولنا اکتفا می کنند بنابراین عنایت داشته باشید که هرکجا سرکرده یک دسته یا پادشاهی، کشته یا اسیر میشه معنیش شکست ارتش اون پادشاهی هست و باید بجای انتظار کشیدن از مشاهده بقیه سربازان و ارتشش، یه فاتحه براشون بخونیم با این حساب، تا اینجا، از بین حامیان دنریس، سه ارتش گریجویها، دورن و تایرلها کاملا نابود شده و سپاه آویژه ها هم بعد فتح کسترلی راک، با حمله یورون گریجوی مواجه و تعداد زیادشون کشته شدند و باقیموندشون هم داخل قلعه در محاصره قرار گرفتند ضمنا لازمه که عنایت داشته باشید تعداد آویژه ها همون ابتدای کار که دنریس اونها رو مطیع خودش کرد 8000 تا بود و بسیاریشون در جریان قیامهای داخل شهری و تا اینجا کشته شدند و بقیشون هم که دارند بدست یورون گریجوی نابود میشن پس دیگه الان صحبت کردن از 8000 آویژه یا سپاه اونها معنایی نداره. لازمه یه فاتحه هم برای کرم خاکستری بخونیم بنظرم نشون دادن اون صحنه ایشون و ملیساندر هم بنوعی یک وداع حماسی با این قهرمان داستان بود و سازندگان خواستند ناکام از دنیا نرفته باشه
-
با توجه به این فصل و خصوصا قسمت 10 اون و موضوعاتی که به تصویر کشیده شد و کدهایی که به بیننده ارائه شد، مطلب برای گفتن و بحث کردن روی جزئیات نمایش و تئوریهای ممکن بسیار هست که در آینده به آن پرداخته خواهد شد اما نکته ای که بیش از همه حائز اهمیته و مایلم در اینجا مطرح کنم، ارائه یک تئوری جدید در مورد هویت واقعی جان هست تئوری معروف R+L=J رو کم و بیش همه شنیده بودیم و بعد مدتها انتظار، نوبت به نمایش منطقه ای که کلید حل این راز در اون نهفته بود رسید اکثر دوستان با دیدن مجموعه اتفاقات برج شادی و خصوصا شیفت کردن دوربین از چهره نوزاد به صورت جان، یقین پیدا کردند که تارگرین بودن جان اثبات شد و تولدش ریشه در همبستری ریگار با لیانا داره. اما با توجه به مقطع زمانی نمایش این ویژن و اتصالش با بخشهای قبل و بعدش، بنظرم این همه ماجرا و تمام حقیقت داستان نیست و نمایش این ویژن هم هیچ دلیلی جز منحرف کردن ذهن بیننده برای ایجاد یک شوک در آینده و غافلگیری بینندگان در انتهای سریال نداره. اونچه ما دیدیم، بدن زخمی لیاناست که مطالبی رو در گوش ند میگه و بعد هم نوزاد رو براش میارند. ابتدا سوالی می پرسم تا تئوری رو بهتر تبیین کرده باشم. بنظر دوستان، اگر جان فرزند لیانا و ریگار هست پس منطقاً خادمه ها هم اون رو می دونند. پس چه چیز محرمانه ای برای گفتن در جمع وجود داره که لیانا اون رو آهسته و در گوش ند بیان می کنه؟ جز این محتمل هست که میخواد بهش بگه این فرزند من و ریگاره که رابرت هم دنبال کشتنشه. پس مراقبش باش؟ چرا برای حفظ جون این نوزاد، اینهمه به برادرش اصرار میکنه که ازش قول بگیره؟ لااقل با شناختی که از شرافت ند و میزان علاقش به خواهرش داریم شکی به اینکه ند تمام سعیش رو برای حفظ جون خواهرزادش می کنه نداریم. این رو که ما هم مدتهاست به لطف تئوریسینها فهمیدیم و خادمه ها هم می دونند. پس چرا باید آهسته گفته بشه و مطالبی که گفته میشه از نظر بینندها پنهون نگه داشته بشه؟ اگر بنا به فرضی که دوستان در نظر گرفتند، لیانا به تازگی فارغ شده، پس اون زخم روی شکمش که هیچ شباهتی به زخم زایمان نداره برای چیه؟ این سوالات رو بذارید در کنار شایعه ای که قبلا مطرح شده که فرزندان ریگار در کینگزلندینگ و توسط کوه کشته نشدند بلکه واریس اونها رو عوض کرده تا سالم بمونند. با این فرض، بنظرم یه احتمال اینه که لیانا مادر جان نباشه. یعنی لیانا از ریگار صاحب فرزندی نشده باشه بلکه جان فرزند اصلی و شاهزاده تارگرینی باشه که ریگار او رو به لیانا سپرده و به او و 3 نفر از بهترین افراد گارد سلطنتی ماموریت داده تا فرزندش (یا شاید فرزندانش) رو از کینگزلندینگ خارج کنند و جونشون رو نجات بدهند. حدسم اینه که لیانا در مسیر حرکت به سمت برج شادی زخمی شده (نه در اثر زایمان) و رازی که در گوش ند بیان می کنه هم همین واقعیت هست که جان، وارث اصلی خاندان تارگرینه. پس برای همین در گوشی به ند میگه (نه اینکه با صدای بلند و بدون پرده پوشی بیان کنه) و اینهمه اصرار داره که برای حفظ جون نوزاد از برادرش تعهد بگیره. چون منطقی نیست که برا حفظ جون فرزند خودش، از برادرش خواهش کنه و التماس. حالا در نظر بگیرید که اگر این تئوری صحیح باشه، تاج و تخت رویایی دنریس بر باد رفته چرا که در خط وراثت، نوبت بهش نمی رسه. حتی اگه جان، فرزند لیانا و ریگار باشه هم بعید میدونم که بشه دنریس رو وارث سلطنت بشناسیم.
-
البته برای حصول این نتیجه اعجاب انگیز، نباید از لطف سازندگان سریال هم غافل شد و یکی از باگهایی که در این قسمت سریال وجود داشت و ظاهرا هیچیک از دوستان هم متوجه اون نشدند رو نادیده گرفت برابر تصویری که مشاهده می فرمایید، بعد اعزام سواره نظام سپاه رمزی برای نبرد، که از نتیجه نبرد آنها با سواره سپاه جان، تپه هایی از کشتگان بجا ماند؛ هنوز تعداد زیادی نیروی سواره در پشت سر رمزی مستقر هستند اما در زمانی که رمزی به لرد آمبر دستور حمله نهایی را می دهد اثری از حمله این نیروی سوار مشاهده نمی شود و نیروهای مهاجم وی بصورت پیاده مشاهده می شوند بصورتی که حتی فرض اینکه از اسبشان پیاده شده باشند هم قابل قبول نیست چون مشاهده می کنیم که در پشت جبهه، فقط رمزی و دو نفر از همراهانش باقی مانده اند و هیچ اسبی دور و برشان نیست. پس سازندگان، براحتی و بدون توجه به این باگ بزرگ، بخش بزرگی از سواره نظام سپاه رمزی را حذف کردند نکته دیگری که در بخش 15 دقیقه ای جنگ دو نیرو، وجود دارد و منطقی نمی نماید؛ عدم تقارن زمانی رویدادهاست. به نحوی که ما در ابتدای نبرد شاهد آن هستیم که تمام نیروهای سپاه جان (به استثنای کمانداران)، به سمت مقابل یورش می برند و بعد هم با تلاقی دو نیرو و سواره نظام دو طرف، جنگ خونینی در می گیرد به نحوی که از کشته های آنها، تپه هایی به شکل سلسله جبال دماوند ساخته می شود؛ اما با وجود این، در دقیقه 42 سریال که جان زیر ضربات مهاجم به زمین می افتد و توسط تومند نجات می یابد تازه می بینیم که نیروهای پیاده جان به صحنه نبرد می رسند و در همان لحظه هم نیروهای پیاده نظام رمزی سر می رسند و محاصره شان می کنند. این بخش اساساً منطقی نیست چرا که تعداد سواره نظام دو طرف آنقدر نیست که این تعداد کوه کشتگان را بسازد و منطقاً بایستی نیروهای پیاده جان وارد صحنه نبرد شده و قتل عام شوند و نهایتاً رمزی به لرد آمبر دستور حمله داده باشد.
