با توجه به شخصیتپردازیای که سریال از رینیرا ساخته، واقعاً بعیده رینیرا رو آدمی ببینیم که اگر مردم کینگز لندینگ علیهش شورش کنن، صرفاً بشینه و تماشا کنه.
از خودِ سریال شروع کنیم، رینیرا نشون داده که وقتی احساس کنه جایگاه، خانواده یا سلطنتش در خطره، میتونه خیلی قاطع و حتی بیرحم تصمیم بگیره. مخصوصاً رینیرا قسمت آخر فصل سوم دیگه اون دختر ابتدای داستان نیست.
یه نکته مهمتر هم وجود داره: رینیرا خودش رو بخشی از یک مأموریت بزرگتر میدونه. از زمانی که ویسریس راز «نغمه یخ و آتش» رو بهش میگه، رینیرا فقط خودش رو یک ملکه که برای تاجوتخت میجنگه نمیبینه؛ خودش رو کسی میدونه که باید زنجیرهای از اتفاقات رو حفظ کنه تا در نهایت بشریت در برابر تهدیدی که از شمال میاد قرار نگیره. یعنی از نگاه رینیرا، مسئله فقط «تاج من» نیست؛ مسئله اینه که اگر من شکست بخورم، ممکنه مسیری که برای نجات آینده جهان لازم بوده هم از بین بره. و این دقیقاً میتونه باعث بشه رینیرا در سریال حتی خطرناکتر از چیزی باشه که انتظار داریم.
چون وقتی یک شخصیت خودش رو نه فقط حاکم، بلکه «وسیلهای برای تحقق یک مأموریت بزرگ و تاریخی» بدونه، ممکنه خیلی راحتتر به این نتیجه برسه که برای رسیدن به اون هدف، استفاده از قدرت ویرانگر توجیهپذیره.
بنابراین اگر در کینگز لندینگ شورش بزرگی علیهش شکل بگیره، منطق شخصیتیای که سریال تا اینجا برای رینیرا ساخته اینه که احتمالاً واکنشش خیلی مستقیم باشه: استفاده از قدرت اژدها و سرکوب شورش، حتی اگر پای مردم عادی وسط باشه. چون ممکنه رینیرا با خودش بگه: «من نمیتونم اجازه بدم یک شورش، چیزی رو که برای حفظ آینده جهان به من سپرده شده نابود کنه.»
از اینجا به بعد اسپویل کتاب «آتش و خون» همراه با تفسیر یکی از سکانسهای فصل سوم سریال
در کتاب، وقتی مردم کینگز لندینگ علیه تارگرینها شورش میکنن و بعد ماجرای دراگونپیت اتفاق میافته، رینیرا به شکل گستردهای اژدهایانش رو برای قتلعام مردم به کار نمیگیره. چرا؟ چون مسئله برای رینیرا فقط این نبود که «من قدرت دارم، پس همه رو میکشم». اون میفهمید که حمله مستقیم به مردم میتونه نتیجهای کاملاً برعکس داشته باشه. کینگز لندینگ دیگه شهری نبود که صرفاً چند شورشی توش جمع شده باشن؛ بخش بزرگی از مردم علیه حکومتش شده بودن. اگر رینیرا اژدهایانش رو وارد خیابونها میکرد و شروع به سوزاندن مردم میکرد، عملاً خودش آخرین ذره مشروعیتش رو هم از بین میبرد و ثابت میکرد که حاضر است برای حفظ تاجوتخت، مردم خودش رو قتلعام کنه. از طرف دیگه، اتفاقات دراگونپیت نشون داد که مردم حتی با وجود اژدها هم میتونن علیه خاندان تارگرین بشورن. یعنی قدرت اژدها همیشه به معنی کنترل مردم نیست.
او اژدها دارد، اما نمیتواند هر مشکلی را با اژدها حل کند. چون گاهی استفاده از بیشترین قدرت نظامی، دقیقاً میتونه به معنای نابود کردن همان چیزی باشه که داری برای حفظش میجنگی.
اما اینجا یه نکته خیلی جالب درباره نسخه سریالی وجود داره. اگر به گلدوزیها و تصاویر هلینا دقت کنیم، سریال عملاً بارها آینده رو از طریق همین تصاویر به شکل نمادین نشون داده. و در تصویر پایانیای که رینیرا به گلدوزی هلینا نگاه میکنه، خود رینیرا روی تخت آهنین دیده میشه؛ اطرافش پر از آتش و اژدهاست و در تصویر، دستها و پیکرهای انسانی هم در میان این فضای آشفته دیده میشن. این تصویر عملاً رینیرا رو در مرکز یک منظره آخرالزمانی از آتش، خون، انسانها و اژدها قرار میده. و این میتونه خیلی مهم باشه. چون شاید سریال داره به ما میگه که رینیرا فقط «قربانی» جنگ نخواهد بود؛ ممکنه خودش هم به یکی از نیروهای ویرانگر این جنگ تبدیل بشه. حتی جالبتر اینکه در فصل سوم، رینیرا رسماً خودش رو در چارچوب همان مأموریت بزرگتر و پیشگویی تعریف میکنه و همزمان شخصیتش به سمت حکومتی خشنتر و اقتدارگراتر حرکت میکنه. یعنی سریال عملاً دو چیز رو کنار هم گذاشته: «من برای آینده جهان وظیفهای دارم.» و «برای انجام این وظیفه، باید قدرت داشته باشم.»
حالا اگر این دو تا در ذهن رینیرا به هم وصل بشن، میتونه نتیجه خیلی خطرناکی داشته باشه. ممکنه رینیرا در نهایت به این باور برسه که اگر مردم علیه او شورش کنند، آنها فقط علیه یک ملکه شورش نکردهاند؛ بلکه دارند مانع انجام مأموریتی میشوند که به اعتقاد خودش برای نجات آینده به او سپرده شده. در چنین شرایطی، استفاده از اژدها برای سرکوب مردم میتونه از نگاه خودش حتی «ضرورت» تلقی بشه. و شاید گلدوزی هلینا دقیقاً داره همین مسیر رو به شکل نمادین به ما نشون میده:
رینیرا روی تخت. آتش در اطرافش. اژدهایان در دل این آشوب. و مردمی که در میان این آتش و ویرانی گرفتار شدهاند.
وستروس اولین مرجع فارسی نغمه ای از یخ و آتش
