خانه > مقالات > حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعه‌ی قتل او در کتاب

حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعه‌ی قتل او در کتاب

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

اگر به خاطر داشته باشید رایان کندال بارها در مصاحبه‌هایش تایید کرده بود که میلور تارگرین حذف نشده است و فقط در این برهه‌ی زمانی حضور ندارد و برای او برنامه دارد. البته برنامه‌ی او را هم دیدیم و در داستان کندال اصلا میلور به دنیا نمی‌آید و هلینا نیز به خاطر یک دلیل بسیار کوچک‌تر خودکشی می‌کند.

لازم به ذکر است که میلور در هنگام قتلش در کتاب سه سال سن دارد. در این پست به تراژدی کشته شدن میلور در کتاب و شایعات و مسائلی که در تاریخ و توسط تاریخ‌نگاران ذکر شده است می‌پردازیم.

در کتاب، پس از آن‌که ملکه هلینا نام فرزند کوچک‌ترش یعنی میلور را به خون و پنیر گفته بود و بعد  آن‌ها جیهیریس را به قتل رساندند و میلور را زنده گذاشتند، دیگر نمی‌توانست به صورت پسرش نگاه کند، آن‌هم وقتی او را قربانی کرده بود. پادشاه اگان تارگرین دوم، چاره‌ای جز گرفتن پسر کوچک از همسرش و دادن او به مادرش ملکه الیسنت نداشت، تا او را مانند فرزند خودش بزرگ کند. هنگامی که پایتخت به دست جناح سیاه سقوط کرد، مردان رینیرا همسر رقیبش، ملکه‌ی دیوانه هلینا، را حبس شده در اتاقش یافتند…

اما وقتی درب اقامتگاه شاه را شکستند، با  «تخت خالی و لگن پر» او مواجه شدند. شاه اگان دوم پرواز کرده بود؛ همچنین فرزندانش، پرنسس جیهیرا و پرنس میلور به همراه فیلیس فل و ریکارد تورن، دو گارد پادشاه. به نظر می‌رسید حتی ملکه‌ی بیوه الیسنت های‌تاور نیز نمی‌دانست آن‌ها به کجا گریخته‌اند. لوتور لارجنت هم قسم می‌خورد که کسی از دروازه‌ها عبور نکرده است.

در سریال دیدیم که پرنسس جیهیرا در کنار مادرش و ملکه الیسنت مانده بود. لرد لاریس استرانگ بود که مقرر کرد فراری ها باید از هم جدا شوند، تا اگر کسی دستگیر شد، مابقی بتوانند خود را نجات دهند. به سر ریکارد تورن دستور دادند تا پرنس میلور دو ساله را به لرد اورموند های‌تاور برساند. پرنسس جیهیرا که یک دختر شیرین و ساده‌ی شش ساله، به دست سر ویلیس فل داده شد، که سوگند خورد او را سالم به استورمزاند ببرد. هیچ‌کدام نمی‌دانستند که آن شوالیه دیگر به کجا خواهد رفت و در نتیجه هیچ‌کدام در صورت دستگیر شدن نمی‌توانست به دیگری خیانت کند‌.


با محاصره‌ی لانگ‌تیبل توسط اورموند های‌تاور، حدود سی فرسخ به سوی جنوب غرب، بیتربریج از زنان و مردان گریزان از ارتش های‌تاور پر بود. بانو کسول، پس از بیوه شدن زمام قلعه را در دست داشت، زیرا همسر لردش به فرمان اگان دوم در کینگز لندینگ گردن زده شده بود، چون او حاضر نشده بود از ملکه روی برگرداند. او دروازه‌های قلعه را بسته بود، و حتی شوالیه‌ها و لردهایی که به دنبال سرپناه برای خود بودند را پس می‌زد.

جنوب رودخانه آتش غذای، افرادی که همه‌چیز خود را از دست داده بودند، در شب و از میان درختان قابل مشاهده بود. در حالی که سپت شهر صدها زخمی را در خود پناه داده بود. هر مهمان‌خانه‌ای نیز پر بود، حتی هاگزهد، خوک‌دانی ملال‌انگیزی که مهمان‌سرا نام داشت. بنابراین وقتی مردی از شمال با عصا در یک دست و پسری بر پشتش ظاهر شد، صاحب مهمان‌خانه گفت جایی برای او ندارد… تا این‌که مسافر یک گوزن نقره‌ای از کیسه‌ی پولش بیرون آورد. سپس صاحب مهمان‌خانه اجازه داد که او و پسرش شاید بتوانند در طویله شب را سپری کنند، اگر او ابتدا آن‌جا را تمیز کند. مسافر پذیرفت، شنل و توشه‌اش را کنار گذاشت و مشغول کار با تیشه و بیل در میان اسب‌ها شد.

