خانه > مقالات > نقد و بررسیِ خاندان اژدها، فصل سوم، قسمت ششم | همراه با آتش و خون

نقد و بررسیِ خاندان اژدها، فصل سوم، قسمت ششم | همراه با آتش و خون

کریستون کول، مردی که ترانه‌ای نصیبش نشد.

هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت ششم از فصل سوم سریال

قسمت ششم اومد و اسمش «مردانِ بی‌چهره»‌ست. یه فخرفروشی کنم قبلش! ما توی تحلیل قسمت قبل دقیقا اسم این قسمت رو قبل از اینکه منتشر بشه، تحلیل کردیم!!!

بریم سراغ این قسمت پراتفاق. توی پستِ کمپین ریورلندز نوشتم «سرانجامِ یک شخصیت دیگر هم در این کمپین رقم می‌خوره، اما چون اسپویل شدید داره، از روایتش صرف‌نظر می‌کنیم»! خب، وقتش رسید. کریستون کول مُرد و سریال با یه تصمیمِ جسورانه، توی دقیقه‌های اولِ قسمت کشتش. نه در پایان، نه با موسیقیِ حماسی. همین بی‌رحمیِ تدوین، خودش کلِ حرفِ ماجراست.

اول ببینیم چطور مُرد. ستونِ کریستون به یه دسته جنازه می‌رسه، رد می‌شن، و جنازه‌ها بلند می‌شن. یه شبیخونِ نمایشی. البته که منطقش لنگ می‌زنه: ریوری‌ها اون‌قدر بیشترن که اصلاً نیازی به این تئاتر نداشتن. شاید فقط می‌خواستن یه بار دیگه سرِ کریستون رو کلاه بذارن. بعد از یه راند زد و خورد دلاورانه‌ی کریستون، و در اوج زمانی که فکر می‌کرد پیروز شده، اسکار تالی و رادی داستین با ارتشی که کریستون هیچ شانسی مقابلش ندارشت روی تپه ظاهر می‌شن.

اینجا یه جمله‌ای کریستون فریاد می‌زنه: «ما راه را روشن می‌کنیم». که شعارِ خاندانِ های‌تاوره — در حالی که این ارتش اصلاً های‌تاوری نیست، کراون‌لندی‌ه. حالا چرا اینو می‌گه؟ چون کریستون برای خاندان نمی‌جنگه، برای الیسنت می‌جنگه. فصل قبل گفت الیسنت «فانوسِ راهنماش»ه، دستمالِ یادگاریش هنوز همراهشه، و آرزوش اینه که الیسنت ترانه‌ی مرگِ باشکوهش رو بشنوه.

و طنزِ تلخِ ماجرا؟ الیسنت اصلاً ازش خوشش نمی‌آد. آخرین باری که این دو تا حرف زدن، الیسنت از دستش عصبانی بود چون کریستون از ایموند حمایت کرد. و همین الان الیسنت داره به تیمِ رینیرا کمک می‌کنه؛ یعنی به‌طورِ غیرمستقیم داره به کشته‌شدنِ کریستون کمک می‌کنه. مردی که تمامِ عمر دنبالِ یه مرگِ عاشقانه بود، برای زنی مُرد که دوستش نداشت. حالا شما بگید: این عاشقانه‌ست یا فقط حماقته؟

اسکار تالیِ فصل دوم رو یادتونه؟ اون پسرِ مؤدبِ سربه‌زیر؟ حالا از ساختنِ معبد با استخوانِ دشمن حرف می‌زنه. کریستون رو خائن و غاصب و آلوده‌کننده‌ی عدالت خطاب می‌کنه. و راست می‌گه: کریستون یه‌بار قسم خورده بود از جانشینیِ رینیرا محافظت کنه. پرونده‌اش هم که سنگینه: قتلِ جافری لان‌ماوث با خونسردی، قتلِ لایمن بیزبری، صدها کشته در کراون‌لندز، و بی‌تفاوتی به تجاوزی که در اردوگاهِ خودش اتفاق افتاد. و همه‌ی این‌ها زیرِ چترِ «سوگندِ شوالیه‌ای». شرافت برای کریستون همیشه یه بهانه بود.

حالا بریم سراغ کتاب، چون فرق‌ها اینجا خیلی جالبن. اول از همه، آدمِ اشتباهی داره تیر نهایی رو می‌زنه! توی «آتش و خون» کریستون رو ران ریورز سرخ می‌کشه. در پستِ چهارمِ کمپینِ ریورلندز گفتیم ران ریورز سرخ کسی بود که هر کلاغی که از دستِ لفورد پرواز می‌کرد رو توی آسمون می‌زد و «بهترین کماندارِ وستروس» بود. دقیقا مثل سریال سه تیر: به شکم، به گلو، به سینه. آلی بلک‌وود سیاه اصلاً در این صحنه‌ی کتاب حضور نداره. سریال کشتن کریستون رو هم رو داده دستِ کسی که در کلِ سریال یه جمله گفته!

دوم، پیشنهاد مبارزه در کتاب سه‌به‌یکه نه دوبه‌یک. کریستون با پرچمِ صلح می‌آد جلو و سه نفر از تپه پایین می‌آن: گاریبالد گری، پیت از لانگ‌لیف (همون شیرافکن)، و رادی ویرانگر. کریستون می‌پرسه اگه پرچم‌هامو پایین بیارم، جونمون در امانه؟ و جوابِ گاریبالد گری اینه: «من به مرده‌ها قول دادم. بهشون گفتم از استخوانِ خائن‌ها براشون معبد می‌سازم. هنوز استخوانم کمه، پس…» بله، اون دیالوگی که سریال گذاشته توی دهنِ اسکار تالی، در کتاب مالِ گاریبالد گری‌ه. در عوض جمله‌ی رادی («بهترین راهِ مردن، مردن با شمشیر توی دسته») تقریباً کلمه‌به‌کلمه از کتاب اومده.

و مهم‌ترین چیزی که سریال حذفش کرد: بعد از اینکه تیرها به کریستون می‌خوره، پیت از لانگ‌لیف می‌گه: «هیچ ترانه‌ای از شجاعتِ مرگت خونده نمی‌شه، پادشاه‌ساز. ده‌ها هزار نفر به گردنِ تو مُردن.» و کتاب یه جمله‌ی کوتاه اضافه می‌کنه که همه‌چیز رو می‌سوزونه: او داشت با یک جنازه حرف می‌زد. کریستون حتی این تحقیر رو هم نشنید. کاش سریال این رو نگه می‌داشت.

و یه نکته‌ی خیلی مهم که تصویرمون از کریستون رو عوض می‌کنه: کریستونِ کتاب اصلاً روی مأموریتِ خودکشی نیست. برعکس، اون عاقلِ ماجراست! توی هرن‌هال به ایموند التماس می‌کنه که عقب بکشن و به اُرموند ملحق بشن، و می‌گه «یکی در برابرِ شش تا، جنگِ احمق‌هاست، شاهزاده‌ی من». این ایمونده که می‌گه «فقط ترسوها از خائن‌ها فرار می‌کنن». پس راهشون از هم جدا می‌شه و کریستون با سه هزار و ششصد نفر می‌ره جنوب تا به های‌تاورها برسه — و در راه کشته می‌شه. کتاب می‌نویسه:

«و این‌گونه پادشاه‌ساز و خویشاوندکُش از هم جدا شدند، هرکدام به سوی سرنوشتِ خویش.»

