رفتن به مطلب

توروس

اعضا
  • تعداد ارسال ها

    153
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روزهای برنده

    1

پست ها ارسال شده توسط توروس


  1. در در ۱۳۹۸/۳/۱ at 01:09، سایمون چشم ستاره گفته است :

    دوست عزیز بذار یه توصیانه پدرانه بهت بکنم. این سریال رو برای بچه هات و صد البته نوه هات توصیف نکن. ایشالا تا اون موقع که شما نوه دار بشی کلی سریال خوب ساخته شده

    متاسفانه یا خوشبختانه اصلا قرار نیست سریال های بهتر یا حتا به طور نسبی باارزشی ساخته بشود
     


  2. من از فصل سوم پیگیر سریال شدم و هفتگی دیدم.
    به نظرم زیباترین سکانس سریال بخشی از سکانس دوم با سوم از  s07e07  و صحبت های جان در مورد دروغگویی و عهد شکنی بود. "تیریون :ممنون که زانو زدی ولی تا حالا سعی کردی یک کوچولو دروغ بگی؟..... جان : اینطوری فقط به سمت دروغ های بهتر و بهتر می ریم و دروغ هیچ کمکی بهمون نمی کنه"

    اعدام ریکارد کارستارک  توسط راب و انداختن شمشیر و نظاره گری کتلین و بلک قیش و تالیسا یکی از قوی ترین و فنی ترین صحنه ها بود.

    و هولناک ترینش مرگ رد وایپر بود که باعث شد من تا مدتی سریال رو نبینم


  3. اولا نعوذ بالله رو خوب اومدی در قیاس با فردوسی بزرگ
    دوما دوست گرامی حماسه ها و داستان های قرن بیست و یکمی با قرون قبل متفاوتند.
    آدمهای بزرگ تعربف شون فرق کرده .
    الان در همین سریال های آمریکایی هپی اند خالص نداریم و مردم هم دیگه خوششون نمیاد.
    من از سه سال پیش نوشتم که پایان سریال خالی از رابرت ها و ند ها و استنیس ها و تایوین ها و  حتا راب استارک ها میشه و خلاصه ی  پایان همون (فلج ها ، حرامزدگان و چیزهای شکسته ) است .(همینطور در تالار فصل هفتم)


  4. در 51 دقیقه قبل، ثیئون گریجوی گفته است :

     

    ثیئون جان من سه تا آفر اولت(گات- بی بی- کال سال) بعلاوه وست ورلد و دکالوگ رو دیدم.دکالوگ که جای خود دارد.  بین بقیه وست ورلد مرزهای سریال رو گسترش داده .
    کال سال بسیار خوبه .   اما  گیم آو ترون و بریکینگ بد اگر ساخته نمی شدن دنیا حال و روزش کمی بهتر از الان بود ?


  5. در 1 ساعت قبل، Gemini گفته است :

    اول اینکه بگم با  روابط محارمی داستان، زبان آلوده، خشونت بعضا غیر قابل تحمل  سریال و دنیای نغمه مشکل داشتم

    از جمله عشق سرسی و جیمی، ماجرای برن که کلی بحث های اسطوره ای ، فولکلور، روانشناسی و فرا روانشناسی پشتش هست و شاید اصلا حذفش سریال رو بهتر می کرد."

    این نقل قول شما هست دوست عزیز... ظاهرا علاوه بر نقصان توجه دچار فراموشی گذرا هم شدید..

    نیز باید اضافه کنم نسبت دادن مطالب کپی شده به اینجانب، چیزی بود که من درباره شما میخواستم بگم اما به دلیل رعایت ادب و اینکه احتمالا شاید به دلیل اقتضای سنی و میل به دیده شدن که در شما وجود داره سعی داشتم اون رو مطرح نکنم....

    اگر از تفاوت های جدی نظریه پردازای دیگه ای مثل بندورا یا آدلر یا حتی ملانی با فروید سخن میگفتید مشکلی نداشتم اما با استدلال، شباهت ها و تفاوت هاش رو براتون توضیح دادم.. (شباهت ها در نظریه روان تحلیلگری بیشتر از تفاوت هاست)

    بنده با استدلال کامل مطالب رو مطرح کردم و پاسخ دادم، قضاوت رو به دوستان عزیزی میدم که احتمالا در حال استفاده از مطالب هستند.. 

    لطفا متن کتاب هایی رو که از اینترنت کپی کردید مطالعه بفرمایید (بنده در باب محتواشون برات توضیح دادم، شما میای اسامیش رو  برای من ردیف میکنی عزیزم؟؟؟؟؟؟؟؟) در نهایت بنده نیز  کتاب نظریه های شخصیت شولتز (که هم اکنون در مقطع ارشد تدریس میشه) رو به شما معرفی میکنم(فصل سومش راجع به یونگ هست فقط کافیه بخش مقدمش رو بخونی تا متوجه بشی حق با من هست یا شما.. به اندازه همین کپی ها هم وقت نمیگیره).. امیدوارم از دوباره خواندن مطالبی که در پست های قبلی اشاره کردم لذت ببرید...

    ........................................

     این نوشته من بود :
    اول اینکه بگم با  روابط محارمی داستان، زبان آلوده، خشونت بعضا غیر قابل تحمل  سریال و دنیای نغمه مشکل داشتم .در عین حال بسیاری از  تم های داستان در سریال به طور سطحی مطرح شده بود و تا حد زیادی چاره ای جز این نبود.
    از جمله عشق سرسی و جیمی، ماجرای برن که کلی بحث های اسطوره ای ، فولکلور، روانشناسی و فرا روانشناسی پشتش هست و "شاید" اصلا حذفش "سریال" رو بهتر می کرد.
    به عنوان مثال توجه تون رو جلب می کنم به راه پیمایی شرم  سرسی لنیستر. شک دارم در سریال می تونست چندان بهتر از اون از کار درآد ولی همین بخش رو در نسخه انگلیسی کتاب ببینید که چقدر چند بعدی تره. مثل تفاوت خط و حجم. یک اندیشه‌ی اگزیستانسیالیستی در کتاب وجود داشت و  به یکی از مشهورترین آثار روانشناسی غرب ارجاع می داد .  همین سرسی که برای اکثرمون شر مجسم بود.
    جیمی تحت تاثیر چندین نیروی متعارض قرار داشت و  پیچیدگی وضعیت اون هممتاسفانه در سریال نیومد همینطور که دنریس

    ..................................................
    همانطور که می بینید به وضوح نوشتم ......" بسیاری از تم های داستان در سریال به طور سطحی مطرح شده بود و تا حد زیادی چاره ای جز این نبود .  از  جمله عشق سرسی و جیمی، ماجرای برن که کلی بحث های اسطوره ای ، فولکلور، روانشناسی و فرا روانشناسی پشتش هست و شاید اصلا حذفش سریال رو بهتر می کرد" ...
    شما دو خط از جمله من رو نقل کردی و جمله موثر م یعنی "در عین حال بسیاری از  تم های داستان در سریال به طور سطحی مطرح شده بود و تا حد زیادی چاره ای جز این نبود." را سانسور کردی که نهایتا از جمله ام برداشت کنی که من  گفته ام خط داستانی رابطه جیمی و سرسی و خط برن که شخصیتیه که کلی داستان و اسطوره و ارجاع پشت اش هست باید حذف می شد!

    و اینطوری نقل قول کردید

    "اول اینکه بگم با  روابط محارمی داستان، زبان آلوده، خشونت بعضا غیر قابل تحمل  سریال و دنیای نغمه مشکل داشتم

    از جمله عشق سرسی و جیمی، ماجرای برن که کلی بحث های اسطوره ای ، فولکلور، روانشناسی و فرا روانشناسی پشتش هست و شاید اصلا حذفش سریال رو بهتر می کرد."

    من نمی تونم  شما رو به نقصان توجه و فراموشی گذرا نسبت بدم، این رو متخصص باید تشخیص بده - هرچند بعید می دونم با چیزی به نام تخصص آشنا باشید -  اما با توجه به این نوشته ها و پاسخ ها می تونم اطمینان بدم که دچار فقدان شدید علم و اخلاق علمی هستید و نمی دونید روش علمی و حتا چیز ساده ای به نام صداقت و امانتداری در نقل قول و ارجاع و  ذکر منبع چه طور چیزیست.
    به زبان ساده میشه دوکلمه : " بی سوادی و دروغگویی"
    بقیه نوشته ات که ارزش خواندن هم نداشت چه رسد پاسخ دادن.

