خانه > مقالات > سریال خاندان اژدها در مقایسه با کتاب آتش و خون، فصل سوم قسمت سوم

سریال خاندان اژدها در مقایسه با کتاب آتش و خون، فصل سوم قسمت سوم

هشدار اسپویل: کتاب و قسمت ۳ فصل ۳

دیرون قلابی

قسمت سوم فصل سوم سریال هم پخش شد. قسمتی که به نوعی روز اول کاری ملکه‌ی سیاه رو در پایتخت به ما نشون می‌ده. دوربینِ روی دست و دینامیکی که در این قسمت، سوار بر سریاله از نکات چشم‌گیر این قسمت هست و به لحاظ روایی و فیلمبرداری تفاوت عمده‌ای با کل سریال و حتی با سریال بازی تاج و تخت داره. از این که بگذریم، ما قسمت به قسمت شاهد شکاف‌های عمیق‌تری در روایت سریال و کتاب هستیم. برای من خبر خوبیه! بریم سراغ پست چند-قسمتی بررسی تفاوت‌ها.


قسمت سوم با نام رینیرای پیروز، با یک صحنه‌ی سرد شروع می‌‌شه: لرد اُرموند های‌تاور و ارتش ۱۵هزار نفره‌اش از ریچ، روبه‌روی دیمن تارگرین و اژدهاش کاراکسیس و دو دراگون‌سید — اُلف روی سیلوروینگ و هیو روی ورمیتور— ایستاده‌اند. با تهدید سوختن در آتش اژدها، اُرموند شمشیرش رو جلوی پای دیمن می‌‌زاره و برای نجات جون خودش و ارتشش، جلوی چشم همه‌ی سربازاش به رینیرا سوگند وفاداری می‌خوره. جلوتر می‌بینیم که این سوگند دروغه و اُرموند یک پیمان‌شکن محسوب می‌شه! یک شوالیه‌ی پیمان شکن!

حالا دیمن یک چیز دیگه هم می‌خواد: برادرزاده‌اش، شاهزاده دیرون تارگرین — کوچک‌ترین فرزند ویسریس و الیسنت که در این زمان پادوی اُرموند است — باید به‌عنوان گروگان تحویل داده بشه.  اُرموند با اکراه قبول می‌کنه، اما خیلی نرم، پسر اشتباهی رو تحویل دیمون می‌ده؛ یک پسر غریبه با موهای بلوند شده.

حالا که توی سریالیم، این سوراخ داستانی رو آنالیز کنیم. چطور دیمن شک نکرد وقتی تساریون، اژدهای دیرون، هیچ واکنشی به گروگان گرفته شدن سوارش نشون نداد؟ خودِ سریال هم انگار این رو می‌دونه و یک لحظه‌ی بامزه رو می‌سازه — تساریون به دیرونِ قلابی نگاه می‌کنه، سرش رو کج می‌کنه، و انگار که گیج شده دوباره نگاه می‌کنه. اژدها می‌دونه این پسر دیرون نیست. عجیب‌تر اینکه دیمون تساریون را با خودش نمی‌بره و اژدها رو کنار ارتش های‌تاور رها می‌کنه — کاری که هیچ منطقی نداره، چون اژدها تهدید اصلیه. اصلا دیرون واسه این مهمه که اژدها داره! ناگفته نماند که البته اگر دیمون از دیرون(قلابی)می‌خواست سوار تساریون بشه و به کینگز لندینگ بیاد، همون‌جا لو می‌رفت!

پس این نقشه اصلاً به چه درد ارموند می‌خوره؟ فقط یه چیز: زمان. توی همون یکی دو روزی که طول میکشه گند قضیه دربیاد، اُرموند و ارتشش تاملبتون رو اشغال می‌کنن و مردمش رو گروگان می‌گیرن!

رینیرا هم وقتی برای اولین‌باردیرون رو می‌بینه گول نقشه‌ی اُرموند رو می‌خوره. حتی با علم به اینکه دیرون تهدیدیه برای ادعای او و برای جان فرزندان باقی‌مانده‌اش، ملکه‌ی سیاه با دیرون با مهربانی‌ای تقریباً مادرانه رفتار می‌کنه و حاضر نمی‌شه دیرون رو به‌خاطر جرم‌های خانواده‌اش به مرگ محکوم کنه.