در نهایت، اسمِ این نبرد در کتاب «ضیافتِ قصاب»ه، چون گاریبالد بعدش می‌گه «امروز قصابی بود، نه نبرد». و یه چیزِ دیگه که کتاب داره و ما هنوز در سریال ندیدیم: سرِ کریستون کول روی نیزه می‌ره به تامبلتون. پس اگه منتظرید ببینید بالاخره کسی به مرگِ کریستون واکنش نشون می‌ده یا نه.

دنیای فانتزی یا آینه‌ی واقعیت! از ناآرامی تا شورش در پایتخت!

گاد بلس کریستون کول! برمی‌گردیم به پایتخت، جایی که رینیرا شهر رو داره، تخت رو داره، شش تا اژدها داره، اما یه سکه هم توی خزانه نداره. فروپاشی کینگزلندینگ دیگه یه نظریه نیست، یه احتماله!

اول شورا. دیمن می‌خواد بره تامبلتون رو با اژدها بسوزونه، شورا می‌گه مردمِ بی‌گناه می‌میرن. دیمن می‌گه هدف وسیله رو توجیه می‌کنه، و بعد پیشگویی رو می‌کشه وسط. چون توی رویاهاش دیده که رینیرا برگزیده‌ست، پس هر خشونتی مجازه. حواستون هست این سریال داره چی‌کار می‌کنه؟ کریستون خشونتش رو با «شرافت» توجیه می‌کرد، اُرموند با «سرنوشتِ محتوم»، دیمن با «پیشگویی». هرکس یه داستان برای خودش سرِ هم می‌کنه تا خون‌ریختن رو قابلِ هضم کنه. (اینجاست که فانتزی به دنیای واقعی طعنه می‌زنه)

و جوابِ رینیرا؟ می‌گه پدرم ویسریس چنین چیزی نمی‌خواست. و همین جمله دیمن رو زخمی می‌کنه، چون ویسریس برادری بود که ترجیحش داد به رینیرا. روحِ ویسریس هنوز داره این دو تا رو از هم جدا می‌کنه. کمی بعد هم رینیرا مجسمه‌ی پدرش رو می‌بینه. مردی که فصل اول مُرد، هنوز مهم‌ترین شخصیتِ این سریاله.

حالا فرستاده‌ی بوروس باراتیون. یادتون بیارم: فصل یک رینیرا رفت سراغِ بوروس و دید سبزها زودتر رسیدن، ایموند قرار شد با یکی از دخترای بوروس ازدواج کنه، و توی مسیر برگشت از استورمزاند بود که ویگار لوک رو کشت. حالا که رینیرا برنده‌ی میدون‌ه، بوروس بازم بی‌طرفه: به‌جای اینکه بره شمال، ارتشش رو برداشته رفته جنوب به دورن، به جنگِ یه «پادشاهِ کرکس». پادشاهِ کرکس در تاریخِ وستروس یه لقبِ تکرارشونده برای راهزن‌هاییه که به استورم‌لندز حمله می‌کنن، و جنگِ استورم‌لندز و دورن نسل‌هاست ادامه داره. یعنی بوروس یه بهانه‌ی همیشه‌آماده داره.

و این یه الگوی قشنگه: هر منطقه‌ای از وستروس یه «جنگِ ابدیِ» مخصوصِ خودش داره که هر وقت اوضاع سخت شد، می‌تونه توش قایم بشه. برای بوروس دورنی‌هان، برای کورلیس دزدانِ دریاییِ ترایآرکی، برای استارک‌ها وحشی‌ها، برای لنیسترها گریجوی‌ها! آدم‌ها ترجیح می‌دن به جنگی برن که بلدن، تا اینکه با تصمیمِ سختِ جلوی چشمشون روبه‌رو بشن.

و بعدش رینیرا یه کار می‌کنه که باید درباره‌اش حرف بزنیم: لباسِ فرستاده‌ها رو می‌گیره، تنِ آدم‌کش‌های خودش می‌کنه و می‌فرستدشون سراغِ اُرموند. منطقش قابلِ فهمه — می‌خواد جنگ رو تموم کنه بدونِ اینکه شهری رو بسوزونه. ولی این کار در دنیای خودمون هم جنایتِ جنگی حساب می‌شه، چون اگه به فرستاده‌ی صلح نشه اعتماد کرد، دیگه هیچ جنگی از راهِ مذاکره تموم نمی‌شه! (باقر و عباس و کاظم هم واسه همین زنده‌ان!) و بدترش اینه که رینیرا داره دقیقاً کارِ دشمنش رو تکرار می‌کنه: دیمن فصل قبل آدم‌کش فرستاد و آخرش جیهیریس کشته شد؛ کریستون آدم‌ش، اریک کارگایل رو فرستاد دراگون‌استون. یادتونه کریستون گفت «جنگ همه‌ی ما رو تبدیل به حیوون می‌کنه»؟ و الیسنت گفت رینیرا کارهایی می‌کنه که هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کرد؟ خب.

حالا برسیم به جاییکه ردا طلایی‌ها میان و رداهاشون رو پس می‌دن. همون رداهایی که دیمن فصل یک قسمت یک بهشون داده بود. حرفشون هم منطقیه: ما به ملکه وفاداریم، ولی بچه‌هامون گشنه‌ان و حقوقی در کار نیست. یه تقابلِ کلاسیکِ «عشق در برابر وظیفه» — همون انتخابی که جان اسنو بینِ قسم نایتزواچ و ایگریت داشت. و دیمن؟ دیمن بدونِ غرور و بدونِ رفقاش، می‌شه یه پیرمردِ تنها وسطِ حیاط. سوالِ خوبی که می‌شه پرسید: دیمن بدونِ گنگش کیه؟

و بعد صحنه‌ی تخت. مردم می‌آن و می‌گن شمع نداریم، پاسبان نداریم، یه سپتا رو دزدیدن چون دیگه ردا طلایی‌ای نیست که از خانه‌ی مادران محافظت کنه. رینیرا تقصیر رو می‌ندازه گردنِ تورن مندرلی (همون سپربلاییِ که خودش و میساریا تعیین کردن) و هیچ‌کس قانع نمی‌شه. یه جزئیاتِ فوق‌العاده هم اینجا هست که ازش رد نشید: رینیرا می‌گه برای اون دخترِ گم‌شده «شمعی روشن می‌کنم» — دقیقاً چند لحظه بعد از اینکه بهش گفتن شهر پیه و شمع نداره! این یعنی ملکه اصلاً گوش نمی‌ده. تاجش کج نشسته، نشستنش روی تخت نامتقارن و معذبه. یه بدنی که هنوز اندازه‌ی قدرتش نشده.

