
میدانیم که دنریس و جان در طول سریال شباهتها و نقاط مشترک زیادی دارند اما لحظاتی نیز در کتاب وجود دارد که این دو شخصیت را با چیزی فراتر از شباهتهای کوچک به یکدیگر پیوند میدهد.
نقلقول اول از خانهی نامیرایان است. باور بر این است که رؤیاهایی که در اینجا به دنریس نشان داده میشوند، به سه مردی مربوط هستند که او با آنها ازدواج خواهد کرد. اولی اشارهای واضح به کال دروگو است. دومی کمی مبهمتر است؛ سومی بهوضوح جان اسنو است. گل آبی اشارهای به لیانا، مادر جان، دارد و دیوار یخی نیز همان دیواری است که جان در آنجا میان نگهبانان شب خدمت میکند.
اسب نقرهایاش در میان علفها میتاخت، به سوی جویباری تاریک، زیر دریایی از ستارگان. جسدی بر دماغهی کشتی ایستاده بود؛ چشمانش در چهرهی مردهاش درخشان بود و لبهای خاکستریاش لبخندی محزون داشت. گلی آبی از شکافی در دیواری از یخ روییده بود و هوا را از عطر شیرین خود آکنده میکرد… مادر اژدهایان، عروس آتش…
نقلقول بعدی ارتباط ظریفی میان دنریس و وال ایجاد میکند. همانطور که میدانیم، جان کشش زیادی نسبت به وال دارد. او نخست موهای وال را «نقرهای کمرنگ» توصیف میکند؛ دنریس نیز موهایی نقرهای و کمرنگ دارد. در واقع، این یکی از بارزترین ویژگیهای ظاهری اوست. بنابراین ارتباطی که اینجا ایجاد میشود این است که وال جایگزینی برای دنریس است. توجه کنید که در اینجا از ماه یاد شده است؛ چیزی که همانطور که میدانیم، در سراسر کتاب ارتباط نمادین قدرتمندی با دنریس دارد؛ مانند «ماه زندگی من».
نور ماه موهای عسلی-طلایی وال را به رنگ نقرهای کمرنگ درمیآورد و گونههایش را به سفیدی برف مینمایاند. نفس عمیقی کشید. هوا طعم شیرینی داشت.
در سکوت، پیرزن موهای بلند و نقرهایِ کمرنگش را شست و با ملایمت گرههایش را باز کرد، دختر پاهایش را شست و به او گفت که چهقدر خوششانس است.
نقلقولهای بعدی ارتباط جالبی میان جان اسنو و کال دروگو، مردی که دنریس بیش از همه دوست داشت، ایجاد میکنند. دنریس چهرهی کال را طوری توصیف میکند که افکار درونش را پنهان میکند، در حالی که تیریون چهرهی جان را چهرهای توصیف میکند که هیچ چیز را ابراز نمیکند؛ یعنی افکار و احساساتش را پنهان نگه میدارد.
همانطور که در نقلقول قبلی، جان موهای وال را به همان شیوهای توصیف میکند که موهای دنریس توصیف شدهاند، اینجا نیز میبینیم که دنریس دروگو را به همان شیوهای توصیف میکند که تیریون جان را توصیف کرد. به این ترتیب، ارتباطی میان جان و دنریس ایجاد میشود؛ هم در مورد چیزهایی که جذبشان میشوند و هم کسانی که دوستشان دارند.
چهرهی کال اغلب افکاری را که درونش داشت
آشکار نمیکرد.
تیریون متوجه شد که جان، از هر نظر جز نامش، همان چهرهی اصیل استارکها را دارد؛ چهرهای کشیده، جدی و محتاط که هیچ چیز را آشکار نمیکند.

هرچند زمانبندی دقیق مشخص نیست، تقریباً در همان زمانی که دنریس خود را در دریای دوتراکی تنها یافت، جان مورد اصابت چاقو قرار گرفت و کشته شد. زوزهی گرگی که دنریس میشنود میتواند نشانهای از سوی نویسنده برای ایجاد ارتباط میان مرگ جان و احساسی باشد که دنریس نسبت به آن خواهد داشت. اگر دنریس میدانست جان چه نسبتی با او دارد، مرگ او برایش بسیار غمانگیز میبود؛ اما مهمتر از آن، به او حس تنهایی میداد. جان، البته بدون اینکه خودش یا دنریس بدانند، آخرین خویشاوند زندهی دنریس است. اینکه زوزهی این گرگ چنین احساسات شدیدی را در دنریس برمیانگیزد، قطعاً نکتهای قابلتوجه است.