     


  6. گفته شد که من گفتم که بهتره روابط سرسی و جیمی  و خط داستانی برن از داستان حذف می شد!
    این رو فقط برای نمونه گفتم و کلی اشتباهات و اطلاعات و نسبت های نادرست و نقل قول های خلاف دیگه رو نادیده می گیرم .

    1 پیشنهاد می کنم وقتی یک مطلب تابلو به کسی نسبت داده می شود دست کم  به نوشته‌ی خود او ارجاع دهیم
    2 در مورد هر مطلبی وارد مباحثه نشویم ، اینترنت و ویکی پدیا و فایل های نیم ساعته یوتیوب منابع خوبی برای یک شبه  شناختن یک علم یا فیلسوف یا اندیشمند یا روانشناس نیست. به خصوص آنها که قسمت عمده آثارشان به چاپ رسیده
    3 یک کتاب بسیار ساده به نام "دانشنامه فروید" شرون هلر   در بازار وجود داره که فقط نگاهی به اون مشخص می کنه که چطور در یک متن 10 خطی 20 تا اشتباه در مورد مطلبی درج میشه.
    4 تعداد بسیاری مکتب روانکاوی و روانکاو وجود داره که خود اینها به اتفاق ده ها و صد ها مکتب روانشناسی و افراد روانشناس  مجموعا ذیل عنوان روانشناسی قرار می گیرند ،ولی نمیشه به طور فله ای همه‌ی اینها رو یکی دونست همچنان که نمیشه فروید به عنوان پدر روانکاوی رو به همین خاطر با روانکاوهای دیگه فقط در اسم متفاوت دونست.
    5 نظریه یونگ در همان اوایل افتراق با فروید 1911 به این سمت رفت که "کلید رموز و عوارض نوروتیک در تاریخ تمدن و افسانه شناسی نهفته است و سرکوب جنسی و مسایل مترتب بر خانواده در مرتبه دوم اهمیت قرا می گیرند" . نظریه یونگ با عدول از نظریه جنسی فروید رابطه این دو را نیز از بین برد (همان کتاب) . فقط  تفاوت اساسی نگاه یونگ و فروید به نظریه جنسی برای تمایز و تفاوت بسیار آنها کافیست هر چند میشه به نکات بسیار متعددی اشاره کرد


  7. در 24 دقیقه قبل، ثیئون گریجوی گفته است :

    بزرگوار من در این تالار تاپیکی ندیدم که مختص بحث ما باشه .پس ترجیحا همینجا می نویسم.خصوصا اینکه حدودا یه هفته از پخش آخرین اپیزود گذشته و بحث های خاص سریال کم شده و بحث های ما اختلالی ایجاد نخواهد کرد.

    آر فارازن گرامی
    من منظورتون رو از به طور کلی در جمله ی " به طور کلی نمیشه هنر رو والا یا نازل دونست " نفهمیدم.اگر منظورتون اینه در باب تعریف هنر و مصداق هاش حدودی معین شده و مورد قبول اهل فن قرار گرفته که به نظرم همچین چیزی نیست و اگر منظورتون این نبود نباید می نوشتید به طور کلی.و همینطور جمله ی بعدتون که نوشتید" من ترجیحم بر پیچیده بودن یا سرراست و ساده بودن انواع هنره ".من ترجیح شما رو البته درک می کنم اما با این نظر مخالفم و دلایلی بر ردش خواهم آورد. اما قبل از این کار .چون تلاشم بر این هست که متونم تا جایی که ممکنه واضح و بدور از ابهام باشه باید در مورد نظریه که از هنر مورد قبولم هست بنویسم.

    بنده کاری به مسائلی مثل بحث زیبایی و اینکه زیبایی درونی ست یا بیرونی یا هر دو نخواهم داشت.کاری به رسالت هنر یا هنر برای هنر نخواهم داشت.عقیده ای که بیان خواهم کرد محدود به پدیده ی هنر خواهد بود.نه تئوری هنر .
    هنر از منظر پدیدارشناختی ،مصنوعی ست که زاده ی قوه ی تخیل یا تصور انسان است(و رویاپردازی را خارج از این چهارچوب می دانم.یعنی چیزی که به نظریه ی هنر از نظر کروچه نزدیک هست.) و به نحوی می خواهد یا می تواند بر قوه ی تخیل و تصور انسان تاثیر بگذارد.این گسترده ترین تعریفی از هنر هست که مورد عقیده ی منه و شامل تمام فرم های ،هنرهای بصری و غیربصری خواهد شد.

    پس با این تعریف فیلمی درجه بی از سینمای زیرزمینی آمریکا هم هنر محسوب می شود و بهترین آثار سینمای مولف هم هنر محسوب می شود. اما بنده به هنر متعالی و هنر نازل قائل ام و به این دسته بندی کلی معتقدم به دلایلی .که در سه دسته جای می گیره .اول تحلیل فراساختاری و فرامتنی ،عوامل تولید و زمینه های تولید و دوم تحلیل تاثیر محصولات تولید شده در مخاطب و همینطور مخاطب بر محصولات،سوم (در این مورد خاص تی وی) تحلیل پدیدارشناختی تی وی و تعیین جایگاهش در نظام فرهنگ ایدئولوژیک .
    البته دو تا از این دسته ها رو میشه بسیار بهم نزدیک دونست که من ترجیحا جدا نوشتم.دسته ی اول همون چیزی هست که رومن یاکوبسن تحت عنوان کارکرد اجتماعی مطرح می کند و نگاهی رئالستیک به آثار هنریه و بعدها چپ های منتقد بسیار از اون بهره بردند.

    به طور خلاصه هنر متعالی و هنر نازل وجود دارد اگر باور داشته باشید که این وضعیت ها(والا و نازل) در زندگی انسانی وجود دارد .تفاوت هنر والا و پست تفاوتی مثل خنده و گریه نیست که آن را به حساب نیاوریم بلکه تفاوتی هستی شناختی است که سبب تقیسم بندی هنر می شود.و تفاوتی از این دست است که سبب می شود هستی انسان(هستی انضمامی) در برخورد با بعضی آثار هنری دگرگون شود.دگرگونی وجودی انسان چیزی ست که به ندرت رخ می دهد و کمیاب است.و همینطور  سخت بدست می آید و همینطور دگرگونی وجودی به تبع دگرگونی هایی در هستی بیرونی انسان نیز پدید می آورد .دگرگونی وجودی امری والاست و هنری که تاثیری در این دگرگونی داشته می تواند هنر والا باشد.و چون در مقابل ،بسیاری آثار هنری، تاثیری فقط در سطح زندگی بیرونی دارند می توان آنها را هنر نازل خطاب کرد.

    پی نوشت ها:
    همانگونه که بعضی بزرگان گفتند و عقیده داشتند هنر لازمه ی زندگی انسانی ست (چه پست و چه والا) چون بدون هنر تاب آوردن حقیقت بسیار صعب و سخت است.پس هر دو هنر لازمه ی زندگی ست،همانگونه که لازم است هستی درونی مان نو شود و طراوت یابد همانگونه هم لازم داریم گاهی سرگرم شویم و برای لحظاتی از واقعیت سخت دور شویم.

    فارغ از بحث تقیسم کلی هنر و لزوم بودن، هر دو .باید گفت هر اثر هنری را می توان همانطور که گفتید با شرایط خودش بررسی کرد.به عنوان کسی که سالهاست سینما رو به عنوان فرم هنری مورد علاقه ام دنبال می کنم همانگونه که اسپیلبرگ را به خاطر داستانگویی قوی اش تحسین می کنم فلینی و برگمان و...هم به خاطر قدرت آثارشان در دگرگونی وجودی تحسین می کنم.اسپیلبرگ از بزرگان هنر نازل و فلینی از بزرگان هنر والا.شاید مقاوت بسیاری از دوستان بر پذیرش دوگانه ی نازل و والا به خاطر بار منفی تثبیت شده در اذهان پارسی زبانان باشد که باید اصلاح شود و دوباره مورد ارزیابی قرار گیرد .چون این دو (والا و نازل در هنر) تداعی کننده ی دو ساحت هستی انسانی اند نه چیزی بیشتر.