و بعد تخت انگشتش رو می‌بُره. یادمون باشه اگانِ فاتح عمداً این تخت رو ناراحت ساخت — هیچ حاکمی نباید راحت بشینه. و باور بر اینه که تخت حاکمِ نالایق رو پس می‌زنه: میگور ظاهراً به دستِ خودِ تخت کشته شد، و ویسریس هم فصل یک بریده شد و اون زخم کم‌کم صورتش رو خورد. بلافاصله بعد از بریدگی، رینیرا سرش رو بالا می‌گیره و مجسمه‌ی پدرش رو می‌بینه. یعنی: دارم تبدیل به بابام می‌شم. راستی حواستون به مجسمه بود؟ پادشاه‌های دیگه شمشیر دستشونه، ویسریس ماکتِ والریا دستشه. تنها پادشاهی که به‌جای قدرت، تخیلش رو در دست گرفته بود! مردِ ساده!

بریم سراغ ولاریون‌ها. کورلیس که قاعدتاً باید دستِ ملکه باشه، قهر کرده و رفته دزدِ دریایی بکشه، چون رینیرا حاضر نشده آلین و آدام رو مشروع کنه. این عادتِ همیشگیِ کورلیسه: هر وقت از پسِ احساساتش برنمی‌آد، می‌ره یکی رو چاقو بزنه. ولی یه نکته‌ی قشنگ هم داره — جنازه‌ها رو خودش شخصاً می‌کِشه. یکی از قدرتمندترین لردهای قلمرو که از کارِ یدی بدش نمی‌آد؛ دقیقاً مثلِ دیمن که پیاده کنارِ سربازهاش می‌جنگه. برای همینه که مردانشون دنبالشون راه می‌افتن. حالا مقایسه کنید با رینیرا که قسمت دوم شمشیر برداشت و نتونست، یا اگان و لریس که حتی نمی‌تونن یه گور بکَنن. این سریال مدام داره می‌پرسه چه جیزی می‌طلبه که رهبر باشی.

و باز همون صحنه‌ی تکراریِ پدر و پسر. آلین می‌گه سال‌ها منو ندید گرفتی، کورلیس می‌گه تقصیرِ رینیراست. راستش این دیالوگ از اوایلِ فصل دو داره عیناً تکرار می‌شه و خسته‌کننده شده. تنها دلخوشی اینه که خودِ آلین هم بعداً به بیلا می‌گه فکر می‌کردم تا حالا باید فرق کرده باشه. یعنی نویسنده‌ها هم می‌دونن. در همین صحنه یه خبرِ مهم هم رد و بدل می‌شه: کورلیس از طریق ترایآرکی باخبر شده تایلند لنیستر زنده‌ست و داره می‌ره روکزرست. تایلند یعنی طلا؛ تنها آدمی که می‌دونه ثروتِ ویسریس کجا رفته.

و آلین و بیلا. هر دو خسته، هر دو نادیده‌گرفته‌شده. آلین از بیلا می‌خواد که واسطه‌ی رابطه‌اش با کورلیس بشه و بیلا قبول نمی‌کنه — و حق داره؛ سال‌هاست کارِ عاطفیِ همه‌ی این خانواده روی دوشِ اونه، در حالی که پدرِ خودش دیمن اصلاً نمی‌بیندش. بعدش هم به‌هم می‌رسن. صحنه‌ی معذب ولی شیرینیه، چون تقریباً هیچ زوجی توی این سریال نداریم که واقعاً از هم خوششون بیاد! (بله incest هست! آلین پسرِ کورلیسه، پس عملاً عموی ناتنی بیلاست. رینیرا و دیمن تنی‌ان، این دوتا ناتنی!) یه دیالوگِ مهم هم اینجاست: آلین می‌گه از آدام بزرگ‌تره. توی کتاب دقیقاً برعکسه.

حالا کتاب، و اینجا سریال حیرت‌انگیز! وفاداره. ورشکستگی واقعیه: اگان دوم کلِ خزانه‌ی توی پایتخت رو خرج کرده بود و تایلند لنیستر سه‌چهارمِ ثروتِ ویسریس رو «برای حفاظت» فرستاده بود پیشِ های‌تاورها، لنیسترها و بانکِ آهنین. رینیرا خزانه‌ی خالی تحویل گرفت. بوروس باراتیون هم در کتاب نزدیک شش هزار نفر رو در استورمزاند جمع کرد به قصدِ حمله به کینگزلندینگ — و بعد ارتشش رو برد جنوب به کوهستان، با بهانه‌ی حمله‌ی دورنی‌ها. و جمله‌ی راویِ کتاب:

خیلی‌ها پچ‌پچ می‌کردند که اژدهایانِ پیشِ رو نظرش را عوض کردند، نه دورنی‌های پشتِ سر.

و مهم‌ترینش: بریده‌شدن با تخت مستقیماً از کتاب اومده و یه پیشگوییِ مرگه. کتاب می‌گه

رینیرا در اوجِ پیروزیش نمی‌دانست چند اندک روزهایی برایش مانده و هر بار که بر تختِ آهنین می‌نشست، تیغه‌ها از دست و بازو و پایش خون تازه می‌کشیدند، نشانه‌ای که همه می‌توانستند بخوانند.
سریال نشانه‌ی خودِ کتاب رو عیناً اجرا کرده.

و آخرین نکته. توی این قسمت میساریا به رینیرا دروغ می‌گه و می‌گه از بارداریِ هلینا خبر نداشته. به‌نظر یه دروغِ کوچیک می‌آد. ولی وقتی که این دروغ گفته شد یعنی فاصله و دورویی توی رابطه‌‌‌ی حل نشده‌ی فصل قبل وارد شده. توی کتاب، میساریا، با یه جمله‌ی درِگوشی، کلِ سلطنتِ رینیرا رو منفجر می‌کنه. فعلا این دروغِ کوچیک رو یادتون بمونه.

مردانِ بی‌چهره

خب، اسمِ قسمت شد «مردانِ بی‌چهره». همون نظریه‌ای که پستِ پنجمِ قسمت قبل براش پرونده چیدیم. ولی نمی‌خوام دوباره همون دلایل رو ردیف کنم؛ چون خودِ این قسمت دو تا چیزِ تازه آورده که یکی سرنخ‌ه، یکی ضد سرنخ.

با کارِ دیمن شروع کنیم. لباسِ ردا طلایی می‌پوشه و می‌ره توی شهر راه می‌ره تا یکی بیاد بکشدش. خودش رو طعمه می‌کنه. این کارِ احمقانه‌ در عین حال شجاعانه‌ایه، و دیمن-وار؛ فصل یک هم تنهایی رفت سراغِ ترایآرکی. هر چیزی از دیمن کم باشه، جسارت کم نیست.

و بالاخره قاتل رو می‌گیره: همون مردی که چشماش دورنگ‌ه. حرفاش هم این‌هاست:

ما بی‌شماریم. ما همه‌جاییم. ما نمایندگانِ مردمیم. ما از دیرون و اُرموند حمایت می‌کنیم.

