پیش درآمد Prelude
بازنگریِ واژهی اقتباس، یا چرا تیتر عوض شد؟
در چشم به هم زدنی سریالمون به نیمهی راه رسید. بعد از دیدن این قسمت یه نگاهی به تیترِ پستهای قبلی داشتم! “کتاب در برابر سریال”!!؟ به خودم گفتم در ادامهی سریال دیگه نمیشه همچین پستی رو برای هر قسمت گذاشت! نه تنها تکرار مکرراته، بلکه بعد این قسمت مشخص شد که دوستان برای اقتباس، به منبع نیاز ندارند گویا!
سریال شروعی قدرتمند داشته، سطحِ تازهای برای مقیاسِ حماسیِ سریال تعریف کرده و نقدهای عمدتاً مثبت گرفته و داره لحظههای درخشانی رو سپری میکنه و همهی نشانهها از پایانی درخور برای فصل سوم خبر میده.
با این حال، هضمکردنِ فصل سوم برای بسیاری از ما طرفدارانِ رمانِ «آتش و خون» — که فقط چند صد صفحهی آخرش، پایهی این اقتباسه — سخت بوده. سریال بارها با منبع اصلیِ مارتین با آزادیِ عمل زیاد و گاه بیمحابا رفتار کرده! منبعی که خودش هم با “داستان”، آزادانه بازی میکنه، چون بیشتر از اینکه یه روایتِ کلاسیک باشه، یه «کتابِ تاریخ!» است. همین، گاهی به سریال اجازه داده ظرافتهایی رو اضافه کنه و مصالحِ داستان رو بهبود ببخشه — مثلِ پرداختِ عمیقترِ شخصیتِ کینگ ویسریس در فصل یک، یا درامی که در فصل دو در نبردِ روکزرست پشتِ اژدها شکل گرفت. البته خیلی از جاهای دیگه خوب از آب در نیومده — مثل ملاقاتهای رینیرا و الیسنت و الی آخر!
خلاصه اینکه چیزهای زیادی برای لذتبردن هست و هم دلخوریهای بجایی برای خوانندههای رمان. من هم مثل شما تردیدهای خودم را دارم، اما لذت بردن از یک سریال، یک ساعتهی خوشساخت اصلا کار سختی نیست، و من لذت میبرم.
قسمت چهارم پراکنده و گسترده است. «خاندان اژدها» مکانهای جدید به ما نشون میده و با شخصیتهایی که کمتر دیدیمشون وقت میگذرونه — که همهاش خوب از آب دراومده. اما بهعنوانِ یک اقتباس، این قسمت شاید کمترین وفاداری رو در کلِ سریال به کارِ مارتین داشته باشه.دروغ نیست اگه بگم حتی یک بخش از این قسمت هم مستقیماً از کتاب برداشته نشده؛ یه اشارههایی هست ولی اقتباس؟؟؟ تغییرات در این قسمت، در موردهایی به گیراترین صحنههای کلِ فصل ختم میشه؛ و در مواردِ دیگه چنان تنزلِ گیجکنندهای از داستانِ مارتین میسازه که سخت میشه ایده پرداز رو درک کرد!
خواستم توی همین پست اول به تغییر تیتر اشاره کنم، چون تحلیلِ این قسمت بهعنوانِ یک اقتباس — کاری که در پستهای قبل میکردم — هم بی انصافی به سریاله هم به کتاب. از نگاهِ اقتباس، این قسمت عمدتاً شکست میخوره؛ اما بهعنوانِ یک سریال تلویزیونی موفق، ظرایفی داره که واکاویش برای ما طرفدارا بسیار لذتبخشه. در پستهای آتی این رشته سراغ بررسی این قسمت میرم بدون اینکه زیادی گیر بدم به اینکه کتاب و سریال چه تفاوتهایی دارن.
طولانی بود، نخوندید!؟
خلاصه اینکه، من خیلی از چیزهای این قسمت رو بهخاطرِ نحوهی انحرافش از رمان — که اغلب اثر منفی داشته — دوست نداشتم، اما وقتی داشتم سریال رو میدیم، حال میکردم؟ صددرصد.