اما در کتاب «آتش و خون» ماجرا فرق داره.دیرون فرزند چهارم خانواده است . کتاب دقیقا میگه که کی دیرون متولد شد:

دربار هنوز در حال جشن گرفتن تولد پسر اول رینیرا، جیسیریس بود که آلیسنت درد زایمان کشید و دیرون را به دنیا آورد. و برخلاف جیس – که موها و چشمان قهوه‌ای داشت – رنگ پوست دیرون “گواهی بر خون اژدهای او بود”.

به دستور ویسریس، جیس و دیرون تا زمان از شیر گرفتن، از یک دایه‌ی مشترک تغذیه می‌کردن. ویسریس امیدوار بود که بزرگ کردن دو پسر به عنوان برادران شیری از دشمنی بین اونا جلوگیری کنه. گیلداین مورخ خیلی سرد و واقع‌بینانه می‌گه:

امیدهای او به طرز غم‌انگیزی ناامیدکننده بود.

دیرون بزرگ می‌شه و به محبوب‌ترین پسر آلیسنت تبدیل می‌شه – کتاب از دیرون به عنوان “محبوب‌ترین پسر ملکه، باهوش، مودب و همچنین خوش‌قیافه” نام می‌بره. تضاد آشکاری با اگان (یک شکم‌پرورِ ترشرو) و ایموند (وحشی، تندخو، کینه‌توز). ضمنا دیرون اژدهای آبی رنگی به نام تساریون داره که از کودکی باهاش بزرگ شده. حداقل کتاب از شش سالگی رو ذکر کرده.

دیرون دردوازده سالگی، به اولدتاون فرستاده می‌شه تا به عنوان ساقی و ملازم لرد های‌تاور (خاندانی مادری خودش) خدمت کنه. در کتاب زمانی که دیرون جنگ رقص اژدهایان می‌پیونده که سه سال از حضورش در اُلدتاون می‌گذره و حدودا ۱۵ ساله است. جایی که دیرونِ کتاب واقعاً وارد جنگ می‌شه، هیچ شباهتی به گروگان‌ قلابیِ سریال نداره.

در کتاب، لشکر بزرگِ اُرموند توی یه تله‌ی گازانبری گرفتار شد، خطوط دفاعی در سواحل رودخانه هانی‌واین در حال فروپاشی بود و “شکست قریب‌الوقوع به نظر می‌رسید”. تا اینکه سایه‌ای درآسمان پدیدار می‌شه و صدای غرش اژدها طنین انداز می‌شه.دیرون سوار بر تساریون به کمک لرد اُرموند می‌رسه و جریان جنگ رو معکوس می‌کنه.

بعد از پیروزی در جنگ، اُرموند با گاومیش و شراب قوی از دیرون پذیرایی می‌کنه و او را با شمشیر والریایی خودش (ویجیلنس) شوالیه می‌کنه و بهش لقب «سر دیرون جسور» می‌ده. اما پاسخ دیرون فروتنانه است:

سرورم لطف کردند که این را می‌گویند، اما پیروزی از آن تساریون است.


در هیچ کجای کتاب، هیچ دیرون تقلبی، هیچ طعمه و هیچ تحویل گروگانی وجود نداره. اُرموند هرگز تسلیم تیم سیاه نمی‌شه. دیرون به عنوان یک قهرمان در هانی‌واین وارد جنگ می‌شه و با اژدهایش، اُرموند (و جنگ) رو نجات می‌ده.
تنها نکته‌ی مشترک داستان تسخیر تامبلتون توسط های‌تاورهاست!

دو رینیرای متفاوت!