ولی این جمله‌ها با هم نمی‌خونن! یا تو جنبشِ خودجوشِ مردمِ عادی هستی، یا مزدورِ یه لردِ پولدارِ اولدتاون! هر دو با هم نمی‌شه. بدتر از اون، از نظرِ خطِ جانشینی هم بی‌معنیه، قبل از دیرون، ایموند تو صفه؛ قبل از ایموند، اگان. یعنی حمایت از دیرون در حالی که اون دو تا زنده‌ان، خودش خیانته! حالا سوال اینه: چی به یه آدمِ عادیِ فلی‌باتم ثابت کرده که دیرون باید پادشاه بشه؟ اکثرِ مردمِ وستروس تا همین چند وقت پیش نمی‌دونستن اصلا دیرون وجود داره.

و ضدسرنخ، که خیلی جالبه: توی همین قسمت رینیرا می‌گه بهترین آدم‌کش، آدم‌کشیه که چهره‌ی معمولی داره. حالا نگاه کنید به این مرد، دو تا چشم با دو رنگِ مختلف. یعنی از این تابلوتر نمی‌شه. اگه واقعاً مردِ بی‌چهره بود، احمقانه‌ترین انتخابِ ممکن رو کرده. مگر اینکه… این صورت هم خودش یه انتخاب باشه. این چهره تکراری‌ه! روی باروی شهر همین سیزن دیدیمش! یادتون نره مردانِ بی‌چهره می‌تونن صورت عوض کنن؛ آریا رو یادتونه؟ اگه فصلِ بعد همین بازیگر با یه هویتِ دیگه برگرده، من یکی جیغ می‌زنم!

و یه چیزِ دیگه هم هست که نباید ازش رد شد: هلینا کلِ این فصل داره از «پازل» حرف می‌زنه. سریال چند بار ثابت کرده حرف‌های هلینا تصادفی نیست. اگه یه معما توی این قسمت هست، احتمالاً هلینا زودتر از همه‌ی ما جوابش رو گفته و ما حواسمون نبوده.

ولی دیمن قاتل رو می‌کشه و هیچی دستش رو نمی‌گیره. اون مرد با گستاخی می‌میره و سرنخِ بعدی‌ای نمی‌مونه. و دیمنِ خشمگین می‌ره سراغِ کسی که نباید: اُلف رو می‌ندازه توی گِل و تهدید می‌کنه چشماش رو دربیاره. دلیلش؟ ترکیبی از غمِ مرگِ لوثر، خشمِ بی‌افسار، و مهم‌تر از همه برتری خونیِ تارگرینی؛ دیمن حاضر نیست یه حرام‌زاده‌ی هیچی‌ندار! رو هم‌رده‌ی خودش ببینه. حالا یه لحظه فکر کنید: مردی که تازه ارتشِ شهریش رو از دست داده، داره سوارکارِ یکی از بزرگ‌ترین اژدهایان رو جلوی مردم تحقیر می‌کنه. و بدترش؟ اون دخترکِ جاسوس داره تماشا می‌کنه؛ همون که برای اُرموند خبر می‌بره. یعنی اُرموند به‌زودی می‌فهمه اُلف با دیمن چپ افتاده.

حالا کتاب. اولاً دیمن در این برهه اصلاً کینگزلندینگ نیست! توی «آتش و خون» دیمن مهمانِ لرد موتونه در میدن‌پول، و هر سپیده‌دم با کاراکسیس بلند می‌شه و دورهای بزرگ می‌زنه تا ویگار رو پیدا کنه و هر غروب دست‌خالی برمی‌گرده. لرد موتون پیشنهاد می‌ده جست‌وجو رو تقسیم کنن و دیمن قبول نمی‌کنه، چون ویگار تقریباً به بزرگیِ بلریونِ سیاه شده و هیچ اژدهایی تنهایی از پسش برنمی‌آد. یعنی این کلِ خطِ داستانیِ «دیمنِ کارآگاه» ساخته‌ی سریاله.

اما شورشِ ضدِ اژدها در کتاب هست، اما مالِ مردمه. توی «آتش و خون»، وقتی وحشت شهر رو برمی‌داره، در «میدانِ کابلرز» یه واعظِ دوره‌گرد بلند می‌شه: پابرهنه، با لباسی مندرس، کاسه‌ی گدایی به گردن، دتسش راستش بریده شده بود، به خاطر دزدی. کتاب می‌گه حتی نامش هم در تاریخ گم شده؛

او را فقط به نام «چوپان» می‌شناسند.

حرفش هم اینه: اژدهایان موجوداتی غیرطبیعی‌ان، دیوهایی که جادوگریِ والریا از هفت جهنم بیرون کشیده. تارگرین‌ها یک بار از نابودی دررفتن، اما خدایان رو که نمی‌شه گول زد و نابودیِ دوم تو راهه!

مخاطباش آروم از از ده نفر شروع می‌شه، می‌شه بیست، می‌شه صد، و تا سپیده‌دم هزاران نفر توی میدان جمع‌شن تا صداش رو بشنون. تا شب، شبان وسطِ حلقه‌ای از مشعل‌ها ایستاده. هر کی می‌خواد ساکتش کنه، جمعیت تیکه‌پاره‌اش می‌کنه. و چهل ردا طلایی که با نیزه می‌رن میدان رو خالی کنن، فراری داده می‌شن.

و اینجا نگرانیِ اصلیِ منه. اگه سریال بخواد این شورش رو تبدیل کنه به عملیاتی که اُرموند از اولدتاون فاندش می‌کنه، یه چیزِ مهم رو از دست دادیم. قدرتِ شبان در کتاب دقیقاً از اینه که پشتش هیچ لردی نیست، هیچ پولی نیست، حتی اسم هم نیست. این خشمِ خالصِ مردمه. همون اشکالی که به جایگزینیِ نتلز با رینا وارد بود: عاملیت از مردمِ عادی گرفته می‌شه و می‌ره پشتِ سرِ اشراف. چرا باید نقشِ مردم نادیده گرفته بشه!؟ امیدوارم اشتباه کنم و ما ببینیم که مردم فلی‌باتم فقط بازیچه‌ی اشراف نیستن و می‌تونن نقش مهمی در رقص اژدهایان داشته باشن، مثل کتاب!

و راستی، مهم‌ترین سرنخِ این معما توی ثانیه‌های آخرِ قسمت افتاده. اونو می‌ذارم برای بعد.

آلیس، تخم اژدها و رینا

 

توی بررسی قسمتِ قبل یه سوال پرسیدم: آلیس که خودش هرن‌هال رو می‌خواد، چرا ایموند رو نمی‌کشه و قلعه رو برنمی‌داره؟ این قسمت جواب ای سوال رو داد. آلیس قلعه رو تنها نمی‌خواد؛ یه تارگرین هم می‌خواد.

اول یه صحنه‌ی کوچیک که خیلی مهمه. پسرکِ اصطبل ایموند رو می‌شناسه و آلیس بی‌معطلی می‌کشدش. یادتونه آلیس قبلاً گفته بود جز اون‌ها فقط دو نفر توی این قلعه‌ی عظیم زندگی می‌کنن؟ پسرکِ اصطبل و پیرمردِ نابینایی که کَره می‌گیره. یعنی حالا جمعیتِ هرن‌هال شده سه نفر. آلیس برای زنی که ادعا می‌کنه فقط می‌خواد ایموند رو شفا بده، خیلی راحت آدم می‌کشه.

