پایان فصل آخر «بازی تاج و تخت» همیشه بحثبرانگیز بوده و معمولاً بیشترین انتقادها متوجه سرنوشت دنریس تارگرین است، اما بسیاری باور دارند بدترین تصمیم داستانی نه دربارهی دنریس، بلکه مربوط به برن استارک بود.
روایت فصلهای پایانی بهشدت عجولانه پیش رفت و فرصت کافی برای پرداخت بسیاری از خطوط داستانی وجود نداشت.
در مورد دنریس، سقوط او به «ملکه دیوانه» به نظر برخی ناگهانی بود، اما از ابتدای سریال نشانههای زیادی وجود داشت که میتوانست مانند پدرش دچار جنون قدرت شود. خاندان تارگرین سابقهی مشکلات روانی داشت و خود دنریس نیز بارها رفتارهایی نشان داده بود که مرز میان عدالتخواهی و خشونت بیرحمانه را محو میکرد؛ از مجازاتهای افراطی تا اعتماد بیش از حد به تقدیر. با از دست دادن اژدهایانش و مرگ میساندی، این فشارها شدت گرفت و فروپاشی او منطقیتر جلوه میکرد، هرچند فصل هشتم فرصت کافی را برای نشان دادن این روند نداشت.
اما مشکل اصلی جایی بود که داستان برن استارک وارد میشد. برن ناگهان به موجودی تقریباً بیاحساس تبدیل شد، بدون اینکه دلیل مشخص یا روند شخصیتی قابل فهمی برای این تغییر وجود داشته باشد. سپس بزرگترین پیچش پایانی سریال یعنی پادشاه شدن او کاملاً بدون زمینهسازی رخ داد. برخلاف شوکهای بزرگ قبلی سریال، مثل مرگ ند استارک یا عروسی سرخ، این اتفاق هیچ ارتباط منطقی با آنچه قبلاً دیده بودیم نداشت. برن که توانایی دیدن گذشته، حال و آینده را دارد، نه تنها پیشبینی نکرده بود که پادشاه میشود، بلکه واکنش شخصیتها به این تصمیم نیز غیرطبیعی و بیبحث بود!
در کنار اینها، نقش تیریون در شکل دادن به ساختار آیندهی وستروس نیز ناگهانی و بدون مقدمهچینی بود. بیننده هیچ فضایی برای دنبال کردن روند فکری او نداشت و پیشنهادهایش برای نظام سیاسی جدید بیشتر شبیه راهحلهای لحظهای بود. این مسئله، همراه با بیتوجهی کامل به زمینهسازی طولانی دربارهی هویت واقعی جان اسنو و حق طبیعی او برای نشستن بر تخت آهنین، باعث شد پایانبندی سریال از نظر بسیاری ناهماهنگ و بیمنطق جلوه کند.
در مجموع، اگرچه مسیر سقوط دنریس قابل پیشبینی بود، تصمیمات مربوط به برن، از تغییر شخصیتیاش تا پادشاه شدنش، بهعنوان بزرگترین ضعفهای داستانی فصل پایانی شناخته میشوند.
وستروس اولین مرجع فارسی نغمه ای از یخ و آتش