تامبلتون
هشدار اسپویل: کتاب و قسمت ۴ از فصل ۳ — تامبلتون
قلبِ قسمت چهار، تامبلتون، برای سریال یه لوکیشن جدیده! شهری که آبستن اتفاقات زیادی حداقل در کتاب هست! طراحی صحنه و فضاسازیهای تامبلتون نشون میده که سریال قرار از این لوکیشن بهعنوانِ جبههی بزرگِ بعدیِ جنگ استفاده کنه.
این شهر یک شهر تجاری در نزدیکی کینگزلندینگه که متعلق به خاندان فوتلی هست. اورموند هایتاور از اولدتاون تا اونجا لشکرکشی کرده. البته میخواست بره کینگزلندینگ که داستان دیرون تقلبی پیش اومد. حالا ارموند لشکر ۱۵۰۰۰ نفرهاش رو توی تامبلتون پارک کرده، تا بتونه بیخ گوش پایتخت باشه در حالیکه از مردم شهر به عنوان سپر دفاعی در مقابل ارتش هوایی رینیرا استفاده کنه! اون زمان نیاز داره داره تا ایموند با ویگار ( بازیِ الیسنت که نامهی دروغ براش فرستاد) و گواین همراه سر کریستون کول بهش ملحق بشن!
البته ما اسم تامبلتون را از فصل ۲ در مکالمه هیو و همسرش کت شنیدیم. در این قسمت میبینیم که کت از کینگزلندینگ فرار کرده که در تامبلتون با برادرش زندگی کنه، که متاسفانه اُرموند بر شهر نازل میشه و سرباز هایتاوری بهش تجاوز میکنه و برادرش لئو ازش دفاع میکنه که اونم در نهایت توسط دیرون کشته میشه! یه آرک کوتاه که هم کت رو یادمون میآره و هم رابطهی ارموند و دیرون رو نشونمون میده! البته یه رد فلگ اینجا هست. سریال برای سومین بار در چهار قسمت از تعرضِ بدونِ رضایت بهعنوانِ ابزارِ پیشبردِ داستان استفاده میکنه. اگرچه ممکنه با روایت جور دربیاد، ولی نگران کننده است، اینجور حملهها در تامبلتون در کتاب هم هست، اما الان نیست؛ در بستر همون زمان خیلی بیشتر از اینجا معنا داره. لطفا شورشو درنیارید!
این قسمت ما تصویر کاملی! از اُرموند میبینیم! صحنهی ملاقات در وان با فوتلیها حرکتی با سمبل تسلط است که توی Dune هم مشابهش وجود داره! برهنه برخواستن برای ترساندن هم چاشنی کاره! در سکانسی دیگه با شمشیرش بعد از شنیدن خبری بد قشقرق بدی راه میندازه! قبل از داد و بیداد دیرون به خدمتکار هشدار میده که خارج بشه، و بعدش راکستون صندلی اُرموند رو برمیگردونه سر جای اولش، جوری که انگار این کار همیشگی ارمونده! انگار OCD اُرموند، پوستهی نازکی روی یک هستهی خشنه!
اُرموند یک سخنرانی دارک هم در این قسمت داره، البته که در کتاب نیست!
تارگرینها نژادی وحشی و دون هستند که با جادوی سیاه، کثافت آفریدند! هایتاورها مردمان برترند و باید حکومت کنند.
این سخنرانی منو یاد اون روی سکه انداخت، دیمن وشباهت این دو با هم! هر دو شاهزاده با شنیدن اخبار بد طغیان میکنند و هر دو برتری طلب (supremacist)هستند. دیمن بر برتری نژادی اصرار داره و اُرموند بر برتری ایمان هفت!!
و اما دیرون! فرزند چهارم ویسریس و الیسنت بالاخره رسما پردهبرداری شد! روایت دیرون در کتاب با سریال داره بسیار متفاوتتر ازاون چیزی که فکرشون میکردم پیش میره. سریال اُرموند رو در یک شمایل پدرانهی کنترلگر و بدرفتاری نشون میده که میخواد از دیرون برای رسیدن به قدرت سواستفاده کنه. تضاد کلیدی با کتاب اینجاست که، در کتاب دیرون و تساریون نبرد-چشیده هستند و دیرون با لقب جسور به دست اُرموند شوالیه شده؛ در سریال دیرون به ندرت سوار تساریون میشه در حالی که تساریون در سپت زنجیر شده!