و سوالِ بزرگ: ویگار کجا رفت؟ فرضیه‌ی خودِ ایموند اینه که ویگار از هرن‌هال بدش می‌آد، چون این قلعه و جزیره‌ی چهره‌ها به جادوی خدایانِ کهن و درخت‌های ویروود وصلن. یعنی اژدها از یه جور جادوی دیگه می‌ترسه.

و جالبه که کتاب دقیقاً همین رو تأیید می‌کنه — با خودِ همون اژدهایی که این قسمت جلوی تامبلتون نشسته! توی «آتش و خون»، ملکه الیسان با سیلوروینگ می‌ره کسل‌بلک. بعدش برای شوهرش می‌نویسه که سه بار سیلوروینگ رو برد بالای دیوار و سه بار خواست ببردش شمالِ دیوار، و هر سه بار اژدها برگشت جنوب و نرفت. و این جمله رو اضافه می‌کنه: هرگز پیش از این سیلوروینگ از بردنِ من به جایی که می‌خواستم سر باز نزده بود. الیسان جلوی برادرانِ سیاه خندید تا کسی نفهمه، ولی خودش تا آخر نگران موند. پس بله، در متنِ کتاب، اژدهایان از جادوی یخ و خدایانِ کهن می‌ترسن.

و حالا اصلِ ماجرا: پنج تخمِ اژدها. آلیس می‌گه این‌ها رو دریم‌فایر گذاشته. دریم‌فایر الان اژدهای هلیناست، ولی قبلش مالِ یه ملکه بود که سریال تا امروز اسمشم نیاورده: ملکه رینا تارگرین. و داستانِ این زن، یکی از تاریک‌ترین داستان‌های آتش وخون‌ه!

رینا دخترِ یک پادشاه بود، همسرِ دو پادشاه، و خواهرِ پادشاهی سوم. میگورِ بی‌رحم شوهرش رو کشت، تاج و تختش رو گرفت و بعد خودش رو به زور به همسری گرفت. رینا فرار کرد و بعدها با مردی به اسم اندرو فارمن ازدواج کرد، در حالی که عشقِ واقعیش خواهرِ اندرو، الیسا فارمن، بود. اندرو که سال‌ها توی دربارِ همسرش مسخره شده بود، آخرش دوستانِ رینا رو یکی‌یکی با «اشک‌های لیس» مسموم کرد. رینا دستور داد اخته‌اش کنن و تیکه‌هاشو بهش بخورونن؛ اندرو از پنجره پرید و خودکشی کرد، رینا جنازه‌اش رو تیکه‌تیکه کرد و داد اژدها خوردن. بعدها که خواهرش پیشنهاد داد دوباره ازدواج کنه، رینا گفت:

شوهرِ قبلیم رو به اژدهام خوروندم. اگه مجبورم کنی یکی دیگه بگیرم، شاید این یکی رو خودم بخورم.

جالب اینجاست! رینا آخرِ عمرش کجا رفت؟ هرن‌هال. برادرش اونو در «برجِ بیوه»ی هرن‌هال مستقر کرد و رینا سالِ ۷۳ بعد از فتح، همون‌جا مُرد. یعنی حدودِ شصت سال قبل از اتفاقاتِ سریال. موهای طلایی-نقره‌ایش سفید شد، تا آخرین روز سوارِ دریم‌فایر می‌شد، و کتاب این جمله رو می‌نویسه:

مردمِ عادیِ ریورلندز از او همچون یک جادوگر می‌ترسیدند.

مسافرهایی که به دروازه‌ی هرن‌هال می‌رسیدن نون و نمک و یه شب سرپناه می‌گرفتن، ولی افتخارِ هم‌صحبتی با ملکه رو نه. خوش‌شانس‌ها فقط یه لحظه روی باروها می‌دیدنش.

پس آلیس ریورز اولین جادوگرِ هرن‌هال نیست. دومی‌شه. یه زن، تنها، توی همون قلعه‌ای که مردمِ ریورلندز ازش می‌ترسن زندگی می‌کنه و یه اژدهایی بهش وصله. سریال داره الگوی رینا رو تکرار می‌کنه. راستی، بعد از مرگِ رینا، هرن‌هال به سر بایوین استرانگ رسید. همون خاندانِ استرانگ‌ سریال. هرن‌هال از اول مالِ اون‌ها نبود؛ از جنازه‌ی این ملکه بهشون رسید.

برگردیم به تخم‌ها! الیسا فارمن، معشوقه‌ی رینا، چیز به رینا می‌زنه سه تا تخم از دوست جونش میدزده با کشتی می‌ره سمت اسوس! اونجا الیسا با یه اسمِ مستعارِ حرام‌زاده — آلیس وست‌هیل، بله باز هم یه «آلیس» — رفت براووس، تخم‌ها رو به یه سی‌لردِ براووس فروخت، پولش رو گذاشت توی بانکِ آهنین و باهاش کشتیِ «شکارچیِ خورشید» رو ساخت و رفت غرب وستروس (همونجایی که آریا رفت!)و دیگه هیچ‌وقت برنگشت. پادشاه جیهیریس هم برای پس‌گرفتنِ تخم‌ها تهدید به جنگ کرد ولی آخرش معامله کرد: بانکِ آهنین کلِ باقی‌مانده‌ی وامِ تاج و تخت رو بخشید. یعنی نصفِ بدهیِ پادشاهی، با سه تا تخمِ اژدها صاف شد.

پستِ قبلی گفتم همه‌ی نخ‌های این معما به براووس ختم می‌شه. حتی تخم‌های دریم‌فایر هم یه بار در براووس فروخته شدن. تئوریِ محبوبِ طرفدارها اینه که همون سه تخمِ دزدیده‌شده، همون سه تخمِ دنریسِ «بازی تاج و تخت»ن. یعنی این پنج تا، تخم‌های دیگه‌این.

و پیشنهادِ آلیس. پسرانِ تو شاهزاده خواهند بود، نه پادشاه. آلیس تختِ آهنین رو نمی‌خواد! هرن‌هال رو می‌خواد. این یه آینده‌ی کاملاً متفاوت با چیزیه که ایموند تا امروز دنبالش بوده. و نگران‌کننده‌ترین بخش: ایموند خونِ پادشاهان روداره، آلیس جادوگره، و توی این دنیا برای جوجه‌کشیِ تخمِ اژدها گاهی به قربانی نیاز هست. ملیساندرا و استنیس یادتونه؟
آخرین نکته هم که همه‌چیز رو روشن می‌کنه: آلیس این تخم‌ها رو هیچ‌وقت به دیمن نشون نداد. دیمن توی امتحانش مردود شد.

اُرموندِ توی دیوار، و طولانی‌ترین رابطه‌ی عاشقانه‌ی زنده در وستروس

قبلاً گفتم رینیرا آدم‌کش‌هاش رو با لباسِ فرستاده‌ی باراتیون راهی تامبلتون کرد. حالا بریم ببینیم اون نقشه به کجا رسید. راستش تمِ این پست یه چیزه: اُرموند توی این قسمت همش توی جهل مرکب بود! نمی‌دوست که نمی‌دونه!