    دوگانه ی ساده و پیچیده هم نمی تواند درست باشد(اگر منظور از ساده فهمیدن کلیات هر اثر باشد.) به خاطر وجود آثار مینی مال در هنر .برای مثال در سینما می توان ازو را نام برد .که تماشای سینمایش و فهمیدن داستان هایش برای عامه ی مردم امکان پذیر است(مرد و زن کهنسالی که به خانه ی بچه هایشان در توکیو می روند و متوجه گذشت زمان و عوض شدن احساسات فرزندانشان می شوند=داستان توکیو)ولی آیا این سادگی همانند سادگی آثار سینمای عامه پسند است؟ خیر .پس پاسخ در سادگی و پیچیدگی نیست بلکه در تفاوت ماهیت هنرهاست که دسته ای را علیرغم سادگی(یا پیچیدگی ) هنر متعالی می کند.و دسته ای را علیرغم پیچیدگی(و یا سادگی) هنر نازل می کند.


    مورد آخر اینکه بنده تی وی را خوار و خفیف تر از باقی فرم های هنری نمی دونم .اما تی وی به خاطر ساختارش در تولید آثار،مخاطبانش و همینطور نحوه ی کارکردش طبیعی ست که همیشه در دسته ی هنر نازل قرار بگیرد.پیش از این، بسیار در مورد تی وی نوشتم .تی وی تقریبا همیشه آثاری سفارشی می سازد،به علت بیشترین وابستگی به مخاطب کم استقلال ترین فرم هنری ست،همینطور به علت داشتن مخاطب زیاد بهترین زمینه برای پرچم داری ایدئولوژیک و همینطور به علت دسترسی بسیار آسان تاثیرگذارترین فرم هنری در ناخودآگاه مخاطبانش .مجموع این واقعیات از اثر تلویزیونی یک کالا می سازد و از اکثریت مخاطبانش یک مصرف کننده .قانون تولید و مصرف ،شکل می گیرد و چون محصول فرهنگی ست پس می تواند بیشترین آسیب را به مصرف کنندگانش بزند بدون اینکه به آن آگاهی بیابند.

     

    دانش کمی دارم توروس جان .شما لطف داری به من .نظرم رو نوشتم البته .

    آقا گفتی گان گرل .جزئیات داستانش زیاد یادم نیست .اما بازیگری رزماند پایک و کارگردانی فینچر خیلی عالی بود .اما همچنان با اختلاف بهترین اثرش فایت کلاب و سون اند.راستی پانیک روم(اتاق وحشت ؟)رو دیدی توروس عزیز؟ از بدهای فینچره .

    ثیون جان فوق العاده بود .
    بله پانیک روم رو دیدم و همینطوره که میگی.
    گان گرل رو به خاطر تشابه رفتار اون خانم محترم با رفتار دنریس بانو در قسمت  5 و بازگشت احتمالیش به آغوش جان اسنو/بن افلک عرض کردم.
     


  8. در 17 ساعت قبل، R-FAARAZON گفته است :

     

    توروس گرامی:

    در باب فرمایشتون و گفتار کلی فردریش ویلهلم نیچه در باب تقسیم هنر: به نظرم به طور کلی نمیشه هنر رو والا یا نازل دونست، من ترجیحم بر پیچیده بودن یا سرراست و ساده بودن انواع هنره و این سرراست و ساده بودن لزوما دلیلی برای نازل بودن نیست مثالش هم سینما زبان ایجاز گونه ای که برسون داره یا عمقی که  در سینمای آندره تارکوفسکی  میشه مشاهده کرد و یا زبان سینمایی کوبریک که گاه از سینما هم فراتر میره و پهلو به پهلو فلسفه و شعر می زنه. از این رو تفاوت مدیوم سریال با فیلم سینمایی یا ادبیات داستانی رو زمینه ای برای ارفاق در بررسی سریال و خوار و خفیف دونستن سریال نمی دونم. هر اثری رو باید منحصرا و با شرایط خاص خودش بررسی کرد و بازی تاج و تخت و نغمه ای از آتش و یخ هم از این قاعده مستثنی نیست.

    در باب سرسی و جیمی حقیقتا هنوز به این نتیجه نرسیدم که این دو روابط بین محارم و الگویی مثل تارگرین رو زمینه ای برای قدرت طلبی قرار دادند و یا بالعکس براساس قدرت و قاعده نانوشته اینکه حاکمان بالاتر از قانون و عرف و آیین هستند استفاده کرده و همچنین شاهکاری خلق کردند. ولی در مکالمه ای که بین سرسی و ادارد استارک وجود داشت همچنین ذهنیتی رو لااقل در سرسی حس کردم. این رو برآیندی از تربیت لنیستری و ترجیح خود بر بقیه می دونم. بستر بستر قدرت بی حد و حصره که منجر به کج رفتاری و فساد میشه.

    در مورد ماهیت و نقش سریال و... پیشنهادم اینه برای اینکه این مطلب گره زده نشه به زلف دیگر مطالب و وسط بحث گم نشه اون رو انتقال بدیم به گفتگوی آزاد و در اونجا از بحث شما بهره ببریم.

    و اما در مورد زبان روایتی نغمه و بستر رئالیسمی ( بلکه ناتورالیسم) که بر پایه اون این اثر شکل می گیره و تفاوت ماهیت فانتزی با زبان رئالیسم مفصلا در این تاپیک بحث شده . فکر کنم صحبت بیشتر بنده خارج از حوصله تاپیکه.

    مقایسه دنیای تالکین با مارتین

     

    دوست گرامی  من 
    ما در این زمینه یک اختلاف مبنایی و احتمالا ایدئولوژیک داریم که گاهی گریزی از اون نیست.
    من تصورم اینه و البته این تصور رو از اندیشمندانی که برشمردم و در حد بضاعتم مطالعه کردم  اقتباس کردم. شایدم خوب نفهمیده باشمش . کاش ثیئون گریجوی عزیز  دوست با دانش و خردمندمون به این بحث ملحق بشه.
    از نظر من سریالی که تابع گیشه ومحصول صنعتِ فرهنگه رو نمی تونیم با تئاترهای برشت و نوشته های کافکا یا در همین سینما با ساخته های بلاتار مقایسه کنیم.
    در مورد ماهیت و نقش و سریال با پیشنهادتون موافقم

    ب

    در 12 ساعت قبل، Ser Duncan The Tall گفته است :

    نظریه ی جالبیه ولی با این راهی که سریال در پیش گرفته و سطح نویسندگی ای که داره، داشتن چنین عمقی در داستان رو بعید میدونم. با توجه به مسیری که تا بدین لحظه طی شده من احتمال اینکه دنریس از جان حامله شده باشه و جان هم به همین خاطر اون دیوونگی موقتیش رو ببخشه و دست در دست هم سالها به شادی و خرمی زندگی کنن رو بیشتر میدونم

    یک خورده میره توی مایه های  gone girl  اینجوری  ?

    در 15 ساعت قبل، ثیئون گریجوی گفته است :

    دوستان جیمینی! توروس و آر فارارازن .لطفا تاپیکی که در اون فعال هستید و بحث های غیرگاتی رو پیش می برید به من نشون بدید .چون من کل سایت رو زیر و رو کردم اما غیر از دوسه تاپیک فعال همه غیرفعال بودند.
    جناب آرفارازن دوست دارم با شما راجب ماهیت هنر و بحث سینما و تی وی گفتگویی داشته باشم.لطفا اگر آشنایی دارید با روند این سایت شرایط رو مهیا کنید.

    ثیئون عزیز من هم پیدا نکردم. اگه پیدا کردی برسون .
    فکر می کنم اشتباهات و ضورتبندی های نابجایی گاهی صورت گرفته که بسیار مهم اند و ارزش بحث در جای خودشون رو دارند


  9. در 35 دقیقه قبل، Gemini گفته است :

    ریشه ها کاملا یکی هست دوست عزیز، تفاوت ها ناچیزند(در حد اسم!)...!!! ناهشیار شخصی یونگ همون نهاد فروید است... ناهشیارش، نیمه هشیار فروید هست.. و کهن الگوها همون آمادگی های زیستی مختص به انسان هستش (که البته فروید خیلی کوتاه اشاره میکنه و یونگ انواعش رو کامل توضیح میده) در ضمن فکر کنم سه بار شد که گفتم تشخیص بیماری با بررسی ابعاد شخصیت فرق داره!!!!!(توضیحاتشم که کامل دادم!)

    در مورد سایر بخش ها هم ظاهرا توضیحاتم درباره موضوعات سریال کامل نبوده!