اُرموند وقتی که میفهمه که بوروس باراتیون و گواین قرار نیست به او ملحق بشن تصمیم میگیره بداهه پردازی کنه! و در نقطهی چرخش سریال، دیرون رو به ابزار خودش تبدیل میکنه. در صحنهای که به نظرم شرارت رو بهخاطرِ خودِ شرارت به تصویر کشید تا چیزی با معنا، اُرموند به دیرون دستور میده تا برادرِ کت رو بکشه. دیرون هم با تعلل این کار رو میکنه!
در مورد ظرافتهای این دو شخصیت، چیزی که آزارم میده اینه که «خاندان اژدها» رابطهای رو که در منبع اصلی اساساً کاربردی و سالم بوده رو برداشته و تصمیم گرفته تا جای ممکن پیچیده و بیمارگونهاش کنه.
تصمیم کبری اثرِ روگ پرینس
این قسمت، شاید تحقیرآمیزترین یک ساعتِ دیمن در کل سریال بود، خوشحالم که این تحقیر در جنگ نبود و خانوادگی رخ داد!
در قسمت قبل، رینیرا دیمن رو به درهی ویل فرستاد تا از جین اَرن، طلا بدوشه، چون تاج و تخت کاملاً ورشکسته است. واقعا دیدن بانو جین اَرن بر تخت ایری، لذت بخشه! با اون شنل سفید با نشان فالکُن خاندان ارن. جین یه دور از تماشای پیچ و تاب خوردن دیمن و تیکهخور کردنش در مورد همسر مردهاش ریا رویس (که دیمن خونسردانه، به قتل رسوند) لذت برد.
داستانی که اینجا هست اینه که جین به رینیرا قول شوالیههای ویل رو در ازای اژدهایی برای محافظت از ویل داده بود، اما دید که سرش شیره مالیده شده و به جای اژدها، تخمشو فرستادن! و بانو هم ارتشش رو نفرستاد. دیمن که اومده بود که سکه رو بگیره و بره، یه جوری به “درِ ماه” تکیه میده، انگار روی مبله! دیمن در اوج!
در ادامه، کراکسس ازش سرپیچی میکنه. اژدها که پر از طلاست، بوی چیزی رو حس میکنه و برخلاف میل دیمن پرواز میکنه – این اولین باریه که میبینیم کراکسس (یا هر اژدهایی) ازدیمن سرپیچی میکنه. دیده بودیم که اژدهاسواران نوب، کنترل اژدهاشون رو از دست بدن، اما این دیمنه! اگه باتجربهترین اژدهاسوارِ زنده هم نمیتونه به اژدهاش فرمان بده، پس ویسریس از همون اول حق داشت: اژدها ابزار دقیقی نیست.
چیزی که کراکسس پیدا میکنه رو هیچکس دوست نداشت پیدا کنه . رینا، یکه و تنها توی غار، یه اژدهای وحشی (شیپاستیلر) رو رام کرده! اینجاست که رینا با دیمن عقدهگشایی میکنه! دخترِ نادیدهگرفته شده، پرستارِ بچه، دخترِ بدون اژدهای روگ پرینس، در حالی که پدرش شیفتهی خواهرش بیلا بوده. بالاخره تو این سکانس فیبی کمپبل (رینا) یه خودی نشون میده و بازیش چشمگیره! چیزهایی که رینا به ددی میگه، دیمن رو خیلی دلخور میکنه. شاهزاده میفهمه که تا حالا از دو جهت در اشتباه فاحش بوده، هم به عنوان پدر، هم در مورد اژدها! دیمن همیشه معتقد بود که اژدهاهای وحشی رام نشدنیان، اما دختری که هیچ وقت آدم حسابش نکرد، این غیرممکن رو انجام داد و یه اژدهای وحشیِ بزرگتر و مسنتر از کراکسس رو رام کرد.