یه چیز جالب بهتون بگم. دیرون کنارِ اُرموند وایساده و صداش می‌کنه «sire». توی وستروس هم پدرت رو sire صدا می‌کنی، هم پادشاهت رو. یعنی اُرموند هم‌زمان داره نقشِ پدر و پادشاه رو برای دیرون بازی می‌کنه، در حالی که قرار بوده دیرون پادشاه باشه، نه اون. تا الان توی سریال، دیرون شبیهِ یه خدمتکارِ مؤدبه، نه یه شاه.

بعد گواین می‌رسه؛ از ارتشِ کریستون جدا شده چون می‌دونسته اون ارتش قراره نابود بشه (و شد). اُرموند بهش می‌گه ترسو. گواین جواب می‌ده بابا اوضاع خرابه، رینیرا شش تا اژدها داره، تیمِ سبز فقط تساریونِ دیرون رو داره؛ ویگار غیبش زده، سان‌فایر ظاهراً مُرده، دریم‌فایر هم که از کینگزلندینگ تکون نمی‌خوره. و بعد اُرموند شروع می‌کنه به گواین متلک جنسی می‌ندازه!

حالا نکته‌ی این متلک‌ها کجاست؟ اُرموند بچه نداره، وارث نداره، و خودِ گواین می‌گه بعد از اُرموند نفرِ بعدیه. برای یه لردِ وستروسی این خیلی غیرعادیه؛ اصلا بچه‌دار شدن بخشی از لیست وظایف یه لرده. مردی که از بو بدش می‌آد، از خون بالا می‌آره، وارث نداره و این‌قدر با انزجار درباره‌ی میلِ جنسیِ بقیه حرف می‌زنه… احتمالاً بیشتر از اونی که نشون می‌ده با خودش درگیره. تمامِ تعصب‌های این آدم ریاکارانه‌ان، چرا این یکی نباشه؟! (باز نیاین بگین نویسنده سبز فن‌ه! تقصیر نویسنده چیه که اُرموند نیاز به یه تراپیست داره!)

و باز هم اُرموند اشتباه می‌کنه. کورلیس رو تحسین می‌کنه که «مثلِ بقیه جاه‌طلب نیست»! کی؟ کورلیس ولاریون! جاه طلب‌ترین مرد وستروس در زمانه‌ی خودش! مردی که برای ثروت و اعتبار تا شرق اسوس رفت و برگشت و سال‌ها تلاش کرد لینور رو به رینیرا برسونه. اُرموند فقط چون کورلیس بلندمرتبه به دنیا اومده، فکر می‌کنه پس حتماً بلندپرواز نیست.

و بعد آدم‌کش‌های رینیرا می‌رسن، غرقِ گِل و کثافت — چون بر اساسِ اطلاعاتی که الیسنت داده بود، می‌دونستن اُرموند از بو متنفره. ولی نقشه لو می‌ره، اون هم نه توسطِ اُرموند: گواین می‌فهمه این مرد اون کسی نیست که ادعا می‌کنه، و می‌کشدشون. اُرموند وسطِ صحنه بی‌مصرف وایساده و آخرش از دیدنِ خون بالا می‌آره. در قسمت «مردانِ بی‌چهره»، تنها کسی که یه چهره‌ی جعلی رو تشخیص می‌ده، گواین‌ه.

و بعد گفت‌وگوی خصوصیِ دیرون و گواین که تلخ‌ترین بخشِ این خط داستانیه. بالاخره می‌بینیم که دیرون می‌گه از اُرموند متنفره، از خودش وقتی کنارِ اُرموند می‌ایسته متنفره، باور نداره هیچ‌وقت پادشاه بشه، و حس می‌کنه زندانیه. از گواین می‌خواد ازش محافظت کنه و گواین می‌گه من می‌رم اولدتاون. و آخرش دیرون دلش مادرش رو می‌خواد. پسری با یه اژدها زیرِ پاش، که حس می‌کنه هیچ راهِ فراری نداره.

حالا بریم بیرونِ شهر، روی تپه. ورمیتور می‌رسه و سیلوروینگ رو می‌بینه و این دو تا اژدها یه مالشی هم‌دیگه رو می‌رن، و واقعا مالش مهمی‌ه! یادتون باشه این‌ها اژدهاهای جیهیریس و الیسان بودن؛ پارتنرن. هر دو بالای صد سال سن دارن. یعنی احتمالاً طولانی‌ترین رابطه‌ی زنده‌ی وستروس رو دارن! و حالا به‌جای پادشاه و ملکه، دارن به یه آهنگر و یه دائم‌الخمرسواری می‌دن! ای چرخ زمونه!

این صحنه رفرنس داره توی کتاب. توی «آتش و خون» عیناً نوشته شده:

اژدهایان بیرونِ دیوارهای تامبلتون آزاد نگه داشته می‌شدند، و سیلوروینگ و ورمیتور اغلب در دشت‌های جنوبِ تامبلتون دورِ هم می‌پیچیدند.

کتاب همچنین می‌گه حالا که ویگار نیست، ورمیتور پیرترین و بزرگ‌ترین اژدهای زنده‌ی وستروسه، سه برابرِ تساریون. هرکسی که این دو تا رو کنارِ هم می‌دید، شک نمی‌کرد کدوم ترسناک‌تره.

و اُلف. مردی که فکر می‌کرد اژدها یعنی راحتی و احترام، حالا از می‌خونه ممنوع شده و روی یه تپه می‌خوابه. هیو ازش می‌پرسه حاضری برگردی به زندگیِ قبلیت؟ و اُلف می‌گه نه. و همین «نه» غمگین‌ترین جمله‌ی این قسمته، زندگیش امن‌تر شده، راهِ برگشتی نداره، و هنوز دلش برای آدمی که بود تنگ می‌شه.

هیو هم لباسِ یه گاری‌چی رو می‌گیره و مخفیانه می‌ره داخلِ تامبلتون. (کلاهِ طرف رو هم می‌گیره ولی سرش نمی‌ذاره! مردِ حسابی، تو موی نقره‌ایِ والریایی داری، کلاه رو بذار سرت!) دمِ دروازه یه پلاک بهش می‌دن و دوربین عمداً نشونش می‌ده — یعنی بیرون‌رفتن از تامبلتون قراره بعداً دردسر بشه.

و کت. هیو می‌خواد ببردش جای امن و کت قبول نمی‌کنه. حرفِ کت اینه که مرد من ازت خواستم دنبالِ اژدها نری، رفتی. هیو می‌گه برای تو کردم. کت می‌گه نه، برای خودت کردی. و اشاره می‌کنه که توی راهِ تامبلتون بهش تعرض شده. یعنی هیو حتی نتونست ازش محافظت کنه. الگو رو ببینید: رینا اژدها گرفت و خانواده‌اش رو از دست داد؛ هیو اژدها گرفت و کت رو از دست داد. توی این سریال قدرت همیشه دقیقاً همون چیزی رو ازت می‌گیره که به‌خاطرش دنبالِ قدرت رفتی.