    تفاوت های فروید و یونگ ناچیزند ؟ در حد اسم؟
    تمامی شاگردهای اولیه فروید به جز ارنست جونز در یک فاصله کوتاه از او جدا شدند و مکتب روانشناسی خودشان را تاسیس کردند.
    ابتدا آدلر و یونگ وبعد حتا اتورنک و تعدادی دیگر. امروز روانکاوی لکانی تداوم مکتب روانکاوی فرویده. و اینها خیلی واضحه.
    آیا آرا یونگ در کتاب های "روانشناسی و کیمیا گری" ،"روانشناسی و دین" ، "راز گل زرین" ،"تعبیر رویا" " خاطرات رویاها اندیشه ها "و  عقاید به شدت شرقی وش یونگ و همینطور و به خصوص تئوری هایش مثل "همزمانی" ، "آرک تایپ ها" ،حکمت چینی و یی چینگ  و.... و  .... یکی اند؟
    اگر دقت بقیه بحث هامون همینقدر باشه که خیلی ناخوشاینده


  10. در ۱ ساعت قبل، Gemini گفته است :

    شما خودتون به نوعی جواب خودتون رو دادید... گفتید که برای برن باید به اسطوره ها مراجعه کرد... دوست گرامی باید بدونید که نظریه کهن الگوهای یونگ (اسطوره ها) مبتنی بر نظریه روانکاوی فروید هست و زیرشاخه روانکاوی محسوب میشه!!! فروید اصلا خودش گفته بود، یونگ جانشین بر حق من هست!!!... حالا من نمیدونم شما بر چه اساسی میای میگی روانکاوی نه!! اما یونگ آره!!!!

    از طرف دیگه همونجوری که توضیح دادم، انرژی روانی برن برای صرف کردن استعدادهاش به جای کمانداری و شمشیرزنی (که در ابتدای سریال نشون داده شد در جنگاوری افتضاح هست.. ) بعد از اینکه کاملا ناتوان و فلج شد در جای دیگه صرف میشه(سبز بینی و وارگ)، درست همون چیزی که آدلر در نظریه عقده حقارت بیان میکنه..

    حذف برن از داستان از اون حرف هاست که هیچ جوره قابل هضم نیست!!!!!!!

    در ضمن در باب قضیه سرسی و جیمی: فروید و نظریه روانکاوی اش، برای "تشخیص اختلالات" از هیپنوتیزم استفاده کرد، نه تقسیم بندی ابعاد شخصیت (که بلا استثنا برای تمامی افراد یکسان هست و تنها نوع طی شدن سال های زندگی به اون شکل میده) که مبحثی کاملا تئوریک هست و اصلا ربطی به هیپنوتیزیم نداره!!!!!!!!!

    من که نیومدم به قول شما سرسی رو هیپنوتیزم کنم و برچسب اختلال خاصی روی سرسی بزنم!!!! ابعاد شخصیتیش رو به صورت ملموس و بر اساس شواهد عینی با هم بررسی کردیم..

    اگر داستان رو از دیدگاه مارتین، ریشه ای بخونید متوجه تمام دغدغه های فکری کاراکتری مثل سرسی میشید(نفرتش از تیریون، عشق بیش از حدش به جیمی نشان از غرایز Id سرکوب نشده داره و در مقابل دلیل تمام رفتارهایی که میکنه برای جلوگیری از به وقوع پیوستن پیشگویی های مگی قورباغه هست(آزار و اذیت سانسا، نفرت عمیقش از تیریون، تهدید کردن مارجری و خاندانش، پارانوید نسبت به دیگر خاندان های وستروس) همگی نشان از این داره super ego سرسی هم مثل به دلیل اعتقادش به پیشگویی، درست مثل نهادش بسیار قوی هست..و این کشمکش شدید بین نهاد و فراخودش هست که منجر شده به طرز خطرناکی دچار تجزیه افکار بشه و در داستانش میبینیم و در رفتارش کاملا مشهود هست...!! و قضیه وجودگرایی که شما اشاره کردید تا حد زیادی منتفی هستش..! (به جز مواردی که در باب رابطه سرسی و مردم در پست قبل اشاره کردم)... باز هم تاکید میکنم قضیه بررسی ابعاد شخصیتی به طور کلی با تشخیص اختلال در فرد دیگه متفاوت هست!!!!!!!

    در مورد این روابط بین جیمی و سرسی هم همونطوری که از نظر داستانی در پست قبل گفتم، برای روند داستان نغمه یخ و آتش بسیار لازم و حیاتی هست... شما لطف کنید بگید اگر این رابطه (که البته در ناسالم بودنش شکی نیست) نبود و حذف میشد، داستان قرار بود چه جوری پیش بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    در مورد خشونت هم باز سعی شده تا حدی سریال به کتاب وفادار باشه... برای مثال مرگ هایی که ملیساندره برای قربانی کردن در راه خداش انجام میده(هر چند با خشونت وصف ناشدنی)، تماما برای خط داستانی دنیای مارتین لازم هست(هر چند از نظر بصری و روانی برای بیننده قابل هضم نباشه)... برای مثال اگر شیرین قربانی نشه(که در کتاب هم همین اتفاق میافته)، جان هرگز به زندگی برنمیگرده....

    یاد یک جمله معروف از یکی از شخصیت های دورن افتادم که گفت: This is war.. if you don't have stomach for it، scurry back into hiding 

    جنگ، اونم جنگ از نوع بیرحمانه برای کسب تاج و تخت وستروس، نیازمند به تصویر کشیدن چنین صحنه هایی هست و به نظرم تنها در این سریال اینجوری ابعاد تاریک شخصیت انسان ها به تصویر کشیده میشه و گرنه چه کاری هست، همون جومونگ خودمون که بود!!!! ملت اون رو برای بار هزارم نگاه میکردن!! برای مثال چیزی که نبرد حرامزاده ها و منفجر کردن سپت بیلور رو از همه ی جنگ های دیگه توی تمامی سریال ها متمایز کرد، نشون دادن ابعاد تاریک و حقیقی جنگ هست.. یا کارهایی که رمزی با تیون کرد اگر در داستان رخ نمیداد، آیا رمزی همون رمزی میموند؟؟؟ آیا تغییر شخصیت فوق العاده تیون (و تا حدودی سانسا) رخ میداد؟؟؟

     

     

     جسارتا فروید و یونگ دنیایی متفاوتند. و اون ماجرای "جانشین برحق من" تا 1911 بود و تمام شد. ضمنا گفتم فروید در ابتدا بیمارهاش رو هیپنوتیزم می کرد بعد از گفتگو استفاده می کرد و دید دیالوگ با مراجع نتیجه بهتری داره.
    ناخوداگاه جمعی، نگاه خاص به اسطوره ها و رویاها و دین و موارد متعددی اینها رو از هم دور می کنه.
    در مورد بندهای دیگه هم خدمتتون عرض کردم.


  11. در 5 ساعت قبل، R-FAARAZON گفته است :

    بسم الله.

     

    در مورد روابط سرسی و جیمی اشاره مستقیمی وجود داره به ازدواج محارم در میان فراعنه مصر برای نگه داشته شدن اصالت( که از نظر ژنتیکی به خاطر خالص شدن خزانه ژنی و در 99 درصد حالت  تاثیر منفی که داره رد شد ) و نمود اون در خاندان تارگرین و به نظرم سرسی و جیمی تا حدودی تحت تاثیر تارگرین ها این تمایل رو داشتند و این حس و حق داشتن همچین روابطی در اونها تقویت شد.

    به نظر میاد یکی از رانه های روانی سرسی و جیمی  در این مورد تارگرین ها بودند ولی این تمامی ماجرا نیست و مسایل بین این دو بعد پیچیدگی های بیشتری می گیره.

    اوکی. البته در مورد بحث پیرامون "مقوله سریال" منظورم صرفا سریال گات نیست هرچند شاخص خوبیه.
    منظورم پدیده ی سریال و بررسی نقش و تاثیرات اون در دنیای امروز به خصوص از منظر پست مدرن های فرانسوی و مکتب روانکاوی لکان و همینطور بوردیو و بودریاره  که نقش سریال به عنوان بخش بزرگی از تلویزیون و دنیای تصویر در ایجاد و جایگزینی امر واقع با وانموده های آنها می پردازند.


  12. در 4 ساعت قبل، Gemini گفته است :

     

     

     

    در 5 ساعت قبل، تینا استارک گفته است :

    به نظر من هم بهترین مرگ برای جیمی شهادت در وینترفل بود. با هر منطقی حساب کنی «وان من ویت وان هند» نباید جلو ارتش صد هزار نفری زنده میموند. بازگشت به وینترفل و مرگ در اونجا برای نجات زنده ها میتونست قوس شخصیتیش رو کامل کنه.

