جرج آر. آر. مارتین از «ارباب حلقهها» و تالکین بسیار تأثیر گرفته بود، اما میخواست در «نغمه یخ و آتش» سراغ چیزی برود که فانتزیهای کلاسیک معمولاً از آن عبور میکنند: حکومتکردن پس از پیروزی. برای مارتین، بهدستآوردن تاجوتخت تازه آغاز مسئله است.
پرسش معروف مارتین درباره آراگورن
مارتین در گفتوگویی در سال ۲۰۱۴ گفت: «حکومتکردن سخت است.» او توضیح داد که با وجود تحسین فراوان تالکین، یک پرسش مهم درباره پایان «ارباب حلقهها» دارد: آراگورن پس از شکست سائورون و رسیدن به تخت پادشاهی، دقیقاً چگونه حکومت کرد؟
تالکین میگوید آراگورن پادشاهی خردمند و نیک بود و صد سال فرمان راند، اما مارتین میپرسد: سیاست مالیاتی او چه بود؟ ارتش دائمی داشت یا نه؟ هنگام قحطی و سیل چه میکرد؟ با اورکهایی که پس از جنگ هنوز در کوهستانها باقی مانده بودند چه برخوردی داشت؟ آیا آنها را میبخشید، اخراج میکرد یا دست به نابودی کاملشان میزد؛ حتی کودکانشان را؟
شاه خوب، لزوماً فرمانروای خوب نیست
مارتین میگوید «ارباب حلقهها» تا حدی بر یک نگاه قرونوسطایی بنا شده: اگر پادشاه انسان خوبی باشد، سرزمین هم شکوفا میشود. اما تاریخ واقعی اینقدر ساده نیست. یک آدم شرافتمند ممکن است نیت خوبی داشته باشد، اما برای اداره یک کشور به تصمیمهای دشوار، اطلاعات درست، توانایی سازش و گاهی انتخاب میان دو گزینه بد نیاز دارد. این همان تفاوت اصلی وستروس با بسیاری از فانتزیهای کلاسیک است.
قدرت در وستروس تقریباً همه را تغییر میدهد
بخش بزرگی از «نغمه یخ و آتش» درباره قدرت است: بعضی شخصیتها فقط برای خودِ قدرت بهدنبالش میروند، بعضی با رسیدن به آن فاسد میشوند و بعضی دیگر آنقدر شرافتمندند که نمیتوانند در بازی بیرحمانه سیاست دوام بیاورند.
مارتین میگفت در زندگی واقعی، پادشاهان با مشکلات واقعی روبهرو هستند و «خوببودن» پاسخ کافی نیست. تصمیمی که در ظاهر درست به نظر میرسد، ممکن است بعداً پیامدهای بد و پیشبینینشده داشته باشد. او تلاش کرده همین واقعیت را وارد داستانش کند: کسانی که در وستروس میخواهند حکومت کنند، هیچوقت راه آسانی پیش رو ندارند.
ند استارک؛ مرد خوبی که برای سیاست ساخته نشده بود
ند استارک نمونه روشن این ایده است. او شرافتمند، وفادار و اخلاقمدار است، اما وقتی به پایتخت میرود و دستِ پادشاه میشود، وارد جهانی میشود که با قواعد او کار نمیکند. او بهجای اینکه فوراً سرسی و فرزندانش را بازداشت کند، به سرسی هشدار میدهد که حقیقت را به رابرت خواهد گفت. این تصمیم از نظر اخلاقی قابلفهم است؛ ند نمیخواهد کودکان آسیب ببینند. اما از نظر سیاسی، فرصتی به دشمنش میدهد تا پیشدستی کند و در نهایت جان خود ند را بگیرد. او آدم خوبی بود، اما همین خوبی بهتنهایی او را به سیاستمدار موفقی تبدیل نکرد.
دنریس؛ نیت خوب، تصمیمهای خطرناک
دنریس هم میخواهد حاکمی عادل باشد، بردهداری را از بین ببرد و از مردمِ تحت فشار دفاع کند. اما وقتی باید بر میرین حکومت کند، میفهمد آزادکردن یک شهر سادهتر از ادارهکردن آن است. او هم با دشمنان داخلی، هم با بیثباتی سیاسی و هم با اژدهایانی روبهروست که دیگر بهسادگی کنترل نمیشوند. دنریس بارها حاضر میشود خشونت شدیدی به کار ببرد، اگر آن را عادلانه یا ضروری بداند. پایان سریال با وجود انتقادها به شتابزدگی آن از همین ایده میآید: کسی ممکن است با هدف نجات مردم وارد قدرت شود، اما کمکم به این باور برسد که فقط خودش حق دارد تصمیم بگیرد چه چیزی برای همه بهتر است.
رنیرا؛ قدرت چگونه آدمها را عوض میکند
رنیرا در ابتدا میخواهد فرمانروایی عادل و شایسته باشد، اما با نزدیکشدن به تختوتاج و سپس در اختیارگرفتن قدرت، رفتارش بهتدریج خشنتر و خودمحورتر میشود. این دقیقاً با نگاه مارتین همخوان است: نیت خوب، انسان را از اثرات قدرت مصون نمیکند. حتی کسی که با هدف اصلاح و حکومت عادلانه وارد میدان میشود، ممکن است زیر فشار جنگ، انتقام، ترس و ضرورتِ حفظ قدرت، به تصمیمهایی برسد که پیشتر آنها را محکوم میکرد.
پایان سریال و تفاوتش با نگاه مارتین
در پایان سریال «بازی تاجوتخت»، رسیدن برن به پادشاهی و استقلال سانسا برای شمال، لحنی نسبتاً امیدوارانه دارد؛ شبیه پایان «ارباب حلقهها» که در آن پادشاه خوب میآید و نظم را بازمیگرداند. اما حالوهوای کلی «نغمه یخ و آتش» نشان میدهد مارتین احتمالاً در کتابها پایان پیچیدهتر و تلختری در نظر دارد. پرسش اصلی او همچنان همان است: پیروزشدن در جنگ یک چیز است؛ ساختن حکومتی که پس از جنگ دوام بیاورد، چیز دیگری است.
وستروس اولین مرجع فارسی نغمه ای از یخ و آتش