حالا بریم سراغ خودِ ملکه و اولین روزهای کاریش در پایتخت. و اینجا یه چیز جالب هست: کتاب و سریال دارن دو داستانِ کاملاً متفاوت از “یک آدم” تعریف می‌کنن. سریال یه رینیرای دیگه به ما نشون می‌ده، کتاب یه رینیرای دیگه…

کل این قسمت داره برای رینیرا همدلی می‌سازه. یه زنِ خسته و بی‌خواب و داغ‌دار که با خزانه‌ی خالی و بدونِ شورا و بدونِ پول، افتاده وسط هزار مشکلِ ریز و درشتِ حکومت. موش توی قصر، شمع تموم شده، هیچ‌کی نمی‌دونه کی توی کدوم اتاق بخوابه. چون سپتونِ اعظم حاضر نیست تاجش رو بذاره سرش، پس رینیرا می‌ره جلوی چشم مردم غذا پخش می‌کنه و می‌گه همین تاج‌گذاریِ منه. ملکه‌ای که به فکر مردمه، غذای احتکارشده رو از پولدارها می‌گیره و بین گرسنه‌ها پخش می‌کنه. «بازگشتِ نورچشمی قلمرو» — دنریس‌وار، در روزهایی که «میسا» بود.

خلاصه سریال داره می‌گه: این زن، با همه‌ی فشارها، داره تلاش می‌کنه آدمِ خوبی باشه.

اما اصلا کتاب داره چیز دیگه می‌گه و داستان کاملاً برعکسه. گیلداینِ مورخ (که کتاب به نقل از اونه)، درست درباره‌ی همین دوره، نظرات دارکی داره:

دختری که زمانی به‌عنوان نورچشمی قلمرو برایش هلهله می‌کردند، حالا به زنی حریص و کینه‌توز تبدیل شده بود؛ ملکه‌ای به بی‌رحمیِ هر پادشاهی که پیش از او آمده بود.

و لقبی که مردم بهش می‌دن، صد سال بعد از مرگش هم به‌عنوان یه فحش سرِ زبون‌هاست:
یکی از حاضرجواب‌ها رینیرا رو “میگور با پستان” نامید، و تا صد سال بعد “پستان‌های میگور” فحشِ رایجِ اهالی کینگزلندینگ بود.

جرکت پوپولیستی رینیرا توی سریال؟ توی کتاب برعکسه. رینیرا برای پرکردنِ خزانه، بارتیموس کلتیگار رو ارباب سکه می‌کنه، و کلتیگار همون مردمِ فقیر رو زیرِ بارِ مالیات له می‌کنه. مالیاتِ شراب دوبرابر، عوارضِ بندر سه‌برابر، مالیات برای هر تختِ مسافرخونه، مالیات بر داراییِ فقیر و غنی. حتی کشتی‌هایی که توی بندر گیر افتاده بودن رو دوباره جریمه می‌کنه — با این استدلال که «پول‌دادن به غاصب، چیزی جز مدرکِ خیانت نیست». از این بدتر: اعدام‌ها هم تبدیل به یه منبعِ درآمد می‌شن. گردن‌زدن‌ها توی گودالِ اژدها انجام می‌شه، جنازه‌ها خوراکِ اژدهاها، و هر کی بخواد تماشا کنه باید سه پنی پول بلیت بده!

اونجا که سریال رینیرا رو مردد و دودل نشون می‌ده، کتاب یه زنِ سنگ شده رو نشون می‌ده. مثلا لردهای رازبی و استوکورث — که یه‌بار از تیم سیاه به سبزها پناه برده بودن — می‌خوان برگردن پیشِ رینیرا. رینیرا قبل از اعدام دستور می‌ده زبونشون رو ببُرن، و می‌گه دوستانِ بی‌وفا از دشمن هم بدترن. آلیسنت رو با زنجیرِ طلا از مچ و قوزکِ پا به بند می‌کشه و فقط جونش رو می‌بخشه «به‌خاطرِ پدرمون، که روزگاری تو رو دوست داشت».

و شاید بهترین صحنه‌ای که سریال جا انداخته، یک بحث توی شوراست. کورلیس، به‌عنوان دستِ ملکه، التماسِ رحم می‌کنه: به باراتیون و های‌تاور و لنیستر عفو بده، ایموند و اگان رو بفرست دیوار. ولی رینیرا سرد جوابش رو می‌ده:

سوگند برای پیمان‌شکن چه ارزشی داره؟ وقتی تختِ من رو دزدیدن، سوگندهاشون آزارشون نداد.