    اما یه نکته هم باید بهش توجه کرد که جیمی در طول هشت فصل به سمت شخصیت خاکستری رفت نه سفید. نوع رفتارش با ادمور تالی و قتل عام تالی ها اونم توی خونه خودشون رو نباید فراموش کرد.

    اومدنش به وینترفل فقط به خاطر قولش بود و دوروغی که سرسی بهش گفت. نه بخاطر سفید بودن کارکتر جیمی. درواقع جیمی مرتب بین سفید و سیاه و خاکستری در تقلا بود.

    اما آیا مرگش من رو راضی کرده؟ خیر. جیمی لایق مرگ بهتری بود. همانطور که سرسی لایق مرگ بدتری بود. سرسی هرگز تقاص پودر کردن آدمهای سپت بیلور رو پس نداد. مارجری و پدرش حتی برادرش واقعا جزو بیگناهان گات بودن. و همینطور تامن مظلوم 

    واقعا معلوم نشد فلسفه بودن بران در این فصل چی بود. و اینکه چرا جیمی و تیریون دستور قتل حودشون توسط سرسی رو نادیده گرفتن و تا آخرین لحظه جون خودشونو براش به خطر انداختن

    این نظر خانم تینا استارکه.
    من در پاسخ نوشتم

     

    در 4 ساعت قبل، توروس گفته است :

    من با بعضی نظرهاتون موافق نیستم
    اول اینکه بگم با  روابط محارمی داستان، زبان آلوده، خشونت بعضا غیر قابل تحمل  سریال و دنیای نغمه مشکل داشتم .در عین حال بسیاری از  تم های داستان در سریال به طور سطحی مطرح شده بود و تا حد زیادی چاره ای جز این نبود.
    از جمله عشق سرسی و جیمی، ماجرای برن که کلی بحث های اسطوره ای ، فولکلور، روانشناسی و فرا روانشناسی پشتش هست و شاید اصلا حذفش سریال رو بهتر می کرد.
    به عنوان مثال توجه تون رو جلب می کنم به راه پیمایی شرم  سرسی لنیستر. شک دارم در سریال می تونست چندان بهتر از اون از کار درآد ولی همین بخش رو در نسخه انگلیسی کتاب ببینید که چقدر چند بعدی تره. مثل تفاوت خط و حجم. یک اندیشه‌ی اگزیستانسیالیستی در کتاب وجود داشت و  به یکی از مشهورترین آثار روانشناسی غرب ارجاع می داد .  همین سرسی که برای اکثرمون شر مجسم بود.
    جیمی تحت تاثیر چندین نیروی متعارض قرار داشت و  پیچیدگی وضعیت اون هممتاسفانه در سریال نیومد همینطور که دنریس


     

    اما در پاسخم نقل قول ایشون نیومده بود . اما فکر می کنم مشخصه مخاطب من ایشون بوده  هر چند بین دو پست  یکی دو پست دیگر هم از جمله از  آر فارازون گرامی درج شد و این پاسخ رو دادند.

     

    در 4 ساعت قبل، R-FAARAZON گفته است :

    کلا ضعف های داستان که همین روابط، خشونت، غرق شدن در واقعیت و دوری از فانتزی و ضعیف بودن وجه فانتزی رو سریال هم دارا بود ولی نتونست اون نقاط قوت کتاب رو در 4 فصل بعدی حفظ کنه مثل چند بعدی شخصیت ها،  خاکستری نشون دادن شخصیت ها و.... یکی از علت ها شاید ناتوانی طبیعی ماهیت سینما در زمزمه درون و گفتگویی باشه که شخصیت های کتاب با خودشون داشتن. دست مارتین از این نظر باز بود ولی در قالب این سینما این قابل تبدیل نیست و نمیشه به مخاطب گفت شخصیت چه فکری می کنه حتی اگه این امر امکان پذیر بشه مثل فیلم واترلو چندان کمکی به روایت نمی کنه و دست و پاگیر میشه ، اگرم بازی بازیگران ضعیف باشه که این قوز  بالا قوز و مانعی برای درک مخاطب و پیچیده تر شدن غیر ضروری روایت میشه.ولی در داستان این طور نیست و به کمک تخیل خواننده خیلی میشه روی این عنصر مانور داد ولی در مدیوم سینما دقیقا چیزی به مخاطب قبولانده میشه که نشون داده بشه و ابزار دیگه ای وجود نداره بخاطر همین زبان سینما و موسیقی نسبت به ادبیات داستانی ساده تر و تک بعدی تره.

    در مورد کاراکتر برن واقعا یکی از برترین شخصیت های کتاب برنه و در صورت حذف برن و وجه اسطوره ای برن /کلاغ سه چشم یکی از خط های روایی داستان و سریال الکن و سریال و کتاب در حد یه ایده قرون وسطایی صرف کاهش پیدا می کرد. برن هرچقدر که پیچیده باشه مثلا به پیچیدگی شخصیت سائورون در ارباب حلقه ها نیست ، پیترجکسون تونست برگردان خوبی از این شخصیت بسیار پیچیده ارائه بده ولی پایان کار برن ( البته هنوز در قسمت ششم مشخص نیست برن چه سرانجامی خواهد داشت) چندان قابل اعتنا نبود و در خیلی از موارد حذف این شخصیت از فصل هفت و هشت ضربه چندانی به سریال وارد نمی کرد.

    من در ابتدا یادآوری کردم که "اول اینکه بگم با  روابط محارمی داستان، زبان آلوده، خشونت بعضا غیر قابل تحمل  سریال و دنیای نغمه مشکل داشتم " که اولا  تصریح کنم تفاوت نگاهم در مورد جیمی و سرسی  علیرغم ناخشنودی ام از ناهنجاری های داستانه . دوما  دنیای نغمه و کتاب را همراه هم و با یک حرف ربط مورد اشاره قرار دادم
    و صحبت های آر فارازون گرامی در مورد ناکامی سریال در به تصویر کشیدن ظرایف  داستان هر چند درسته ولی پاسخ نقد یا سوال من نیست. در مورد مدیوم سینما هم درست می گن . 60-70 ساله که این مباحث از طریق افرادی چون لکان، دریدا، بارت و ... پیش از اینها به گونه ای کلی توسط فریدریش ویلهلم نیچه - از جمله در تقسیم هنرها و "والا" دانستن ادبیات - طرح شده.  امروزه هم که عده‌ی زیادی سینما را یک "فرم بیان هنری مستقل" نمی دانند -می توان به کتاب پاریس تهران و برای دریافتن ریشه های عمیق فلسفی آن به  "دیالکتیک روشنگری"  و  مکتب فرانکفورت و آرا آدورنو و بنیامین و دیگران مراجعه کرد -. چه رسد به سریال که کاریکاتوری از هنر سینما هم نیست و بیشتر شبیه لالایی می ماند.
    در مورد برن موضوع این است که ما سینمای آمریکا و به خصوص این ژانر را بدون درک کارل گوستاو یونگ،جوزف کمپل، شمنیسم و اسطوره ها و داستان های مردم و سرخپوستان آمریکا و برخی منابع دیگر  را نمی توانیم به طور مبنایی درک کنیم  ، نه ما و نه هر بیننده دیگری از جمله بیننده آمریکایی . بیننده ای که به اصطلاح با سریال می خندد و گریه می کند و زندگی می کند ولی طبیعتا 10-15 هزار صفحه مطلب در مورد ساختار سینمای آمریکا و عوامل و ریشه های داستان های آمریکایی نخوانده است و اگر بپرسید که برن چرا  گذشته را می بیند و چرا این قدرت ها را دارد پاسخ اکثریت این است که "خب داره، قدرتمنده،مثل فلان فیلم،مثل فلان کامیک بوک و سریال و ...." بنابراین برنِ کتاب تبدیل به برن مبهم و گنگ - نه پیچیده و ریشه دار- سریال می شود  که گاهی اوقات اصلا نبودش حس نمی شود و بودش ملال انگیز است. خود دوستان هم به ابتر و گنگ بودن برن سریال اشاره کردند

     

    در 5 ساعت قبل، R-FAARAZON گفته است :

     

    در 4 ساعت قبل، Gemini گفته است :

     

    در 5 ساعت قبل، Gemini گفته است :

    به نظرم داستان سرسی و جیمی بیشتر به ژنتیک و همچنین تا حدودی نظریه روانکاوی فروید بیشتر شبیه هست تا وجودگرایی... البته درباره نداشتن احساس گناه متقابل بین سرسی و محیط پیرامونش (مردم) و تضاد این قضیه اش با بستگان درجه1 (برای سرسی خانواده همه چیزه) از شخصیت پردازی بسیار پیچیده مارتین خبر میده، و تاحدودی قضیه وجودگرایی صدق میکنه.. در مورد ماجرای زندانی شدن سرسی و راهپیمایی شرم هم حقیقتا یاد اسکینر و آزمایشش رو کبوترها افتادم!!