بعدش نوبت دروغه. رینا التماسش میکنه که به رینیرا بگه که گموگور شده، و دیمن دخترش رو به ملکه/زنش ترجیح میده. خیلی دیمن-وار یه چوپان رو میکشه، سرش رو سوزونه و اونو به عنوان “سوارِ شیپاستیلر” روی میز شورا میاندازه – دقیقاً همون ترفندی که تو فصل اول برای جعل مرگ لینور به کار برد، اونجا رینیرا همکارش بود، اینجا مخاطب! رینیرا که ناامیدانه دنبال کلوژر در مرگ جیس هست، از دیمن تشکر هم میکنه! یادم نمیاد تاحالا کسی از دیمن تشکر کرده باشه! دیمن حتی نمیتونه تو چشای رینیرا نگاه کنه! این رابطه درست بشو نیست گویا!
و میساریا! که یهو میگه: “سر کیه؟” ارباب نجواها بوهایی برده. با وجود مثلث دیمون-میساریا-رینیرا که مثل دیگی در حال جوشیدنه، این سوءظن میتونه یه خشاب پر، برای بعد باشه.
از دید کتاب، رینا، نتلزِ سریاله – دختری دونزاده که شیپاستیلر رو در کتابِ آتش و خون رام میکند. این تغییری بود که بنا به زمزمهها مارتین نمیتونست تحمل کنه، اما تبدیل نتلز به دختر دیمن، به صحنه وزنی داد که نسخهی کتاب نداشت. از نتلز فقط بدونید که کتاب، به کجا میبردش: پارانویای رینیرا، دستور قتل، و دیمن که سرپیچی میکنه. این دروغ ممکنه اولین قطعهی این دومینو باشه.
پدری که میفهمه دخترش رو ناامید کرده و نمیتونه تنها چیزی رو که تمام هویتش رو حول اون ساخته کنترل کنه، به راحتی یکی از بهترین صحنههای این قسمت بود!
رینیرا و شروع اثر پروانهای
در حالی که سبزها بیخ گوش کینگزلندینگ رو اشغال کردن، رینیرا درگیر انجام کاری نچسب هست. حکومت بر شهری ورشکسته و بیقرار در حالی که مهارِ شهر داره بیسروصدا از زیر انگشتاش لیز میخوره.
اول، تلهی تامبلتون. اُرموند ارتشش رو تقریبا دم در پایتخت پارک کرده و تقریباً هر کاری بگی کرده تا رینیرا رو به آتش کشیدنِ شهری پر از وفادارانش ترغیب کنه. اما ملکهی سیاه اهل این کارا نیست، جدای از اون اگه تامبلتون رو بسوزونه، میشه میگور ظالم! هیولایی که قلمرو اون رو پس خواهد زد. بنابراین شورا ارتش ریورلند رو برای مقابله با اُرموند میفرسته، هرچند که جنگ (محتمل) در تامبلتون بین این این دو ارتش هم، کم خون و خونریزی نخواهد داشت. اینجا رینیرا رو میبینیم که هنوز داره در سایهی اخلاق در جنگی میجنگه که از اولش معلوم بود شرافتمندانه نیست.
بعد، مصائب حکومت. حرکت اول، انتخاب اُروایل به عنوان استاد اعظم. یادمون باشه که استاد اعظم به قلعه خدمت میکنه نه به کسی که به قلعه حکومت میکنه! اُروایل یه دیالوگی هم گفت توی این قسمت که گوشام تیز شد. به زبون بیزبونی به ملکه پیشنهاد داد که ایمان هفت رو به طور کلی از وستروس برداره! ای پسر بد! رینیرا، «ball/گوی»های شورا رو هم کنار میگذاره. اشارت ظریفی به این که ایشون، اولین ملکه، بدون balls هست! ملکه در حال دست و پا کردن یک شورا، هرچند نخ نما و کوچک هست! نفر بعدی که به شورا اضافه میشه، تورن مندرلی در مسند استاد سکه است که از ابتدا برای اینکه کاسه کوزه سرش بشکنه به شورا اضافه شده،اونم با پیشنهاد میساریا.