و کتاب درباره‌ی این دو نفر خیلی صریح‌تره. توی «آتش و خون» نه اُلف نه هیو به شوالیه‌شدن راضی نیستن: اُلف های‌گاردن رو می‌خواد با تمامِ زمین‌ها و درآمدهاش، و هیو چیزی کمتر از تاج نمی‌خواد. و وقتی ازش می‌پرسن به چه حقی خودت رو پادشاه می‌خونی، جوابش اینه: به همان حقی که فاتح داشت. یک اژدها. ضمناً بینِ آدم‌هاش یه پیشگویی دست‌به‌دست می‌شه: چکش، اژدها را خرد خواهد کرد. لقب هیو چکشه!

و حالا صحنه‌ی پایانی. اُرموند یه رداپوشِ باراتیون می‌فرسته با این پیغام: اگه این سگو لگد بزنی، دستتو گاز می‌گیره. و کورلیس، وسطِ جشنِ سربازانِ ولاریون، به دستِ جان راکستونِ بی‌باک دزدیده می‌شه — با یه زنجیر دورِ گردنش. که اشاره‌ی ظریفی‌ه، چون نشانِ خاندانِ راکستون یه زنجیره.

ولی پستِ سوم قول دادم مهم‌ترین سرنخ رو بگم، و اینجاست: اون پیغام با رنگِ قرمز نوشته شده. اُرموند هیچ‌وقت خودش رو «سگ» صدا نمی‌زنه و اُرموندی که از بو و خون بالا می‌آره، با خون نمی‌نویسه. حالا یادتون بیاد بالای جنازه‌ی لوثر لارجنت چی نوشته بود و با چه رنگی: «ضیافتی برای خائنان». همون روش، همون رنگ. یعنی یه نفر داره هر دو تا پیغام رو می‌نویسه، و اون یه نفر لزوماً اُرموند نیست. چی؟ یعنی داری میگی جان راکستون مردِ بدون چهره است؟!!

و آخرین نکته‌ رو از کتاب بهتون بگم. توی «آتش و خون» کورلیس ولاریون واقعاً زندانی می‌شه — ولی نه به دستِ اُرموند، نه به دستِ راکستون، و نه توی دریا. خودِ رینیرا می‌ندازتش توی سیاه‌چالِ قلعه‌ی سرخ. و نتیجه‌اش فاجعه‌ست، بیشتر از نصفِ ارتشی که از دراگون‌استون اومده بود، سوگندخورده‌ی خاندانِ ولاریون بود. تا خبر پخش می‌شه که مار دریا توی سلول‌ه، صدها نفر فرار می‌کنن؛ بعضیا برمی‌گردن دریفت‌مارک و بعضیا می‌رن به میدانِ کابلرز که دورِ شبان جمع بشن. یعنی در کتاب، این خودِ رینیراست که با یه تصمیم، هم ناوگانش رو از دست می‌ده هم ارتشش رو. سریال همون نتیجه رو نگه داشته و فقط تقصیرش رو انداخته گردنِ دشمن. سریال هم کماکان داره به سفیدشویی رینیرای کتاب ادامه می‌ده!

آشی که زنان داستان می‌پزند!

رسیدیم به بخش آخرِ این قسمت. توی پنج بخش قبلی از مردهایی گفتیم که انتخاب کردن و باختن: کریستون انتخاب کرد شرافتمندانه بمیره، دیمن انتخاب کرد طعمه بشه، هیو انتخاب کرد اژدها بگیره. حالا بریم سراغِ کسانی که اصلاً بهشون حقِ انتخاب داده نشد.

اول رینا. توی کوه‌های ویل قایم شده، چون فکر می‌کنه اگه لو بره، مرگِ جیس رو می‌ندازن گردنش. دو تا اژدها می‌بینه (احتمالاً بیلا و آدام) و ناامیدانه دنبالشون پرواز می‌کنه؛ فقط می‌خواد خواهرش رو ببینه. اما نمی‌رسه.

و بریم به صحنه‌ی ایری. جین ارن یه نفر رو از «درِ ماه» می‌ندازه پایین، همون دری که لیتل‌فینگر لایسا ارن رو ازش انداخت و بران هم واردیس رو برای تیریون کشت. جین، رینا رو می‌زنه و تهدیدش می‌کنه که چرا نزدیکِ آیرن‌اوکس پرواز کرده.

ولی این از نظرِ استراتژیک بی‌معنیه. جین به رینا و شیپ‌استیلر نیاز داره تا از ویل محافظت کنن. اگه زیادی فشار بیاره، رینا می‌تونه قلعه‌اش رو بسوزونه و بره. ولی غم‌انگیزترش اینه که این دو نفر باید متحدِ طبیعیِ هم باشن. هر دو زن‌هایی هستن که در دنیایی ساخته‌شده برای مردها، دارن قدرت رو نگه می‌دارن. جین با پسرعموهایی که می‌خوان جاش رو بگیرن، و رینا با ملکه‌ای که ازش پرستارِ بچه ساخته بود. ولی به‌جای اتحاد، یکی داره اون یکی رو می‌زنه.

توی «آتش و خون» که رینا اصلاً اژدها نداره. کتاب می‌نویسه:

رینا، دخترِ شاهزاده دیمن، به‌عنوانِ تحتِ سرپرستیِ بانو ارن در ویل ماند، در حالی که خواهرِ دوقلویش بیلا، که اژدهاسوار بود، روزهایش را بینِ دریفت‌مارک و دراگون‌استون تقسیم می‌کرد.

یکی اژدها داره، اون یکی نداره. رینا مهمون‌ه، نه فراری. هیچ رازی هم در کار نیست.

شیپ‌استیلر مالِ نتلزه. و توی همین فصلِ کتاب، نتلز توی میدن‌پول کنارِ دیمنه؛ هر سپیده‌دم قبل از پرواز یه قوچ سر می‌بره و به اژدهاش می‌ده، چون اژدهای سیر راحت‌تر رام می‌شه. توصیفِ کتاب ازش اینه:

دخترکی لاغر و سبزه بر پشتِ اژدهایی لاغر و سبزه.

سریال فقط یه خط داستانی رو جابه‌جا نکرده؛ یه شخصیت رو حذف کرده و اژدهاش رو داده به یه شاهزاده‌خانم. جورج مارتین علناً به همین تغییر اعتراض کرده. و این دقیقاً همون ایرادیه که توی پستِ سوم درباره‌ی شبان گفتم: عاملیت از آدم‌های عادی گرفته می‌شه و می‌ره پشتِ سرِ اشراف.

ضمناً جین ارنِ کتاب هم اصلاً این آدم نیست. کتاب می‌گه

با اینکه برف گذرگاه‌های کوهستانِ ماه رو بسته بود، دوشیزه‌ی ویل به قولش وفا کرد و مردانش را از راهِ دریا فرستاد.

یه زن که گفت ارتش می‌فرستم و وقتی کوه بسته شد، از دریا فرستاد و سر قولش موند!

