یکی از پرتکرارترین انتقادهایی که به رینیرا میشود این است که «بعد از رسیدن به تخت فقط نشسته و هیچ کاری نمیکند.» اما اگر آتش وخون را با دقت بخوانیم، میبینیم مارتین از همان لحظهای که رینیرا وارد کینگز لندینگ میشود، مسیر داستان را از «جنگیدن» به «حکومت کردن» تغییر میدهد.
مارتین بارها گفته است که نوشتن دربارهی جنگ آسان است، اما نوشتن دربارهی حکومت سختتر است. او هنگام صحبت دربارهی دنریس هم بارها به همین موضوع اشاره کرده؛ اینکه فتح یک شهر پایان داستان نیست، بلکه تازه آغاز مشکلات است. همین نگاه را میتوان در روایت رینیرا هم دید.
رینیرا وقتی وارد کینگز لندینگ میشود، با یک حکومت ثروتمند و باثبات روبهرو نیست. برعکس؛ تایلند لنیستر پیش از سقوط شهر، خزانهی سلطنتی را تخلیه کرده بود؛ بخشی از طلاها به کسترلی راک، بخشی به اولدتاون و بخشی هم به بانک آهنین براووس منتقل شده بود. رینیرا تاج را به دست آورد، اما تقریباً بدون منابع مالی برای ادارهی پادشاهی.
در نتیجه، برای تأمین هزینههای جنگ، حکومت ناچار به وضع مالیاتهای سنگین شد؛ مالیاتهایی که کتاب آنها را یکی از عوامل اصلی افزایش نارضایتی مردم معرفی میکند. این تصمیم از روی میل نبود، بلکه محصول شرایط بحرانی حکومت بود.
بعد از آن، اوضاع شهر هر روز بدتر شد. گرانی، کمبود آذوقه، شایعات، بیاعتمادی و خشم مردم روزبهروز افزایش پیدا کرد. از اینجا به بعد، دشمن رینیرا فقط ارتش سبزها نیست؛ خودِ حکومت به بزرگترین بحران او تبدیل میشود.
اما نکتهی مهمتر اینجاست که حتی در خود کتاب هم رینیرا فرمانروایی نیست که همیشه با قاطعیت تصمیم بگیرد. برعکس، مارتین بارها او را میان توصیههای متضاد اطرافیانش قرار میدهد.
برای مثال، پس از تصرف کینگز لندینگ، اعضای شورای سیاه دربارهی نحوهی ادارهی شهر و ادامهی جنگ اختلاف نظر دارند. کورلیس ولاریون معمولاً محتاطتر عمل میکند و تلاش میکند از تصمیمهایی که میتواند پایههای حکومت را متزلزل کند جلوگیری شود. در مقابل، بارتیموس سلتیگار بر افزایش مالیات و تأمین فوری منابع مالی جنگ تأکید دارد. رینیرا بخشی از این پیشنهادها را میپذیرد، اما نتیجه همان چیزی میشود که کتاب توصیف میکند؛ افزایش نارضایتی مردم و تضعیف حکومت.

وقتی تصمیم نگرفتن هم یک تصمیم است
نمونهی مهمتر (اسپویل کتاب)، ماجرای آدام ولاریون است. پس از خیانت هیو و اولف، بخشی از شورا معتقد بودند که آدام هم، چون او نیز یک دراگونسید است، ممکن است خیانت کند و باید بازداشت یا اعدام شود. اما کورلیس ولاریون قاطعانه از او دفاع میکند. رینیرا در نهایت دستور بازداشت آدام را صادر میکند؛ تصمیمی که باعث فرار آدام، زندانی شدن کورلیس و ایجاد شکاف در جبههی سیاهها میشود.
بنابراین، حتی در کتاب هم رینیرا فقط فرمان صادر نمیکند؛ او دائماً مجبور است بین چند پیشنهاد بد، یکی را انتخاب کند؛ آن هم در شرایطی که تقریباً هیچ گزینهی بیهزینهای وجود ندارد.
برداشت من این است که سریال همین ایده را یک قدم جلوتر برده است.
در آتش و خون بیشتر با کشمکشهای سیاسی شورای رینیرا روبهرو هستیم، اما سریال بخش زیادی از این اختلافات را حذف یا ساده کرده و در عوض، تمرکز بیشتری روی فشار روانی خود رنیرا گذاشته است.
در سریال، تقریباً هر جلسهی شورا برای رینیرا به یک بنبست تبدیل میشود. یک مشاور حملهی فوری را پیشنهاد میدهد، دیگری هشدار میدهد که حمله میتواند فاجعهبار باشد؛ یکی از مذاکره دفاع میکند، دیگری فقط انتقام را راهحل میداند. مسئله این نیست که مشاوران هیچ پیشنهادی ندارند؛ مسئله این است که تقریباً هیچ پیشنهادِ بدون هزینهای وجود ندارد.
اما به نظر من، سریال فقط سختیِ تصمیم گرفتن را نشان نمیدهد؛ بلکه سختیِ تصمیم نگرفتن را هم به تصویر میکشد.
در بسیاری از صحنهها، رینیرا نه به این دلیل که نمیخواهد کاری انجام دهد، بلکه چون میداند هر انتخاب ممکن است به یک فاجعه ختم شود، دست نگه میدارد. حمله کردن خطرناک است، صبر کردن هم خطرناک است؛ مذاکره میتواند نشانهی ضعف تلقی شود و ادامهی جنگ هم ممکن است آخرین توان حکومت را از بین ببرد.
در سریال، حتی تصمیم نگرفتن هم خودش یک تصمیم سیاسی است. همانطور که یک فرمان میتواند مسیر جنگ را تغییر دهد، تعلل، صبر یا به تعویق انداختن تصمیم هم میتواند سرنوشت یک حکومت را عوض کند.
اگر در کتاب بیشتر با رینیرا بهعنوان حاکمی روبهرو هستیم که میان چند پیشنهاد بد یکی را انتخاب میکند، سریال بیشتر تلاش میکند انسانی را نشان دهد که زیر بار مسئولیتِ انتخاب خرد شده است؛ کسی که نه فقط از عواقب تصمیمهایش، بلکه از عواقب هر تصمیمی هراس دارد، چون میداند تقریباً هیچ انتخابی بدون هزینه نیست.
یکی از مهمترین مضامین آثار جورج آر. آر. مارتین این است که رسیدن به قدرت پایان مسیر نیست؛ بلکه آغاز مسئولیت، تصمیمهای دشوار و پیامدهایی است که گریزی از آنها نیست.
وستروس اولین مرجع فارسی نغمه ای از یخ و آتش