نهایتا وقتی کورلیس که کلهاش سر اینکه رینیرا بچههاش رو مشروع نکرد، جنگ با دزدای دریایی رو بهانه کرد و آلین (پسرش)رو به جای خودش نشوند. اَلین دریانوردیه که هرگز سیاستبازی نکرده، اما از همون حرکت اول مفیدتر از پدرش است ومشکل موشها رو با پیشنهاد گربه حل میکنه. اصلا اینجا جایی در تاریخ وستروسه که پای گربه به ردکیپ باز میشه و ما در فصل اول سریال اصلی میبینیم که آریا گربههای قصر رو دنبال میکنه!
ادای احترامی بکنم به سکانس خوش ساخت اَلین و رینیرا بر سر مدل-شهرِ والریای ویران شدهی ویسریس، که اگان درهمکوبیدش. در حالی که ماکت والریا – به عنوان شاهدی بر اینکه هر امپراتوری ممکنه سقوط کنه- اونجاست، شما سنگینی قلمروی درب و داغونی رو که پدر محبوب ولی تقصیرکارش براش یادگاری گذاشته رو حس میکنید!
رینیرا از اُلف – که عملا یکی از قدرتمندترین سلاحهاشه – مطمئنه!به همین دلیل، خیلی خونسردانه اونو از رفتن به میخانههای محبوبش “به بهانهی امنیتش” منع میکنه و بهش میگه که تاجوتخت مالک شکمشه. این قدیمیترین تمِ سریاله، این که آیا قدرت، مالک بدنه! و این اشتباه بزرگیه! ملکه دار به متحدش یاد میده که چطور از این اتحاد پشیمون باشه . در مورد گرافیتیِ “ملکه حرامزادهها” هم همینطوره. به جای اینکه با آرومی قائله رو ختم کنه، ردا طلاییها رو که در بیرحمی دستپروردهی دیمن هستند رو به جون مردم میندازه! خب فردا بیاد بگه آی مردمم، وای مردمم، کسی تره هم خرد نمیکنه!

تکرار مکررات، از نظر کتاب، سریال رینیرا رو بسیار نرمتر و واقعیتر از کتاب به ما نشون میده. در آتش و خون میبینیم، که در همین روزهاست که لقب “مِیگورِ با پستان” برای رینیرا آنلاک میشه – مالیاتهای کمرشکن، سرها بر سر نیزهها و ملکهای منفور. توی کتاب، استاد سکه بارتیموس کلتیگاره! رینیرا در کتاب اُروایل رو به سیاهچال میاندازه و جراردیس استاد اعظم دراگون استون رو به جای او منصوب میکنه – سریال خیلی چیزا رو عوض کرده. به زبون ساده، رینیرا در سریال میجنگه تا دقیقاً به رینیرایی که کتاب روایت میکنه، تبدیل نشه.
رینیرا زنی که یک پادشاهی ورشکسته رو به ارث برده و مدام اشتباهات کوچک، قابلدرک و در-لحظه مرتکب میشه که احتمالا براش گرون تموم میشه. او به هیچ وجه به اون هیولایی که برادرای ناتنیاش هستند حتی نزدیک هم نیست، و دقیقاً به همین دلیله که دیدنِ حسن نیتِ بر باد رفتهاش، آزاردهنده است.
این قسمت از این پست رو بیشتر از همه دوست دارم – پادشاه(سابق)ی که همه چیز داشت، اما حالا تا کجاست؟ داره کثافت بیل میزنه اونم در نزدیکی بدن اژدهایی که نمیتونه از دوست داشتنش دست بکشه.
اگان و لریس، بعد از اینکه از یه سیاه فن فرارشون از کینگزلندینگ خراب کردن، دوباره اینبار به کمک دزدای دریایی فرار میکنن و لنگان لنگان در جنگل قدم میزنند. لریس میخواد بره براووس، اونجا قایم شه، منتظر بمونه، و برگرده و اگان رو دوباره روی تخت بشیندونه (البته از لریس بعید نیست که حتی اگان رو به هرکسی که برندهی جنگ باشه بفروشه!). اما اگان فقط به یک دلیل اصرار داره که از مسیر روکز رست برن، و اون هم دیدنِ سانفایره.