دیمن حتی تندتر می‌ره: هیچ عفوی در کار نباشه، سرِ خائن‌ها باید بالای دروازه بره. و رینیرا راهِ وسط رو انتخاب می‌کنه، ولی چیزی که می‌خواد اینه که سرِ اژدهاهای دیرون و ایموند رو مثلِ جایزه به دیوارِ تالارِ تختش آویزون کنه، تا مردم «بهای خیانت رو ببینن».

نکته‌ی جالب اینه: وقتی کتاب رو بخونی، انگار سریال داره رینیرا رو نجات می‌ده. کتاب یه ملکه‌ی حریص و انتقام‌جو به ما می‌ده که به‌خاطرِ همین بی‌رحمی و بدگمانی سقوط می‌کنه؛ سریال یه زنِ همدلی‌برانگیز که داره تلاش می‌کنه خوب باشه. و نکته‌ی تلخ اینه که همون غریزه‌هایی که آخرِ کار رینیرای کتاب رو نابود می‌کنن — رد کردنِ مشروعیت، انکارِ رحم، بدگمانی به دراگون‌سیدها — همین حالا، توی همین لحظه‌های کوچیکِ این قسمت، دارن کاشته می‌شن.

مشروعیتِ ولاریون‌ها

حالا بریم سراغ یکی از بهترین صحنه‌های این اپیزود که تفاوتش با کتاب، مو بر تن آدمی نمی‌زاره: ماجرای مشروعیتِ آدام و آلین.

توی این قسمت، لرد کورلیس ولاریون بالاخره اعتراف می‌کنه که آدم و آلین پسرانش هستن، و از ملکه می‌خواد اون‌ها رو رسماً ولاریون اعلام کنه. اول رینیرا دست‌دست می‌کنه، اما وقتی کورلیس بارِ دوم درخواستش رو تکرار می‌کنه، ملکه اعتراف می‌کنه که فعلاً نمی‌تونه این کار رو بکنه. و همین وسطِ رد کیپ به یه دعوا ختم می‌شه. رینیرا با لحنی تقریباً عذرخواهانه می‌گه نمی‌تونه جلوی چشمِ بقیه طرفدارِ حرام‌زاده‌ها به نظر برسه — در حالی که زمزمه‌ها از پقتی که از وقتی جیس و لوک و جافری به دنیا اومدن، مثل سایه دنبالشن.

کورلیس تلافی می‌کنه؛ بلندبلند و پشتِ‌هم بچه‌های رینیرا رو حرام‌زاده صدا می‌زنه، فقط برای اینکه زخمی‌اش کنه — و خوب می‌دونه کجا رو باید بزنه، چون زخمِ مرگِ جیس هنوز تازه‌است. «جیسریس مثلِ یه حرام‌زاده زندگی کرد و مثلِ یه حرام‌زاده مُرد!»

ولی چرا رینیرا نمی‌تونه «بله» بگه؟ اینجاست که سریال بر خلاف میل باطنیش یه چیزِ کاملاً کتابی رو درست نشون می‌ده. رینیرا و لینور ولاریون یه ازدواجِ صوری داشتن؛ لینور به مردها علاقه داشت و بچه‌های رینیرا — جیس، لوک و جافری — هر سه موهای قهوه‌ای داشتن، نه نقره‌ایِ تارگرینی. کلِ قلمرو پچ‌پچ می‌کرد که پدرِ واقعیِ این بچه‌ها هاروین استرانگه، نه لینور. سبزها بهشون می‌گفتن «استرانگ‌ها» — و این یعنی متهم‌کردنِ خودِ رینیرا به خیانت. پس مشروع‌کردنِ هر حرام‌زاده‌ای، ماجرای پسرهای خودِ ملکه رو دوباره سر زبونا میندازه. ردِ درخواستِ کورلیس، تصمیمِ سنگ‌دلانه‌ای نیست؛ همون تله‌ایه که رینیرا از روزِ اول توش گیر کرده.