جان روی زانوهایش افتاد. دستهی خنجر را پیدا کرد و آن را بیرون کشید. زمزمه کرد: «گوست.» درد سراسر وجودش را فرا گرفت. وقتی سومین خنجر میان دو کتفش فرو رفت، نالهای کرد و صورتش بر روی برف افتاد. چهارمین چاقو را هرگز حس نکرد. فقط سرما…»
در دوردست، گرگی زوزه کشید. این صدا باعث شد دنریس احساس غم و تنهایی کند.
نقلقول بعدی بسیار صریحتر از نقلقولهای قبلی است. اینجا دنریس به این فکر میکند که اگر خانوادهاش زنده میماند، زندگیاش چگونه میشد. او گمان میکند که اگر برادر زادهش، اگان، زنده میماند، پادشاه میشد. اما بخش جالب ماجرا این است که سپس به این فکر میکند آنها با یکدیگر ازدواج میکردند. البته ما میدانیم که یکی از پسران برادرش هنوز زنده است و این احتمال وجود دارد که در نهایت واقعاً با او ازدواج کند.
پنج اگان بر وستروس فرمانروایی کرده بودند. قرار بود ششمی هم وجود داشته باشد، اما سگهای غاصب، پسرِ برادرش را هنگامی که هنوز شیرخوار بود به قتل رسانده بودند. اگر زنده میماند، شاید با او ازدواج میکردم.
دو نقلقول بعدی از دو جهت با یکدیگر ارتباط دارند. نخست، هر دو نشان میدهند که دنریس و جان تا چه اندازه آرزوی داشتن خانوادهای از آن خودشان را دارند. و دوم، آرزوی هر دو برای داشتن فرزند؛ جان در آرزوی یک پسر است و دنریس در آرزوی یک دختر. جان باور دارد که بهدلیل حرامزاده بودن، این امکان از او گرفته شده است؛ چرا که نمیخواهد با داشتن فرزند، حرامزادههای دیگری به دنیا بیاورد. همچنین عضویت او در نگهبانان شب مانع دیگری است، زیرا سوگند خورده است که صاحب فرزند نشود. همانطور که میدانیم، دنریس نیز باور دارد که نابارور است؛ مسئلهای که تا حد زیادی به پیشگویی میری ماز دور مربوط میشود. این موضوع برای دنریس بسیار دردناک است، زیرا هویت او بهعنوان یک مادر اهمیت بسیار زیادی برایش دارد و بخش بزرگی از شخصیت او را تشکیل میدهد.
شاید روزی بتوانم پسری از خون خودم را در آغوش بگیرم. پسر چیزی بود که جان هرگز جرئت نکرده بود رؤیایش را ببیند، از زمانی که تصمیم گرفته بود زندگیاش را در دیوار بگذراند.
من هرگز یک دختر کوچولو نخواهم داشت. من مادر اژدهایان هستم.
در نقلقول بعدی، نویسنده به ما میگوید که جان در آرزوی دقیقاً همان چیزی است که دنریس دارد: سه اژدها.
بهتر بود آرزوی هزار مرد دیگر را بکند، و شاید یک یا سه اژدها.
در نهایت، این نقلقولها دنریس و جان را به یکدیگر پیوند میدهند. هر دو خود را در کنار کسی مییابند که دوستش دارند؛ با این حال، حتی حضور آدمهایی که برایشان اهمیت دارند نیز نمیتواند تنهایی عمیقی را که هر دو احساس میکنند از میان ببرد. این موضوع برای خط داستانی دنریس و جان نیز اهمیت دارد. همانطور که اشاره شد، هر دوی آنها همیشه تا حدی احساس کردهاند که از دیگران جدا و منزوی هستند. بنابراین به نظر میرسد داستان به ما میگوید چیزی در زندگی هر دوی آنها کم است؛ و شاید آن چیز، یکدیگر باشد.
جان با خود فکر کرد گوست حالا کجاست. آیا به قلعه سیاه رفته بود، یا در جنگل همراه گلهای از گرگها میدوید؟ این باعث میشد احساس کند بخشی از وجودش گمشده است. حتی با وجود اینکه ایگریت در کنارش خوابیده بود، احساس تنهایی میکرد.
دنریس با موهای آشفته و رختخواب درهمریخته از جا نشست. کاپیتان او در کنارش خوابیده بود، اما او تنها بود.
وستروس اولین مرجع فارسی نغمه ای از یخ و آتش