و سانفایراونجاست – زیباترین اژدهایی که تا به حال پرواز کرده، اژدهای طلایی و درخشان، الان بی حرکت در جنگل افتاده و ظاهراً مرده. این در حالیه که مردم محلی برای نگاه کردن و دست زدن به این زیبای زخمی پول میگیرن. همه متفق القولن که سانفایر مرده. اما اگان قبول نداره. منو یاد اِگ توی شوالیه هفت پادشاهی انداخت!
بلند شو. بلند شو، آقا
Get up, Get up, sir
اما سانفایر تکون نمیخوره. در حالی که سانفایر به طرز عجیبی سالمه، توجهتون رو به این نکته جلب میکنم که سریال میلیسِ پکوپاره رو دقیقا بعد از این صحنه نشون داد، حالا اینکه این اشارات به چی ختم میشه رو باید دید.
روکزرست مثل دوزخِ دانته صحنهپردازی شده، جهنمی از لاشخورهایی که روی اجساد میچرند، جسد بیسرِ میلیس روی دیوار قلعه در حال پوسیدنه و سربازا به یاغی تبدیل شدن. پادشاهی که هیچکس نمیشناسدش، وارد این جهنم میشه.
بعدش وقتِ تحقیره. توی روکزرست رئیس اردوگاه فردیه به نام جانوس (با همون خلقوخوی جانوس اسلینت سریال اصلی!) که طلای لریس رو به جیب میزنه ومثلِ چیز از اینا کار میکشه! مردی که چهار قسمتِ پیش روی تختِ آهنین نشسته بود، الان داره از مستراح ادرار و مدفوع جمع میکنه. اینجاست که اگان یهو به سیم آخر میزنه و جانوس رو میمون خطاب میکنه و جانوس هم با یه تیزی مجبورش میکنه که چکمهاش رو ببوسه. تخت، اژدها، نصفِ بدن و حالا هم غرور – همه از دست رفت. این آرک، صریحترین سوال ممکن رو میپرسه: وقتی همه چیز رو از اگان بگیری، آیا چیزی میمونه که ارزش نجات دادن داشته باشه؟
کماکان سریال روی دوش بازیهای درخشان میچرخه! تام گلین-کارنی اینجا فوقالعاده است، تام داره اگانی رو به تصویر میکشه که واقعاً پَسته (۹۹ تا موشگیر رو کشته، و یه متجاوزه)، اما به نحوی در سقوطش قابل ترحمه. واقعا کار سختیه تصویر کردن اینجور شخصیتها جوری که مخاطب از شخصیت رو از روی تخت حکومت تا کف توالت شهر، دوست داشته باشن.
اسپویلر سنگین: کتاب لفظِ اگان در قسمت رو تایید میکنه. سانفایر کاملاً زنده (و سرنوشتساز) است. در کتاب آتش و خون خبری از زیارتگاهِ سانفایر نیست. لریس، اگان رو مخفیانه و توی بارِ ماهی از کینگزلندیگ بیرون میآره و در دراگوناستون، درست در سایهی دژِ رینیرا، جایی که هیچکس حتی بهش فکر هم نمیکنه، پنهان میکنه. سانفایر، که بالهاش با زاویهای کج درمان شده بود(ماشروم میگه به «یه مرغ طلایی بزرگ آتشین» تبدیل شده بود)، خودش رو به دراگونمونت میرسونه واینجاست که پادشاه سوخته و اژدهای ناقص به هم میرسن و هدف جدیدی رو پیدا میکنن.
توی کتاب هیچ جادویی در زنده شدن سانفایر وجود نداره. فقط اژدهایی که نمیخواد بمیره و پادشاهی که نمیخواد تسلیم شه. خواهیم دید که سریال به کجا میره و این تنش «آیا سانفایر زنده است، یا مرده» چطور به مسیر داستان کمک میکنه. واقعا رابطهی اگان با سانفایر در طول این سه ستا سیزن هر بار دیدنش لذتبخش بوده!