یه کم هم جاج کنیم! این وسط، هر دو طرف یه‌جورهایی ریاکارن. کورلیس تمامِ عمر آدام و آلین رو انکار کرد، ولی حاضر شد لوکِ موقهوه‌ای رو به‌عنوان وارثِ دریفت‌مارک قبول کنه — چون اون‌موقع به‌نفعش بود. و اون جمله‌ی «اون‌ها حرام‌زاده‌ن»؟ همون حرفیه که یه بار برادرش ویموند ولاریون سرِ زبون آورد — و دیمن به‌خاطرش گردنش رو زد و جنازه‌اش رو داد به اژدها (توی کتاب البته!). حالا خودِ کورلیس داره همون حرف رو می‌زنه.

خب، حالا بریم سراغ کتاب. آدام و آلین، پسرهای یه دخترِ کشتی‌سازِ اهلِ هال به اسمِ ماریلدا («موش») هستن. آدام برخلافِ سریال، توی کتاب برادرِ بزرگ‌تره با یه سال اختلاف سنی. هر دو موی نقره‌ای و چشمِ بنفش دارن — دراگون‌سیدهای واقعی. مادرشون سال‌ها حاضر نبود اسمِ پدرشون رو بگه.

و حالا خودِ ماجرا. توی کتاب، کورلیس هیچ‌وقت علناً نمی‌گه این‌ها پسرهای منن. به‌جاش اون‌ها رو نوه‌های خودش جا می‌زنه — یعنی بچه‌های پسرِ مرده‌اش لینور. (ماشروم نظرِ دیگه‌ای داره: پدرِ واقعیِ این‌ها خودِ کورلیسه، ولی تا وقتی همسرش رینیس زنده بود، مخفی‌شون کرد.) زمانی که آدام سوار سی‌اسموک می‌شه و بعد کورلیس درخواستِ مشروعیت آدام و آلین رو ملکه می‌ده می‌ده. کتاب مستقیم می‌گه:

وقتی شاهزاده جیسریس هم صدایش را به این درخواست افزود، ملکه پذیرفت. آدام از هال، دراگون‌سید و حرام‌زاده، شد آدم ولاریون، وارثِ دریفت‌مارک.

حالا فرق رو ببینید. توی سریال، جیس — همون که جنازه‌اش هنوز سرد نشده — تبدیل به سلاحی می‌شه که کورلیس باهاش رینیرا رو زخمی می‌کنه. اما توی کتاب، دقیقاً همون جیس، خودش دلیلیه که این دراگون‌سیدها بالا می‌آن.

در این قسمت به شوالیه‌شدنِ دراگون‌سیدها و اسم‌هاشون، حرف‌های سپتونِ اعظم درباره‌ی «جادوی پلید»، و سان‌فایر می‌پردازیم.

اول، دراگون‌سیدها. در فصل ۲ «کاشتِ بذرها» یا «کِشتِ سرخ» رو دیدیم که چه بهایِ خونینی داشت. توی این قسمت رینیرا هر سه دراگون سید رو رسماً شوالیه می‌کنه و بهشون لقب می‌ده. اولف، هیو و آدام زانو می‌زنن و تا «دمِ مرگ» به رینیرا سوگند وفاداری می‌خورن. ولی هیچ‌کدوم راضی نیستن: هیو خونه و زن و بچش رو می‌خواد، اُلف قلعه می‌خواد و میخواد که به عنوان یه لرد نام‌گذاری بشه، و آدام دنبالِ نامِ ولاریونه که اون هم — همون‌طور که قسمتِ قبل گفتیم — بهش نمی‌رسه.

اما توی کتاب لقب‌ها همون لحظه‌ی سوارشدن (در کِشتِ سرخ) به دراگون سیدها می‌چسبه: تا هیو سوارِ ورمیتور می‌شه، می‌شه «هیو هَمر» یا «هیوِ سرسخت» (چون آهنگره)؛ تا اُلف سوارِ سیلوروینگ می‌شه، می‌شه «اُلفِ سفید» (به‌خاطرِ موهاش) یا «اُلفِ مست» (به‌خاطرِ بدمستی‌هاش)؛ و اون پسرِ پونزده‌ساله که سوارِ سی‌اسموک می‌شه، از همون اول «آدامِ هال»ه.