    اما درباره سرسی و جیمی و نوع روابطشون از نظر روانشناسی لازمه شخصیت سرسی رو با هم بررسی کنیم.. شخصیت سرسی بیشتر به دوران کودکی برمیگرده تا محیط.... و فراخود سرسی برخلاف چیزی که احتمالا فرض میشه، بسیار بسیار قوی هست و در مقابل نهاد (Id) سرسی  قرار داره.. قرار دادن نهاد (که به قول فروید، افسارش رو اگر در 5 سال اول زندگی مهار نکردیم، اون افسار شخصیت رو در دست میگیره) در مقابل فراخود(super ego) سرسی، هنر مارتین رو میرسونه و تمام کارهایی که سرسی میکنه به نوعی برای جلوگیری از وقوع پیشگویی های مگی قورباغه هست..... پیشگویی(که تا حدود زیادی جنبه غیر مادی داره) به طور مداوم ذهن سرسی رو درگیر خودش کرده.. در مقابل علاقه اش به جیمی فقط به بخش نهاد (Id) شخصیتیش برمیگرده(و تقریبا غیر قابل کنترل هست).. در حالیکه جیمی برعکس، محیط بیشتر بر اون تاثیر گذاشته تا ژنتیک و دوران کودکی(به جز قضیه عشقش به سرسی که از کودکی شروع شد)

    با نظر شما درباره نوع در پیش گرفتن این نوع روابط که مارتین برای سرسی و جیمی در نظر گرفته، مخالفم... با توجه به دلایل روانشناسی که ذکر کردم، کاملا شخصیت پردازی بی نقصی دارند. 

     

    و دلیل دیگه اش اینه که روند داستان میطلبه این نوع روابط و خشونت وجود داشته باشه.... اگر این رابطه وجود نداشت، جیمی، برن رو از بالای برج پرت نمیکرد و اصلا بعدا سوءقصدی به برن برای کشتنش صورت نمیگرفت که بخواد اصلا اختلافی بین استارک ها و لنیسترها صورت بگیره!!!!!!! و جنگ برای تاج و تخت عملا شکل نمیگرفت و کل داستان زیر سوال میرفت!!!!!!!!

     

    در مورد برن (کلاغ سه چشم) ، قضیه به شدت مذهبی هستش (ریشه قدرتش در جنگل خدایان) و شخصیت پردازیش بعد از اینکه فلج شد (قبل از اینکه کلاغ سه چشم بشه) و تلاشش برای اینکه استعدادش رو در جای دیگه به کار بگیره (کلاغ سه چشم قبلی هم مدام به رویاش میاد تا این استعداد رو بهش بشناسونه) من رو یاد نظریه آدلر میندازه...

    در مورد حذف برن با شما مخالفم.. فقط حیف شد که پایان بندی خط داستانی برن و بی خاصیت شدن قدرتش، بسیار به سریال لطمه زد..(استفاده از آریا برای کشتن شاه شب و غافلگیری مخاطب!! هم پیشگویی ها درباره جان رو زیر سوال برد هم قدرت فوق العاده برن رو....) در حالیکه برن و جان، میتونستند کلیدهای شکست شاه شب باشن.. برن و شاه شب هر دو از یک قدرت یعنی جنگل خدایان سرچشمه میگیرن..باید از این قدرت برن (که ریشه اش با قدرت وایت واکرها از یکجا سرچشمه میگیره) علیه شاه شب استفاده میکردن، نه اینکه بیان برن رو کلا حذف کنن!

     

    دوست من با توجه به شناختی که از فروید و تقسیم بندی اش دارید حتما می دانید مکتب فروید "روانکاوی"  بود و  بعد از دوره طولانی از هیپنوتیزم -در ابتدا- و سپس گفتگو با مراجع و اخذ اطلاعات و نشانه های بسیار  در مورد یک شخصیت نظر می داد. که تازه آن هم گاه درست و در پاره ای موارد غلط یا ناقص بود .
    حالا شما چطور توانستید سرسی و جیمی را روانکاوی کنید؟ از آن مهم تر اینکه اینها شخصیت های داستانی اند و عمق شخصیت واقعی را ندارند و رویکرد روانکاوی به این شکل به آنها عجیب است.
    در مورد برن خودتون همه چیز روگفتید.منم قبلا گفتم.
    اما مذهبی یا آدلری نیست .عرض کردم ریشه در اسطوره ها و داستان های سرخپوستی و شمنیستی داره
    در مورد خشونت هم حرفتون درست نیست. این مضامین در سریال ها و فیلم های دیگر هم اومدند ولی لازم نبوده جمجمه کسی خورد بشه و سر کسی با حرکت اسلوموشن قطع بشه و این همه الفاظ رکیک رد و بدل بشه و برای جوانان و نوجوانان الگوهای ناهنجارِ جهانی بسازه


  13. من با بعضی نظرهاتون موافق نیستم
    اول اینکه بگم با  روابط محارمی داستان، زبان آلوده، خشونت بعضا غیر قابل تحمل  سریال و دنیای نغمه مشکل داشتم .در عین حال بسیاری از  تم های داستان در سریال به طور سطحی مطرح شده بود و تا حد زیادی چاره ای جز این نبود.
    از جمله عشق سرسی و جیمی، ماجرای برن که کلی بحث های اسطوره ای ، فولکلور، روانشناسی و فرا روانشناسی پشتش هست و شاید اصلا حذفش سریال رو بهتر می کرد.
    به عنوان مثال توجه تون رو جلب می کنم به راه پیمایی شرم  سرسی لنیستر. شک دارم در سریال می تونست چندان بهتر از اون از کار درآد ولی همین بخش رو در نسخه انگلیسی کتاب ببینید که چقدر چند بعدی تره. مثل تفاوت خط و حجم. یک اندیشه‌ی اگزیستانسیالیستی در کتاب وجود داشت و  به یکی از مشهورترین آثار روانشناسی غرب ارجاع می داد .  همین سرسی که برای اکثرمون شر مجسم بود.
    جیمی تحت تاثیر چندین نیروی متعارض قرار داشت و  پیچیدگی وضعیت اون هممتاسفانه در سریال نیومد همینطور که دنریس

    در 1 دقیقه قبل، Gemini گفته است :

    در مبحث تئوری حق با شما هست... عملا باید شطرنج گونه سریال رو به پیش میبردن.. اما سریال همونطور که میدونیم در فصل های آخر بیشتر شبیه به بازی شطرنج با خودش بود تا اینکه مهره چینی کنه که حریفان در مقابل هم قرار بگیرن!!! 

    برای مثال مهره هایی مثل بیلیش و واریس بسیار ارزشمند هستن اما از اونجایی که دیگه شخصیت خودشون رو ندارن به جای اینکه خودشون بازی کنن بازیچه دست d&d شدن..!!

    مارتین از دید کاراکترها و عمق شخصیت اونها داستان رو پیش میبرد و مقابل همدیگه قرار میداد و عاملی رو فدای روند کارش نمیکرد.. اما دیدیم در دو فصل اخیر، سریال به جای بازی شطرنج، قمار میکنه و قضیه از جایی شروع شد که ایده ای برای تیریون مطرح کردن مبنی بر اینکه برای شکار وایت به اونور دیوار برن..(مقدمه و بهانه ای برای ورود مردگان به وستروس و .....) و این قمار باعث شد سریال، اشتباهات دیگه رو مرتکب بشه و مثل دومینو فرو بریزه..