برای بستنِ پروندهی این قسمت، سه قطعهی باقیمانده رو بررسی میکنیم: هرنهال، شاهزادهی گمشده، و یه بارداری که میتونه کلِ جنگ رو از نو شروع کنه.
اول هرنهال. کریستون و گواین با لشکرشون میرسن و قلعه رو خالی پیدا میکنن — سوخته، بیمقاومت، و بدونِ ایموند. آلیس ریورز میگه ایموند رفته. که تابلو دروغه: آخرین باری که ایموند رو دیدیم، یه چاقو توی کمرش بود و جلوی پای آلیس در حالی که کمک میخواست از حال رفت. احتمالا آلیس مخفیاش کرده و ویگار هم — بزرگترین اژدهای دنیا، که مخفی کردنش، سخت، دشواره! — یه جایی مثلِ جزیرهی چهرههاست، همونجا که آلیس با مردانِ سبز رفتوآمد داره.
و خودِ آلیس همچنان معمای محبوبِ خیلیاست. صدای بز قبل از ظاهرشدنش، بزی به اسم Dell که هر بار پیداش میشه، مردانِ سبز با سُمهاشون… میبیند؟ از همه جا بوی جادو میآد. آلیس از سایمون استرانگ و پسراش، از دیمن، از ایموند جون سالم به در برده — دقیقاً مثلِ خودِ هرنهال که از همه بیشتر دوام آورده. قلعهای که بزرگترین قلعهی وستروس بود و در یک روز سوخت، و از همون روز نفرینشده مونده: یادبودی برای غرورِ آدمهایی که خیال میکنن میتونن ابدی باشن! مثل دیمن و ایموند! جالبه!
نقشهی هرنهال که نقش برآب میشه، گواین تصمیم میگیره بره تامبلتون، اما کریستون جنگِ چریکی علیه ارتشِ ریورلندیها رو انتخاب میکنه — که عملاً حکمِ مرگِ خودش و همهی افرادشه! و این نقشه بهجای اینکه کریستون رو برسونه، اونو به هیجان میآره. سخنرانیش علت هیجانش رو میگه: گواین پسرِ یکی از ثروتمندترین خاندانهاست و اگر ببازه میتونه تسلیم بشه و بره خونه؛ کریستون، هیچکسینیست و تنها داراییاش شرافتِ گاردِ پادشاهیه — شرافتی که خودش قبلاً تکهتکهاش کرده: با رینیرا و بعد الیسنت، قتلِ جافری لاونماوث سرِ عروسی، و اقدام به خودکشی در فصل یک. کول خونهای برای برگشتن نداره، پس فقط یه مرگِ باشکوه میخواد. و بعد از روکزرست که فهمید آدمِ معمولی جلوی اژدها هیچی نیست، بخشی از وجودش خوشحاله که اینبار جنگ، تنبهتنه. ردای سفیدش دیگه به خاکستری میزنه!
در کتاب، این بحث با گواین نیست، با خودِ ایمونده. کریستون اصرار میکنه که به جنوب برن و به اُرموند و دیرون ملحق بشن — «یک در برابر شش، جنگِ احمقهاست» — و ایموند رد میکنه: «فقط ترسو از خائنها فرار میکنه.» و راهشون از هم جدا میشه. جالب اینجاست که همون جنگِ چریکیای که کریستون اینجا انتخاب میکنه، در کتاب سرِ خودش میآد: در مسیرِ جنوب، ریورلندیها هر دهکده رو جلو و عقبش میسوزونن، هر چاه رو با جسد آلوده میکنن، و کمانداران یکییکی عقبموندهها رو میزنن. آخرش هم «رقصِ قصاب»: کریستون زیرِ پرچمِ صلح جلو میره، پیشنهادِ نبردِ تنبهتن میده، و سه تیر در شکم و گلو و سینهاش میشینه. «دهها هزار نفر به گردنِ توئه، پادشاهساز» — این جمله رو به جنازهاش میگن.