ولی شوالیه‌شدن؟ اون خیلی بعدتر می‌آد — نه از دستِ ملکه توی یه مراسم، بلکه توی میدونِ جنگ. توی کتاب، هیو و اُلف بعد از اینکه توی نبردِ گالِت واقعاً می‌جنگن و زنده می‌مونن، خودشون رو شوالیه می‌دونن. کتاب یه صحنه‌ی جالب داره؛ این دو تا توی یه میخونه‌ی دودگرفته می‌شینن به عرق‌خوری و پزدادن، و هیو می‌گه: «حالا دیگه واقعاً شوالیه‌ایم.» و اُلف می‌خنده و می‌گه:

شوالیه که چیزی نیست. ما باید لُرد بشیم.

همین یه جمله، کلِ فاجعه‌ای که در راهه رو لو می‌ده. همون نارضایتی‌ای که سریال داره توی این مراسمِ شوالیه‌شدن نشونش می‌ده — این آدم‌ها اژدها دارن، ولی نه خونه، نه قلعه، نه اسم‌ورسم — دقیقاً همون چیزیه که توی کتاب هم در حال اوج گرفتنه. سریال جاش رو عوض کرده و آورده وسطِ دربار. آدم‌هایی که فکر می‌کنن حقشون بیشتر از این حرف‌هاست، خطرناک‌ترین آدم‌های یه ملکه‌ان — مخصوصاً وقتی اژدها زیرِ پاشونه

دوم، سپتونِ اعظم. اینجا دیگه بحثِ تفاوت — این روایتِ جذابِ خودِ سریاله که ارزشِ حرف‌زدن داره. وقتی رینیرا از سپتونِ اعظم می‌خواد تاجش رو بذاره سرش، سپتون رد می‌کنه و اژدهایان رو «جادویی پلید، زاده‌شده در تاریکی و غرور و شهوتِ قدرت» می‌خونه. این حرف یه ریشه‌ی واقعی توی افسانه‌ها داره:

گفته میشه که اژدهایان با جادوی خونِ والریایی «ساخته» شدن، و از راهِ یه جادوی سیاه به تارگرین‌ها وصل شدن. جالب‌تر اینکه ایمانِ هفت‌گانه و همین‌طور سیتادلِ میستر‌ها، هر دو در اولدتاون، شهرِ های‌تاورها قرار دارند. پس یه بوی تعصب هم اینجا هست: ایمانِ هفت و اولدتاون همیشه با تارگرین‌ها و اژدهایانشون سرِ ناسازگاری داشتن.

و سوم، شاید عجیب‌ترین جمله‌ی قسمت. دیمن می‌گه سان‌فایر، اژدهای طلاییِ اگان، «مدت‌هاست مرده و در حالِ پوسیدنه». برای کسانی که کتاب رو خوندند این حرف یه علامتِ سؤالِ بزرگه. چون توی کتاب، سان‌فایر بعد از نبردِ روکزرست، با یه بالِ نیمه‌پاره، ناتوان از پرواز، توی دشتِ خاکستر می‌مونه… ولی نمی‌میره. بعدتر وقتی لرد موتون با صد شوالیه می‌آد که خلاصش کنه، سان‌فایرِ زخمی و خشمگین شصت نفرشون رو می‌کشه — و بعد غیب می‌شه. کتاب مستقیم می‌گه:

سان‌فایرِ طلایی انگار دوباره به پرواز درآمده بود… ولی به کجا، هیچ انسانِ زنده‌ای نمی‌توانست بگوید.

یعنی سرنوشتِ سان‌فایر توی کتاب یه معماست، نه یه جنازه. حالا اینکه سریال چرا این‌قدر قاطع می‌گه «مرده و پوسیده»، خودش جای بحث داره. شاید دارن یه چیزی رو برای بعد نگه می‌دارن…

رسیدیم به قسمتِ آخر. در چهار قسمتِ قبل، بیشتر جاها کتاب تاریک‌تر و بی‌رحم‌تر از سریال بود. در قسمت آخر می‌خوام چندتا تفاوتِ (کوچیک‌ترِ) نهایی رو زیر ذره‌بین ببرم.

مثلث رینیرا- دیمن- میساریا: توی سریال، میساریا حالا ارباب نجواهای رینیراست. سریال یک قدم از این جلوتر می‌ره؛ میساریا به‌اندازه‌ی دیمن به رینیرا نزدیکه، هم به‌عنوانِ مشاور، هم به‌عنوانِ معشوقه. و مشخصا دیمن با این نفوذ میساریا مشکل داره و کلا روی مخِ هم‌ان.