    در مورد ناتموم موندن منبع هم همینطوره.. کلا وقتی که سریال و یا فیلم به منبعش وفادار نمونه همین مشکلات پیش میاد.. (برای مثال در سطح بسیار پایین تر از GOT، برای سریال TWD و تا حدودی جداشدنش از منبع همین اتفاق افتاد)

     

     

    باهاتون موافقم. در واقع شطرنج منچ شد!
    منتها من یک پوینت کلی روی مقوله‌ی "سریال" دارم. اگر زمانی وقت شد و دوستان تمایل داشتند بد نیست به اون بپردازیم
     


  14. درباره پایانبندی

    پایانبندی داستان - و فیلمنامه- شباهت جالبی با آخر بازی در شطرنج داره.اون هم اینکه در هر دو ابتدا باید روی انتها  کار  کرد. پایانبندی داستان همانند آخر بازی شطرنج ، برایند و  همگرایی نیروهاییست که از آغاز شکل گرفته و در میانه پرورده شده اند.  اما
    اولا ما با یک "سریال" طرف هستیم. یک کالای تجاری که مثل بقیه کالاها بر حسب "تقاضا" ، "عرضه" می شود.(البته محدودیت های تولید هم در این عرصه موثرند). و خلاصه وقتی سریالی شروع میشه شروعش با خودشه و اتمامش با خدا !  این یارو سریال دکتر بازی شنیدم به فصل 20 رسیده! خب حالا چطور میشه برای همچین کالای تجاری پایانبندی پرفکتی طراحی کرد؟
    دوما ما با اثری مواجهیم که تخته بند یک رمان ناتمامه !  همین برای اغتشاش در پایانبندی کافی بود هر چند نمی تونیم انکار کنیم که کار می تونست بهتر دراد.
    ماجرا ربط چندانی به نمره دهی مخاطبان نداره .به گفته‌ی همین سایت یک میلیون و دویست هزار نفر در حال یاد گرفتن زبان والریانی هستند!
    نقل سریاله دیگه...سریال.

    ....البته همین گات رو من تقریبا در تمام قسمت ها با شیفتگی دنبال کردم اما مانع از این نمیشه که معایب و ضررهای این سریال که در کل تاریخ تلویزیون مثال زدنیه رو نادیده بگیرم.
    با تشکر از دوستانی که به بحث پایانبندی اشاره کردند.


  15. در در ۱۳۹۸/۲/۲۴ at 18:06، ثیئون گریجوی گفته است :

    وایت ولف جان، چون بحث از یه مفهوم اخلاقی رو پیش کشیدید دوست دارم خطوطی بنویسم .این واقعا ارزشمنده که توی این گیر و واگیر طرفداران و منتقدان شما بحث رو فراتر از جهان سریال می برید.براوو به این وسعت دید.

    اما در مورد نظر خودم.
    باید دو بحث رو از هم تفکیک کنیم .یکی نوع وقایع و شدت و توالی اونها در سریال هست که نمیشه زیاد روشون بحث کرد .چرا؟چون متاسفانه شخصیت پردازی ها بسیار پرنوسان بودند و همینطور ما با یک نوع خاص از اثر داستانی طرفیم(نوعی درام خاص). چون یا ممکنه نویسنده ها خط داستانیش رو خوب پیش نبرند و یا اینکه به منظور ایجاد تاثیری روانی-ایدئولوژیک یک اصل اخلاقی اون شخصیت رو محو کنند.به این دو دلیل نمیشه زیاد روی هسته ی اخلاقی کاراکترها حساب باز کرد.کمااینکه عقیده دارم در مورد شخصیت جان اسنو یکی از این دو اتفاق افتاده و با تحلیل دقیق تصمیماتش شاهد یکسری تشتت هایی(و شاید بدتر از این به تناقض هایی) در هسته ی اخلاقی اش خواهیم بود.

    بحث دوم که میشه بسیار بسیار در موردش گفت و نوشت خود مفهوم شرافته .از نظر حصر منطقی و عقلی ما چندین نظام کلی اخلاقی داریم(اخلاق وظیفه گرایی کانت،اخلاق فضیلت گرا،اخلاق نیت گرا ،اخلاق منفت گرا،اخلاق مطلق ،اخلاق پرسپکتیو گرا،اخلاق پراگماتیک و...)که بعضی از این نظام ها بهم نزدیک تر و بعضی دورترند.مفهوم شرافتی که مطرح کردید مثلا اگر از نظر اخلاق فایده گرا و یا پراگماتیک تحلیل بشه چیزی هست که نبودش بهتر از بودنش هست.چون قطعا یه سری از تصمیمات انسانی که برچسب شرافتمندانه بهش میخوره سبب صدمات زیادی در آینده خواهد شد (اخلاق منفعت گرا) مسئله اینه از زاویه ی کدام نظام اخلاقی رفتارهای انسانی رو درک می کنیم یا می خواهیم درک کنیم؟ این رو هم باید در نظر گرفت که هر کدام از این پرنسیب های اخلاقی نقدهایی بهش وارده .و در نتیجه در اگزیستنس و زندگی انسانی رستگاری ای برای تمام تصمیمات ما از نظر اخلاقی وجود نخواهد داشت .و شاید هم به همین دلیل آگوستین قدیس به شهر انسان(دنیا) بدگمان بود .و شاید بهمین دلیل قانع شد که تئوری گناه نخستین رو مطرح کنه و لابد  و بدون تردید همین نوع کشمکش های فکری ست که آبشخور تمدن و اندیشه ی غربی شده و  میشه ردش رو در بسیاری از تولیدات حتی سطح پایین سینما و تی وی و هر نوع تولید فرهنگی دید.



    بحث در مورد شرافت بحثی نیست که بشه بهش پایان داد .چون حتی اگر یک پرنسیب رو بپذیریم در مقام عمل و دنیای واقع که قراره تصمیم بگیریم همیشه نقاط کوری خواهند بود که تصمیم گیری رو سخت می کنند.انسان واقعا نادانه و چون همیشه تصمیم گیری براش سخت خواهد بود(مگر اینکه به نهیلیسم رسیده باشه) پس درمانده و پیتیفول هم هست.نمی دونم شاید اگر فقط به یک پرنسیب پایبند نباشیم و ترکیبی از اونها رو بکار بگیریم بهتر باشه .اما باز همچنان این ایراد وارد هست که در مقام عمل انسان نمیتونه به بیش از یکی یا دوتا از اونها پایبند باشه.چون تصمیم گیری در هر موقعیتی ضرورتا پایبندی به نوعی پرنسیب هست و شخصیت انسان همیشه به خاطر هزاران دلیل ریز و درشت بیرونی و درونی الگویی خاص از تصمیمات رو میگیره و داشتن تعداد زیادی پرنسیب به این دلیل که این الگو رو از بین میبره در عمل محقق نمیشه .فعلا بحثم رو خاتمه میدم تا بعد.
    شاخه ی فلسفه ی اخلاق به نظرم پیچیده ترین عرصه ی فلسفه است.اگر طی این هزاران سال حل میشد خیلی بحث های فرعی تر مثل معنای زندگی،مسئولیت،سرنوشت و...مطمئنا دیگه وجود نمی داشت.سپاس از بحث خوبتون.

    بسیار عالی ثیئون عزیز.
    خیلی سپاسگزارم. تسلط شما هم بر فرم و هم محتوا ستودنیست دوست جان


  16. در 22 دقیقه قبل، omid007 گفته است :

    بنده وارد بحث شیرین برابری جنسیتیتون نمیشم و فقط نظراتو میخونم و استفاده میکنم 

    فقط خواستم جدا از بحثتون ی نکته رو عرض کنم که آرای کلینتون بیشتر از ترامپ بود.. 

    امید عزیز . نظام انتخاباتی ریاست جمهوری  آمریکا دو مبناییه. یعنی از طرفی تعداد آرا ایالات مهمه و از طرفی هر ایالت کوچک یا بزرگ در مجمع انتخاباتی 2 رای  دارند.(از کالیفرنیا تا وایومینگ)  .
    تعداد آرا در محدوده ایالت مهمه. یعنی اگر در کالیفرنیا یک نامزد با 2 میلیون تفاوت رای دیگری رو شکست بده ، تعداد کالج الکترال کالیفرنیا رو برده و این دو میلیون تفاوت کسری رای اون کاندیدا در ایالت های دیگه رو جبران نمی کنه. البته خود این سیستم هم ریزه کاری های زیادی داره و گاهی هر ایالت روش خودش رو براش داره مثل نبراسکا  و مین که متفاوت از 50 ایالت دیگه اند.
    خلاصه کنم در این نظام فدرال باید رای الکترال رو برد و هیلاری علیرغم 3 میلیون رای بیشتر  در واقع رای اعتماد مردم رو نگرفت و حکایت همچنان باقیست.


  17. در 10 دقیقه قبل، Carmen گفته است :

    توروس عزیز حقوق اجتماعی برابر کجاش خطرناکه؟

    منظورتون رو از حقوق برابر متوجه نشدم.