در کینگزلندینگ، رینیرا سراغِ الیسنت میره تا اُرموند رو بشناسه. الیسنت چیز زیادی ازش نمیدونه — مختصراً میگه خودش رو عالم میدونه، تاریخ میخونه، هنر دوست داره — و بعدش فتیش اُرموند: بو. یهجوری الیسنت اینو به رینیرا میگه، انگار داره چیت کد یه بازی رو داره بهش میده. اما مهمترین قسمت این مکالمه، توضیحِ خودِ الیسنته که دیرون رو با انتخابِ خودش به اولدتاون فرستاده: میخواسته یکی از بچههاش از این جو کینگزلندینگ دور بمونه، پسرِ خوبِ خانواده باشه، چون اگان و ایموند قاتل از آب دراومدن. بهترین کارِ مادرانهاش این بود که از فرزندش جدا بشه — و همون کار، بچه رو دو دستی تحویل یه هیولای دیگه داد. رینیرا انگشترِ اُتو رو هم به الیسنت برمیگردونه؛ یادگاری از یک مرده، مثلِ ویسریس که انگشترِ اِما رو نگه داشت.
و هلینا. در همون سکانس قبل در بیشهی خدایان، میبینیم که هلینا زیرِ درختِ ویروود، در حالِ بازی با جیهیراست، جادوییترین شخصیتِ سریال، در جادوییترین نقطهی قلعه. جلوتر در سریال الیسنت متوجه میشه: هلینا بارداره. سریال هیچ هیاهویی براش نمیسازه، ولی عواقبِ این بارداری وخیمه. هر بچهی آگاه یعنی یه مدعی پادشاهی جدید، و از فصل یک همه دارن یک چیز رو تکرار میکنن: تا وقتی شاخهی رقیب نفس میکشه، این جنگ تموم نمیشه.
سریال داره میلور رو برمیگردونه؛ فرزندِ سومِ اگان و هلینا که تا حالا در سریال نبود، در کتاب میلور خیلی قبلتر به دنیا اومده، و سرنوشتش یکی از سیاهترین چیزهاییه که مارتین نوشته: لریس بچهها رو جدا میکنه، سر ریکارد ثورن میلور رو به سمتِ اولدتاون میبره، در مسافرخانهای در بیتربریج لو میرن، ثورن روی پل زیرِ تیرِ کمان میمیره، و جمعیت سرِ جایزه، بچه رو تکهتکه میکنه. مارتین در سال ۲۰۲۴ علناً از تغییراتِ هلینا و بچههاش انتقاد کرده و یادداشتی با عنوان «پروانههای سمی» پروانههای سمی رو در وبلاگش منتشر کرد. حالا سریال هم امسال یه پروانهی سمی رو توی کتابِ هلینا گذاشت. و بعدش این بارداری. یادمون نره سریال با زایمانها چه میکنه: اِما، لِینا، و بچهی مردهی رینیرا. هلینا همین الان هم قتلِ یک پسرش رو جلوی چشمش دیده.
و ورمیتور بر فرازِ تامبلتون. هیو اومده مراقبِ کت باشه. رینیرا خوب فهمیده بود دلِ هیو توی اون شهر گیره، برای همین اُلف رو هم فرستاد — کسی که درگیریِ احساسی نداره. باز همون معمای قدیمی: عشق یا وظیفه؟ فقط مشکل اینجاست که دستورها مبهمه. اگر تساریون بلند شد، اگر ارتش راه افتاد، هیو دقیقاً قراره چه کار کنه؟ همون سردرگمیای که قسمت اولِ همین فصل سرِ هرنهال گرون تموم شد.
در مجموع، «تامبلتون» یک قسمتِ پُله: شخصیتها، مکانها و مشکلاتِ تازه معرفی میکنه و جنگِ داخلی رو وارد مرحلهی بعدی میکنه. بازیگرا درخشانن، حتی اگر بعضی تصمیمهای نگارشی، آشتیکردنِ ما کتابخونها با این روایت رو سختتر کنه. بهعنوانِ اقتباس، سریال بیشتر شکست میخوره؛ بهعنوانِ یک ساعتِ تلویزیون، حسابی میچسبه.
نمره من به این قسمت ۷/۱۰.
وستروس اولین مرجع فارسی نغمه ای از یخ و آتش


