توی کتاب این مثلث یه جور دیگه است. میساریا «کِرمِ سفید» می‌آد به دربار و عملاً می‌شه ارباب نجواها، ولی هیچ‌وقت رسماً توی شورا نمی‌شینه. و نکته اینجاست که دیمن هر شب به دیدنِ! میساریا می‌ره، با رضایتِ خودِ رینیرا! کتاب این جمله رو از زبونِ رینیرا نقل می‌کنه:

بذار دیمن گرسنگی‌هاش رو هرجا خواست فرو بنشونه، ما هم همین کار رو می‌کنیم.

(سپتون یوستاس با کنایه میگه که گرسنگی‌های خودِ رینیرا بیشتر با شیرینی و کیک و کوفته فرومی‌نشست، چون رینیرا توی ایم روزها هی چاق‌تر می‌شد!) هم سریال و هم کتاب یه مثلث عاطفی ناکارآرامد رو نشون میده، تفاوتشون اینه در حالی که روابط مثلث کتاب دارک‌تره، مثلث سریال بیشتر ظرافت بیشتری گرفته (البته کماکان معتقدم سکانس بوسه‌ی رینیرا و میساریا زیادی گل‌درشت بود.) و به‌نظرِ من این یکی از تغییراتِ خوبِ سریاله.

یه کاراکتر جدید در این قسمت وارد میشه: سِر تورن مندرلی از وایت‌هاربر. توی سریال، تورن بعد از مهمانی موش‌ها که رینیرا برای اعیان کینگزلندینگ برگزار کرد؛ به رینیرا تبریک می‌گه که غذای پولدارها رو گرفته، ولی همون‌جا هم یادش می‌ندازه که این قحطی رو اول از همه، محاصره‌ی خودِ ناوگانِ رینیرا درست کرده! یه متحدِ رُک که حاضره تویِ صورتِ ملکه حقیقت رو بگه! این که شخصیت این دوستمون این شکلیه در آینده مهمه!

توی کتاب، تورن با برادرش مدریک، نیروهای وایت‌هاربر رو از راهِ دریا می‌آرن. در این پارت کتاب زیاد به شخصیت تورن نپرداخته، ولی می‌دونیم که جایی در شورای رینیرا خواهد داشت. این که سریال، داستان رقص رو تا کجا تعریف خواهد کرد، در اثرگذاری تورن بر داستان موثره! فعلا ورودش که متفاوت از کتاب بوده، به طور کلی بدونین که آدم مهمیه در کتاب!

و آخریش هم این ایده‌ی جالب منحصر به سریال: آلیسنت پیشنهاد می‌ده رینیرا اعلام کنه که اگان مرده! استدلالش هم اینه که بعد از اون‌همه سوختگی، دیگه کسی اگان رو نمی‌شناسه، و اگه یه روزی هم پیداش شد، رینیرا می‌تونه بگه قلابیه. فارغ از اینکه رینیرا قبول کنه یا نه، چنین چیزی (با تمام معقول بودن!) در کتاب نیست. رینیرا کتاب خون جلوی چشماش رو گرفته!

یک اپیزود دیگه رو باهم با کتاب مقایسه کردیم. جمع‌بندیِ خودم؟ این قسمت کم‌اکشن‌ترین قسمتِ فصل تا اینجا بود، و کم کم داره سریال فاصله‌‌ی بیشتری با کتاب می‌گیره. اما این قسمت فیلمبرداری و موسیقی خیلی خوبی داشت و کماکان بازیگرا دارن در نقش‌هاشون می‌درخشن! اما آگاهانه تصمیماتی رو گرفته تا از کتاب فاصله بگیره، مثلا سریال داره رینیرا رو انسانی‌تر، پیچیده‌تر و همدلی‌برانگیزتر از کتاب می‌سازه — و این هم قوتِ بزرگشه، هم بحث‌برانگیزترین انتخابش. این قسمت ۷.۵ از ۱۰ بود برای من!
شما هم نظرتون رو برامون بنویسید.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*