آزمندی صاحبان مسافرخانه‌ها، لردهای زمین‌دار و جماعتی از این‌ دست، زبانزد خاص و عام است. مالک هاگز‌هد که مردی رذل به نام بن باتر کیکز بود، با خود فکر کرد که شاید گوزن‌های نقره‌ای بیشتری در کار باشد. در همان حال که مسافر عرق می‌ریخت، باتر کیکز به او پیشنهاد کرد تا عطشش را با پیاله‌ای آبجو برطرف کند. مرد پذیرفت و مهمان‌خانه‌دار را به اتاق اصلی هاگزهد همراهی کرد، بی‌خبر از آن‌که میزبان به اصطبل‌دارش که ما او را تنها با نام اسلای (ناقلا) می‌شناسیم، دستور داده بود تا وسایلش را به دنبال نقره‌ی بیشتر بگردد. اسلای سکه‌ی دیگری پیدا نکرد، اما چیزی که یافت ارزشش بسیار بیشتر بود. ردایی از پشم سفید مرغوب دور دوزی شده با ساتن سفید مانند برف که درون آن تخم اژدهایی به رنگ سبز روشن و خطوط مارپیچی نقره‌ای پیچیده شده بود. چرا که پسر آن مسافر، میلور تارگرین، پسر کوچک شاه اگان دوم بود و آن مسافر نیز کسی نبود جز سر ریکارد تورن از گاردشاهی، سپر سوگندخورده و محافظ او.
زمانی که اسلای با ردا و تخم‌اژدها در دستش به داخل اتاق شتافت و از اکتشافش فریاد سر داد، مسافر باقی‌مانده‌ی آبجو را به صورت مهمان‌خانه دار پاشید، شمشیر بلندش را از غلاف بیرون کشید و باتر کیکز را از گلو تا زیر شکم با شمشیر پاره کرد.

تعداد اندکی از سایر مسافرین شمشیرها و خنجرهایشان را بیرون کشیدند، اما هیچ‌کدام‌شان شوالیه نبودند و سر ریکارد راهش را با شمشیر از میانشان باز کرد. با رها کردن گنجینه‌های دزدیده شده، او «پسرش» را برداشت و به اصطبل فرار کرد، اسبی را دزدید و از مهمان‌خانه گریخت و به سوی پل قدیمی سنگی و بخش جنوبی مندر تاخت. او تا آن‌جا خود را رسانده بود و به یقین می‌دانست که امنیت تنها سی‌ فرسخ (۱۸۰ کیلومتر) با او فاصله دارد، جایی که لرد اورموند های‌تاور در زیر دیوارهای لانگ‌تیبل اردو زده بود.

سی فرسخ مانند سی هزار فرسخ به نظر می‌رسید، چرا که جاده‌ای که از مندر می‌گذشت، مسدود بود و بیتربریج به ملکه رینیرا تعلق داشت. صدای فریادی به گوش رسید، مردانی که در تعقیب سر ریکارد تورن بودند، فریاد می‌زدند: « قتل، خیانت، قتل».

نگهبانان حاضر در این سوی پل با شنیدن فریادها به سر ریکارد دستور توقف دادند. او نه‌ایستاد و سعی کرد تا از آن‌ها عبور کند. اما یکی از آن‌ها افسار اسبش را کشید، تورن دستش را قطع کرد و به راهش ادامه داد.اما در کرانه‌ی جنوبی نیز نگهبانانی بودند و دیواری علیهش تشکیل دادند. از دو طرف به او نزدیک شدند و با چهره‌هایی سرخ و فریادزنان، شمشیرها و تبرهایشان را تکان می‌دادند و نیزه‌های بلندشان را در هوا می‌چرخاندند، در حالی که تورن به این سو و آن‌ سو می‌رفت و اسب دزدی‌اش را می‌چرخاند و به دنبال راهی در میان صفوف آنان می‌گشت. پرنس میلور به او چسبیده بود و از ترس جیغ می‌کشید.

سرانجام این کمان‌های زنبورکی بودند که او را از پا درآوردند. یک تیر به دستش خورد، دیگری در گلویش فرو رفت. سر ریکارد از زین به پایین افتاد و بر روی پل در گذشت، در حالی که خون از دهانش بیرون می‌زد و سخنان آخرش را نامفهوم می‌کرد. سر ریکارد تا آخرین لحظه پسرک را که قسم خورده بود تا از او محافظت کند را رها نکرده بود تا آن‌که زن رخت‌شویی به نام ویلو پاوند-استون پرنس گریان را از میان بازوانش بیرون کشید.