حالا بریم سراغِ هلینا. رینیرا حقِ رفتن به گادزوود رو ازش می‌گیره؛ تنها چیزِ خوبِ زندگیش. حامله‌ست از بچه‌ای که مادرش نمی‌خوادش. و می‌دونه الیسنت درباره‌ی آوردنِ دخترش جیهیرا بهش دروغ گفته.

و اون گلدوزی. هلینا داره ایموند رو در هرن‌هال می‌دوزه، ولی شکلِ تصویر شبیهِ یه رَحِمه، با یه خطِ قرمز زیرش که انگار بندِ نافه. یعنی ایموند قراره در هرن‌هال دوباره متولد بشه؟ (یادتونه پستِ چهارم گفتم آلیس ازش چی مسی‌خواد؟) ولی یه جور دیگه هم میشه دید: اون شکل شبیهِ یه چشمه. و قلعه‌ی هرن‌هال دقیقاً کنارِ دریاچه‌ی «چشمِ خدایان»ه — همون‌جایی که هلینا قبلاً گفته بود ایموند اونجا می‌میره. و حالا این رو کنارِ یه چیزِ دیگه بذارید: هلینا فصلِ اول، قبل از مرگِ جیهیریس، داشت کفنِ اون رو می‌دوخت. پس این پارچه، تولده یا کفن؟

و هلینا انگشتِ خودش رو با سوزن سوراخ می‌کنه. خودزنی. و دقیقاً همون کاریه که الیسنت از فصلِ اول با انگشت‌هاش می‌کنه. حالا الیسنت دستِ هلینا رو می‌گیره تا جلوش رو بگیره — عیناً همون‌طور که اُتو دستِ الیسنت رو می‌گرفت. سه نسل، یه حرکت.

و مهم‌ترین لحظه، الیسنت از روی همین گلدوزی می‌فهمه ایموند در هرن‌هاله و خبر رو به رینیرا می‌ده. و رینیرا برای اولین بار در کلِ سریال، هلینا رو به‌عنوانِ یه «رویابین» به رسمیت می‌شناسه، مثلِ دِینیس. یادمون باشه چند بار این دختر حرف زده و کسی گوش نداده: «باید یه چشمش رو ببنده»، «جانوری زیرِ تخته‌هاست»، نگرانیش از موش‌ها درست قبل از خون و پنیر، و کفنِ جیهیریس.

و اسمِ دِینیس هم مهم‌ه. توی کتاب، بالریون همراهِ ایناِرِ تبعیدی و دِینیس رویابین به دراگون‌استون اومدند. یعنی کلِ بقای خاندانِ تارگرین و خودِ اون اژدها، مدیونِ رویای یک زنه. کتاب حتی می‌نویسه بالریون شاید تنها موجودِ زنده‌ی دنیا بود که والریا را پیش از هلاکت دیده بود. رینیرا داره هلینا رو با زنی مقایسه می‌کنه که یه‌تنه خاندانش رو نجات داد. و همین مقایسه ترسناکه، چون یعنی رینیرا حالا هلینا رو یه «ابزار» می‌بینه.

و اون سوپ. توی پستِ ششمِ قسمتِ قبل درباره‌ی چای ماه نوشتم. حالا الیسنت قبل از رفتن اصرارِ عجیبی داره که هلینا حتماً از سوپ بخوره، و دوربین هم عمداً روی پختنش مکث می‌کنه. یعنی احتمالاً همون چیزی که هلینا ردش کرد، داره بدونِ اطلاعش بهش خورونده می‌شه. مطمئن نیستیم اما اگه درست باشه، شما اسمِ این کار رو چی میزارید؟

جمله‌ای که قلبم رو شکست. هلینا می‌پرسه: «مگه هیچ لُردِ دیگه‌ای از من خواستگاری نکرد؟» یعنی هیچ‌کس منو نمی‌خواست؟ من خرابم؟ و الیسنت تقصیر رو می‌ندازه گردنِ اُتو. ولی ما فصلِ اول قسمتِ ششم رو یادمونه: رینیرا پیشنهاد داد جیس و هلینا با هم ازدواج کنن، و این خودِ الیسنت بود که رد کرد. یعنی الیسنت داره توی صورتِ دخترش دروغ می‌گه. رینیرا یه تورِ کاملِ خواستگاری داشت و همه رو رد کرد؛ هلینا حتی یه گزینه هم نداشت!

الیسنت کتاب و سریال به متفاوت شدن از هم دارن ادامه می‌دن! تو سریال رینیرا اونو می‌فرسته پسرِ خودش رو بکشه. ولی الیسنتِ کتاب توی همین برهه، با زنجیرِ طلا به دست و پا، زانو زده جلوی تختِ آهنین و التماسِ صلح می‌کنه. پیشنهادش تقسیمِ قلمروئه، کینگزلندینگ و شمال و ویل و ریورلندز مالِ رینیرا، و استورم‌لندز و وسترلندز و ریچ مالِ اگان. رینیرا با تحقیر ردش می‌کنه و می‌گه پسرانت می‌توانستند در دربارِ من جایگاهی شرافتمندانه داشته باشند، اگر وفادار مانده بودند. و جوابِ الیسنت، جمله‌ایه که سریال هیچ‌وقت بهش نداد:

خونِ حرام‌زاده، در جنگ ریخته شد. پسرانِ پسرِ من کودکانی بی‌گناه بودند که بی‌رحمانه کشته شدند. چند نفرِ دیگر باید بمیرند تا عطشِ تو برای انتقام فرو بنشیند؟

و رینیرا در جواب تهدیدش می‌کنه که زبونش رو می‌کِشه. یعنی در کتاب، این دو تا زن دارن سرنوشتِ قلمرو رو با هم چونه می‌زنن. در سریال، یکیشون داره اون یکی رو می‌فرسته پسرش رو بکشه.

بریم جمع‌بندی کنیم. «مردانِ بی‌چهره» قسمتی درباره‌ی تنهاییه. هر آدمِ این قسمت داره دستش رو به سمتِ یکی دراز می‌کنه و دستِ خالی برمی‌گرده: کریستون برای زنی مُرد که دوستش نداشت، دیمن ردا طلایی‌هاش رو از دست داد، اُلف رفیق می‌خواست و توی گِل افتاد، هیو رفت سراغِ کت و رونده شد، دیرون مادرش رو صدا زد، رینا خواهرش رو، آلین پدرش رو، و آلیس و ایموند فقط چون هر دو طردشده‌ان به هم رسیدن. و اون بالا، رینیرا روی تختی نشسته که که داره خونش رو می‌ریزه.

و سوالی برای فکر کردن:

بینِ کریستون که با «شرافت»، دیمن که با «پیشگویی»، اُرموند که با «سرنوشتِ محتوم»، و رینیرا که با «ضرورت» خشونتشون رو توجیخ می‌کنن، واقعاً فرقی هم هست؟ به‌نظرم این سوال، قلبِ کلِ فصل سوم و بخش مهمی از عمق داستان جنگ اژدهایان‌ه!
قسمت بعد می‌بینیمتون!

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*