    درضمن من وارد نیستم چه جوری میشه ریپلای کرد برای یه کامنت؟

    کارمن گرامی من طرافدار برابری کامل زن و مرد ام .  تمام بحث ام اینه که بعد از برابری حقوقی  برای نیل به برابری اجتماعی باید به تفاوت ها توجه کرد و با اذعان به تفاوت ها آرمان برابری خواهی رو  به نتیجه رسوند.
    ضمنا در کامنت های قبلیم در مورد این تفاوت حرف زدم. شاید منظورمو بد برداشت کردید

    در 2 دقیقه قبل، Dawn گفته است :

    توروس عزیز "حقوق برابر" با "حقوق مشابه" متفاوته. من از حقوق برابر حرف می زنم، نه مشابه. شاید این توضیح کمک کنه دیدگاهمون رو منطبق بر هم کنیم. منطبق نشه هم باکی نیست و همین تضارب آرا هم نشون از پویایی هستش ?

    اتفاقا این  بحث "عدم تشابه" در عین "تساوی" از اون چیزها بود که در کشورمون خیلی بلاها سر زن ها آورد. در قانون هم به برابری و هم به مشابهت نیاز داریم.
    من منظورم در مرحله ای بعد از برابری حقوقیه. هیلاری نه منع قانونی داشت و نه در ایران زندگی می کرد اما فکر کنم متفق القول باشیم که آمریکایی ها به خاطر زن بودنش  بهش رای ندادن.
    این دیگه کار حقوق و قانون نیست. این کار جنبش های برابری طلبانه و  فمینیستیست که اون  موانع و به قول هیلاری "شیشه نامرئی" رو بشکنن.
    منم مطمینم به تفاهم می رسیم شک نکنید


  18. در 14 دقیقه قبل، Dawn گفته است :

    با احترام به شما و اولنا تایرل عزیز، من فکر می کنم ایده ای که بیس و اساس فمنیسم هست نه کنار گذاشتن جنسیت، و نه تاکید بر اصالت زنانه هست. جنبش فمنیسم که اگر اشتباه نکنم از سافراجت شروع شد، بر پایه مبارزه با تبعیضات اجتماعی، سیاسی و حقوقی در حق زنان شکل گرفت. هدف نهاییش، رسیدن به برابری حقوقی در تمام جنبه هاست، نه شبیه به مرد شدن و نه بی جنس شدن. به کلام ساده تنها می خواد بگه زنها و مردها برابرند.

    من به شخصه به عنوان یک زن، تنها همین برابری رو می خوام. هر تفسیر دیگری ازش، ضربه ای به پیکر این جنبش هنوز شکننده هست. تبعیض مثبت در حق زنها، کوبیدن مردها و دنیای مردانه، شبیه مرد شدن و ... به نظرم تماما به این جنبش صدمه می زنند در نهایت و نمیذارن به هدف غایی و والای خودش برسه.

    داون گرامی
    با احترام، برابری حقوقی فقط گام اول از  برابری کلی زن و مرده.
    از طرفی این ایده درسته که زن ها و مردها برابرند  اما باید در نظر داشته باشیم که با تمام تفاوت هاشون برابرند. تفاوت هایی که بخش زیادی از اونها مورد اعتنا قرار نمی گیرند.
    در بعضی از پیشرفته ترین کشورهای دنیا مزد زن ها در حالت کار برابر کمتره. چرا؟ چون اون تفاوت زن - ماهانه -  هنوز به رسمیت شناخته نشده و برای فرهنگ مردسالار غریبه و نمی خواد روش  ریسک کنه.اینجاست که فمنیسم باید تفاوت های زنانه  رو در نظام زندگی امروز کاملا جا بندازه
     


  19. در 25 دقیقه قبل، olenna_tyrell گفته است :

    از فمنیسم خوانشهای مختلفی وجود داره.

    به نظرم این نوشته درمورد تاریخچه کلی فمنیسم و چیستی فمنیسم خیلی خوب و مختصر و مفید بود:

    http://bidarzani.com/5606

    ممنونم دوست من.  متن رو خوندم . نسبت به این مقوله فاصله نزدیکی دارم.
    در هر حال خوانش ها و امواج و اشخاص و گرایش های جریان گریز بسیارند اما اساس حرف من این است که چند هزار سال سیطره ی ساختاری عقل مذکر  تثبیت شده و این در مورد زنان اتفاق نیفتاده. برخی متفکران  مشخصا و عمدتا افلاطون امکان رستگاری و نیل به نیکی را ذاتا برای زن قائل بودند به شرطی که با تلاش عقلانی  از زنانگیش گذر کند و ساده بگوییم : مرد بشود (برین از تارث بشود)   افلاطون که خوب بود ارسطو اساسا چنین امکانی رابرای زن به رسمیت نمی شناخت.
    اینها دو ستون تفکر مذکر تا حتا عصر حاضر هستند.
    حرف من این است "فارغ از جنس تلقی کردن زنان و مردان و رفتار مبتنی بر آن " مردان و مردانگی شان را حذف نمی کند ، آنها به طور ساختاری مسلط و الگو اند،  زنان را حذف می کند که هنوز بر جایی حکاکی نشده اند و حق آن است که  از دوره ای تبعیض مثبت بهره ببرند.
    خلاصه تمام گونه به گونگی های فمنیسم و ذکر آن  مشکل تبعات بسیار منفی جنسیت زدایی از انسان ها و خصوصا زنان را حل نمی کند و به آن پاسخ نمی دهد.

    در 31 دقیقه قبل، Carmen گفته است :

    جناب توروس تعریف فمینیسم از 1960 تا امروز خیلی تغییر کرده. شاید یه تعاریفی امروز بشه که فمینیسم اولیه رو نقض کنه یا اصلا ضدش باشه. اصلش و حرف اصلیش همین بود که من اگر زن باشم از مردها پایین تر نیستم و حقوق اجتماعی برابر با مردها میخوام.

     تمرکز بر زنانگی زن و عقل و هنر زنانه و این ها همه زیرمجموعه هایی قوت گرفته از نهضت فمینیسم هستند که خب الان طرفدارهای پروپاقرص خودشون رو دارند. حکایت بشارت اولیه ی مسیح است و هزارویک فرقه ی مسیحیت در سالهای بعدی.

    در ضمن دنریس تارگرین قرار بود وستروس رو جای بهتری بکنه یا که واریس و تیریون به خیال خودشون این قرار رو با ملکه داشتند؟

    کارمن گرامی : گفتید "من اگر زن باشم از مردها پایین تر نیستم و حقوق اجتماعی برابر با مردها میخوام"
    یک سری حقوق و قوانین که باید به تساوی در دسترس همه باشند
    اما ... اما جمله‌ی خطرناکی گفتید  "اگر زن باشم حقوق برابر با مردها می خوام و از اونها پایین تر نیستم" .بله من هم موافقم ولی اون چیز خطرناک اینه که حقوق مردها در جمله تون تبدیل به یک معیار شده.  شاید در جایی حقوق مردها به کار شما نیاد و در جایی به خاطر تفاوت ها حقوق متفاوت یا بیشتری بخواهید.  نکته ی من همینه. هر جنس با تمام تفاوت هاش باید مورد پذیرش قرار بگیره. و بی توجهی به تفاوت ها عملا باعث باز تولید مردسالاری میشه.
    چون مرد از حقوق متفاوت خودش برخورداره.  اینکه زن ها   تفاوت خودشون رو فریاد نزنن  فقط استمرار وضعیت فعلیست


  20. در 1 ساعت قبل، olenna_tyrell گفته است :

    " فمینیسم در یه کلام یعنی خودت و بقیه رو مستقل از جنسیت ، یک انسان بدونی "

    لیدی اولنای گرامی.
    من فقط خواستم با احترام  این جمله تون رو که از نظر من درست نیست و مبنای اشتباهات زیادی بوده و می تونه باشه رو تصحیح کنم. گفتید " فمینیسم در یه کلام یعنی خودت و بقیه رو مستقل از جنسیت ، یک انسان بدونی ". این رو میشه مبسوط مورد بحث قرار داد.  اما زن و مرد به اعتبار تفاوت هاشون معنا دارند .در چارچوب حقوق برابرِ همه جانبه کاملا باهاتون موافقم اما فمنیسم - که به گوش بعضی دوستان خوشایند نمیاد- تمرکز بر "زنانگی زن" و "عقل زنانه" و "هنر زنانه" و  از این قبیله.  در غیر این صورت مقولات مربوط به مردان به شکل ساختاری در هزاران سال تثبیت شده اند و نیازی به یاداوری ندارند و "حاضرند"  همچون دو موجود بی جنسیت به دو جنس (و دیگران) نگریستن تنها ویژگی ها و تفاوت های ضروری آنها را به فراموشی می سپارد.
    با احترام

×