هر چند با کشتن شوالیه و گرفتن پسرک، مردم نمی‌دانستند با جایزه‌شان چه کنند. ملکه رینیرا پاداش بسیاری برای بازگشت او قرار داده بود، اما کینگزلندینگ فرسنگ‌ها دورتر بود. ارتش لرد های‌تاور نزدیک بود. شاید آن‌ها حتی پول بیشتری پرداخت می‌کردند. وقتی یکی پرسید که اگر جایزه‌ی پسر زنده و مرده یکی‌ بود چه، ویلو پانداستون میلور را محکم تر در آغوش گرفت و گفت هیچ‌کس حق ندارد به پسر جدید او آسیب بزند (ماشروم می‌گوید که آن زن هیولایی بود که اندازه‌ی سی سنگ وزن داشت، ساده‌لوح و نیمه‌دیوانه بود و نامش را با کوباندن لباس‌هایی که در رودخانه می‌شست به دست آورده بود.) سپس اسلای آمد و از میان جمعیت عبور کرد، او در حالی که در خون اربابش غرق شده بود، مدعی شد که پرنس متعلق به اوست، زیرا او تخم اژدها را پیدا کرده بود.

کمانداری که تیرش سر ریکارد تورن را از پای درآورده بود نیز مدعی چنین چیزی شد. سپس آن‌ها با هم بحث کردند، بر سر یکدیگر فریاد زدند و بر بالای جسد شوالیه یکدیگر را هل دادند. با حضور افراد بسیاری بر روی پل، غافلگیرکننده نیست که روایات متعددی از سرنوشت میلور تارگرین به دستمان رسیده است. ماشروم می‌گوید که ویلو پاند_استون پسر را آن‌قدر محکم به خود فشرد که کمرش را شکست و او را له کرد. سپتون یوستاس به ویلو اشاره نمی‌کند. در روایت او، قصاب شهر پرنس را با ساطور به شش تکه تقسیم کرد تا تمامی کسانی که بر سرش دعوا می‌کردند یک تکه از او را بگیرند. داستان راستین استاد اعظم مونکان می‌گوید که پسر به دست مردم تکه تکه شد، اما نام و نشانی از آنان به میان نمی‌آورد.

تمام چیزی که با قطعیت می‌دانیم این است که زمانی که بانو کسول و شوالیه‌هایش سر می‌رسند و جمعیت را متفرق می‌کنند، پرنس مرده بود. ماشروم به ما می‌گوید که بانو به محض دیدن او رنگ از رخسارش می‌پرد و می‌گوید: « خدایان ما را به خاطر این نفرین خواهند کرد.» به دستور او اسلای و ویلو پاوند_استون و پسرک اصطبل‌بان از بخش میانی پل قدیمی به دار آویخته شدند، به همراه آنان مردی که صاحب اسبی بود که سر ریکارد از مهمان‌خانه دزدیده بود نیز اعدام شد. زیرا (به اشتباه) تصور شده بود که او به فرار تورن کمک کرده است. بانو کسول، جسد سر ریکارد را پوشیده در ردای سفیدش به همراه سر پرنس میلور به کینگزلندینگ فرستاد. تخم اژدها نیز به لرد های‌تاور در لانگ تیبل فرستاده شد، به امید آن‌که این تخم کمی از خشمش بکاهد.

ماشروم که ملکه را دوست داشت، به ما می‌گوید وقتی سر کوچک میلور در مقابل رینیرا قرار گرفت، در حالی که بر روی تخت‌آهنین نشسته بود، به گریه افتاد. سپتون یوستاس که علاقه‌ی زیادی نداشت، در عوض می‌گوید که او لبخند زد و دستور به سوزاندن سر داد، زیرا او از خون اژدها بود. با این‌که برای مرگ پسر اعلامیه‌ای رسمی صادر نشد، اما خبر مرگ او در شهر پیچید. و در عرض مدت زمانی کوتاه، داستان دیگری روایت شد، داستانی که در آن ملکه رینیرا دستور داده بود تا سر شاهزاده را داخل یک لگن توالت به مادرش، ملکه هلینا بدهند. با این‌که این داستان واقعیت نداشت، به سرعت ورد زبان تمامی ساکنین کینگزلندینگ شد. ماشروم این داستان را کار کلاب فوت می‌داند: «مردی که زمزمه‌ها را ساکت می‌کند، می‌تواند آن‌ها را نیز پخش کند.»

کتاب آتش و خون

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*